سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
سبز سوخته
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  

برای منی که همه لحظه های سرد ی و کرختی و همه طپش های تند قلبم رابا حافظ سرکرده ام و قوت قلب و هشدار و هوش باشم را از لابه لای غزلهای رندانه اش بیرون کشیده ام چیز غریبی نخواهد بود که لحظه سال تحویل کوفتی که زمین و زمان قصد کرده بر خلاف ساعت من بچرخد ودستهایم این روزها مثل غریقی نیمه جان این سو وان سو میگردد چشمهایم را ببندم وبه شاخ نباتش قسمش بدهم و از ان قولهای حتمنی بدهم و لای کتاب را باز کنم واینچنین بیاید.خوب که فکر میکنم .سال تحویل پارسال هم تقریبآ همچنین بود سال قبلش و همه این سالهایی که عادت کرده ام لحظه های اغازم را به حافظ بسپارم.هروقت از صمیم قلب خواسته ام اجابتم کرده.خودم هم هیچگاه نتوانسته ام باورش کنم اماهروقت مثل امروز باچنین تمنایی کتاب را باز میکردم تقریبآ مطمئن بودم که تشویش را به انتها رسانده ام.کلمه به کلمه و خط به خط مثل نردبانی بود که از زندان سکندر به بیرون هدایتت میکند.افسوس من تنها از این است که چرا باوجود اینهمه ادم ریز و درشتی که دوروبرم می لولند و مثل زنجیربه دست و پایم بسته شده اند باید انقدر درگوشه بی همه کسی گم بشوم که باز هم تنها نفس حق حافظ از پشت خطوط اشک خورده و چروکیده دیوانش دستم را بگیرد و مثل طفل خردسالی که پيدايش ميکند و اشکهايش را ميشويد تحویل خانواده اش بدهد.اما خدارا شکرکه این بار هم سرموقع رسید

ابر اذاری برامد باد نوروزی وزید                       وجه میخواهم ومطرب که میگویدرسید

شاهدان درجلوه من شرمسار کیسه ام           بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید

قحط جود است وابروی خود نمی باید فروخت       باده و گل از بهای خرقه می باید خرید

گوییا خواهد گشود از دولتم کاریکه دوش             من همی کردم دعا و صبح صادق میدمید

بالبی وصدهزاران خنده امد گل به باغ                 از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گرچاک شد در عالم رندی چه باک             جامه ای درنیکنامی نیز می باید درید

این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت           وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گرنپرسد حال مظلومان عشق         گوشه گیران را زاسایش طمع باید برید

                                   تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

                                  این قدر دانم که از شعر ترش خون میچکید



 
 
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ۱۳۸۳  

    شب عيد است و يار از من چغندر پخته ميخواهد

     اصلآ به کسی مربوط نيست که من امسال از فيض عيد محروم و شب درميان کشيک دارم و از همه مهمتر روز پنجم فروردين که بازی ايران و ژاپن است مثل پترس فداکار لباسهايم را اتش زدم و پريدم روی مين و برای خودم کشيک برداشتم و....الفاتحه!

ولی عيد همه دوستان و رفقا و دشمنان وبدخواهان ونامرها ومردها و نالوطيها و بامرامها و مسلمين و کفار وخوشگلها و زشتها و درازها و کوتاه ها و بی ادبها و با اخلاقها و مشتيها و رشتيها و سياه ها و سفيدها و اينوريها و اونوريها........مبارک باشد.ان گوشه موشه ها مارا هم از دعای خير محروم نکنند.


امروز ۳۰ اسفند است و فردا هيچی!تازه اامروز هم هيچی.اصلآ من همين چند ساعتی که بين هوا و زمين بی صاحب مانده و نه جزو سال ۸۳ حساب ميشود چون سال تحويل شده و ۸۴ است و نه جزو ۸۴ چون هنوز ۱فروردين شروع نشده را برای خودم برداشته و مثل بچه نمکيها که از توی سطل اشغال دنبال زندگی ميگردند به خود هويت ميدهم واسنش دلم را خوش ميکنم که در ۳۱ اسفند سير ميکنم



 
خزان در بهار
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳  

 رابينسون کروزويه نجات پيدا کرد.اقا جمال هم به قيافه ادم برشگرداند .از فردا باز ميگردد به اغوش اجتماع.فقط احساس سبکی سنگينی روی کله ام ميکنم.*

*بايد رابينسون را قبلآ ميديدی تا بفهمی يعنی چه


 

نه خودم میدانم و نه دلم میخواهد کسی بداند چه مرگم است این روزها که مثل لاک پشت در لاک خودم خزیده ام و از بهار فرار میکنم.دلم میخواهد اسفند امسال را با همه کباست و خباثتش تا انجا که میشود ادامه بدهم .طبق معمول همه وقت دلتنگیها میروم سروقت کاغذهای کاهی قدیمی و سررسیدهای سالهای گذشته.بدون استثنا هاله ای از تشویش و دلنگرانی در نوشته های اخر سال به چشم میخورد ولی همیشه شورواشتیاق و طراوت هم درکنارش موج میزده.امسال اما میدانم مثل همیشه نیست.همینکه حال و حوصله خانه تکانی وکارت تبریک خریدن ندارم .اینکه برای اولین بار طی این چند سال دنبال گلدان سینوره نرفتم اینکه به هیچکس زنگ نزده ام وخبری نگرفته ام . اينکه در اين هوا پنجره را باز نميکنم تا باد سرد گونه هايم را نوازش کند اینکه یک هفته است گلدانهایم اب نخورده اند .اینکه با هر سرو صدای کودکانه ای که ایجاد میکند سر مهنوش فریادمیکشم و از غصه خوردنش گریه ام نمیگیرد... .خودم میدانم حتمآ یک جای کارم لنگ میزند.میدانم از ان پوسته دربیایم خیلی چیزها و خیلی ادمها باید عوض شده باشند.میدانم اگر نوروزی وروز نویی داشته باشم باید امسال باشد که روزی نو را شروع خواهم کرد. ولی نمیدانم چرااینقدرخودم را در غل و زنجیرم کرده ام نمیدانم چرا.......

زمان من فرا خواهد رسيد از ان روزهايی است که ميتوانم ان شعر استاد شفيعی کدکنی را به عنوان يک پست قشنگ بنويسم.حيف که حالی نمانده و گرنه چه حالی ميشد با اين روزها کرد.

 

در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه‌هاي مهاجر
زيباست
در نيم روز روشن اسفند
وقتي بنفشه‌ها را از سايه‌هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
ميهن سيارشان
در جعبه‌هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي‌آورند
جوي هزار زمزمه در من
مي‌جوشد
اي‌کاش
اي‌کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌هاي خاک
يک روز مي‌توانست
همراه خويش ببرد هر کجا که خواست٬
در روشناي باران
در آفتاب پاک



 
سرنويس
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  

روی علفهای سرد چشمهایم را میبندم وبا حسرت هوای سرد نمدار را توی ریه هایم میفرستم.بعد از مدتها خانه نشینی و خوردن و خوابیدن این هوای ازادواین خستگی پیاده روی و این خاک و خولی شدن حسابی میچسبد.هنوز نفست چاق نشده یک نفر صدایت میزند.((بیا این درخت رو دربیار))لحنش انقدر با تحکم و جدی بود که بعید دانستم با من باشد.ولی دقیقآ منظورش من بودم.با خودم فکر میکردم مثل همیشه شوخی است(مثل همه زندگی ام).شاید هم پیرمرد بیچاره کارش حسابی گیر است ومجبور شده کمک بخواهد.ازروی فضولی هم که شده هیکل خسته را به پیرمرد رساندم.انگار به نوکر بابایش دستور میدهد نشست روی زمین و گفت ان کلنگ را بردار و این درخت را دربیاور.اولین چیزی که باید از دهانم درمیامد ((چرا ؟))بود((میخوام انجا بکارم.))کلنگ را برداشتم و وگیج میزدم.یکی دوضربه که زدم شروع کرد به مسخره کردن.((هی!معلومه کلنگ زن نیستی.جون نداری ؟))نمیدانم چرا نه رویم شد و نه دلم رضا داد بگویم خوب معلومه کلنگ زن نیستم مرتیکه!که محمد بیچاره تر از خودم سررسید.تابحال دست من کلنگ ندیده بود.نیم ساعتی دونفری با بیل و کلنگ و نهالهای پیرمرد مشغول بودیم.((تو با کلنگ اینجا را بکن تو هم انجارا گو د کن.حالا اون نهالو بیار میخوام اینجا بکارم....))چپ و راست فرمون میداد.ولی هرکار میکرد اخممان هم نمی امد.اخرش هم بعد از کندن چند چاله و کاشتن پنج نهال گیلاس و البالو موقع پس زدن سنگهای اخرین چاله دستم را زخمی کردم وبه همین بهانه بیل را انداختم ورفتم لب چشمه تا دستم را بشویم.موقع برگشتن پیرمرد به خیال خودش حق شناسی اش رادر حد اعلی نشان دادو به هر کداممان یک سیب را با چنان حالی میداد که گویی به طفلان مسلم نوشابه میدهد.ولی هرچه بود نه اخرش نفهمیدم ان مرد روستایی چرا اینطور به خودش حق داد که از ما کار بکشد و نه اینکه چرا ادم تنبلی مثل من بدون هیچ انگیزه ای اینطور خودش را به خاک و خون میکشد.ولی یک چیز را فهمیدم که امیدوارم خیلی از انهایی که الان مرا از دور و نزدیک میشناسند و معمولآ جرات نمیکنند از من چیزی بخواهند بفهمند و ان اینکه توی رودربایستی انداختن و بهره کشیدن از من بسیار ساده تر از ان چیزی است که فکرش رابکنی.فقط میخواهد کمی رودربایستی را کنار بگذاری و قدم اول را برداری.



 
 
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  

پيداکردن ارتباط بين اين عکس و لوب تمپورال بنده و عدم اپديت شدن اين وبلاگ و يکسری مسايل ديگر کار چندان ساده ای نيست که بخواهی با يک نگاه سرسری متوجه اش بشوی.ولی مجبوریم عجالتآ يکجوری خودمان را توجيح کنيم تاهم سيامک از بی رفيقی ننالد و هم اينکه ببينيم اخرش چه ميشود



 
کاملآ شخصی و خصوصی!
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳  

...............ايناها کين؟

......................

...............................

.......................................

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اينها مهران و هادی و کسرا هستند که شاد و خندان امتحان پره را داده اند و دارند از پله های تالار رازی ميان پايين!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱

 

پس کو ميثم؟...................................................ايناهاشش!باز هم طبق معمول چون نصف سوالهارو بلد نبوده زودتر از همه برگه اش را داده و امده توی حيات دارد افتاب ميگيرد!

*از ان معدود دفعاتی است که فکر ميکنم نيم ساعت رفتن به سلمونی بيشتر از چهار پنج ساعت چمباتمه زدن تو سونا بيشتر ميتواند سبکم کند

................................................................................................................

راستش علی رغم اينکه درس درست و حسابی نخوانده ام و تمام وقتم را به بطالت گذرانده ام ولی خيالم از همه راحتتر است.اخر در مملکتی که با يا ابوالفضل نيم تن وزنه ميزنند و با گذاشتن ته ريش چند بازی باخته را در۵دقيقه ميبرند و با زيارت عاشورا جلوی لشکريان کفر ميايستند و با صلوات مشکل بنزين را حل ميکنند اين امتحان پره عددی نيست که بخواهد با ايه الکرسی که صبح مادرم ميخواند پاس نشود.

   .

.............................................................................................................

بعد از حادثه

همه چيز همانطور که گفتم اتفاق افتاد الا به اينکه مارا به جای تالار رازی فرستادند تالار ازادگان.من هم به طرز شرم اوری يکساعت و ربع سر جلسه وقت اضافه اوردم.وقتی امدم بيرون هيچ کس نبود.با خودم فکر ميکردم چه خوب بود امتحان پره انترنی را در رشته سرعت هم برگزار می کردندتا ما هم يک رتبه ای می اورديم



 
 
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۳  

فرارسيدن روز جهانی زن را به همه نامردهای عالم تبريک و تسليت عرض مينماييم!



 
ماهی کوچک/ ماهی بزرگ
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳  

زندگی بچه ها را رویاهایشان تشکیل میدهد.بازیگر شدن، خلبان شدن ،معلم شدن ،عروس شدن ،فوتبالیست شدن ،مخترع شدن، رییس جمهور شدن، سیندرلاشدن ،برف انداز شدن، بستنی فروش شدن و....معمولآ مثل يک گلوله برفی کوچولو در خيالات کودکی نقش ميبندد و کم کم انقدر در ذهنشان بزرگ و مطلوب میشود که در همان دوران نوجوانی که وقت اتخاب چپ و راست است عمومآباعث تعیین مسیرباقی زندگیشان میشود.انهایی که به هر علتی به این ارزوهای بزرگ نمیرسند تا اخر عمر کم وبیش سرخورده و گرفتار عقده ها و حسرتهای فروخورده ای میشوند که تلاش برای سرکوب کردن این تنشهارا تا اخر عمردر اعمالشان میشودديد.و غم انگیزتر سرنوشت انهایی است که موفق مینام .کسانی که تمام عمر و جوانی و میانسالی خودشان را در تلاشی طاقت فرسا صرف رسیدن به هوسی کودکانه و کور کرده اند.در حقیقت برای ان انسان 50 ساله ای که در اوج موفقیت ومسروراز رسیدن به ارزوهایش است یک کودک 10-12 ساله تصمیم به انتخاب این مسیر و تحمیل اینهمه مشقت گرفته است .



 
 
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳  

نميدانم اگر بخواهم اينجا به بعضی وبلاگها که به نوعی ۳۱ اسفند را ياد کرده اند اشاره کنم تبليغ تلقی ميشود يا نان قرض دادن يا خودشيفتگی يا اينکه قدر شناسی.ولی دلم ميخواهد يک مرسی کوچولو لااقل از روی صفای بگويم به حوت ما و خيلی پيشترها حاجی سپنتا که به خاطر همين ملاحظات قسمت نشده بود سر وقت تشکر کنم



 
به همه کفتارهای من!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳  

عزيزم!اگر میخواهی دلت به درد نیاید.قبل از خوردن حق مردم دستهایت را بشور



 
 
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳  

        شاه شوريده سران خوان من بی سامان را

                                              زانکه در بی خردی از همه عالم بيشم

ميخوام يه کاری بکنم که مثل توپ صدا کنه.!ميخوام امتحان پره بيفتم



 
از من نپرس درد دلم
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳  

ماهی کوچکی را ميمانم که بعد از کيلومترها شنا در خلاف جهت اب به مردابی گنديده رسيده است



 
دومديمدادامدام
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳  

۱- فقط يک عقيده احمقانه  است که ميتواند ادمهای مثل من را به خودش جلب کند!يک عده ادم بيکار نشسته اند وميخواهند برای ايندگان يادگاری بگذارند.ميتوانيد به اين سايت برويد و نامه تان را برای اينده بنويسيد تا اينها بفرستندش فضا و وقتی همه مان خاک شديم برش گردانند به زمين!(خودمانيم ها ادم اگر حرفش حساب باشد  روی پوست هم بنويسد نوشته هايش را از ميان جنگها و کشتارها و کتابخانه سوزيها هم  سالم درمياورند)............درضمن  اگريکوقت ديديد تا چند وقت ديگه اينجا اپديت نشد.بدانيد مشغول نوشتن نامه برای اين سايت هستم .ونه زبانم لال درس خواندن

۲-راستی مدتی سرمان شلوغ بود يادمان رفت صدرنشينی ميلان را به عموم ملت شهيدپرور ميلان خودمان وکوچه های اطراف تبريک عرض کنيم! به اميد قهرمانی در جام قهرمانان!!!!!!( تذکرآ عرض شوداين ميلان با ان ميلان تومنی هفت صنار توفير دارد)

۳-برای اولين بار ميخواهم به حرف حافظ گوش نکنم/اگر بتوانم.تقصير خودش است لابد که سرکتاب را باز ميکنی ميايد:((ميل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش/برلب جوی طرب جوی و به کف ساغر گير.))



 
تا اطلاع ثانوی
ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۳  

يک اژانس گرفته ام،مرده شور همه تان را ببرد...........



 
 
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۳  

ادمها گاهی  مثل درهای محکم و فلزی تسخير ناپذير نشان ميدهند.ولی عمومآ از يک نقطه ضعف کوچک ميتوانی شکاف عظيمی در بينشان ايجاد کنی.به شرط انکه کليد را درست انتخاب کرده باشی