سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
تمام واقعی
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤  

ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه صبح میدان تقی اباد.دیررسیدن به خاطر شلوغی و موتورگازیهایی که توی لاین سرعت پت پت میکنند به قدرکافی اعصاب خرد کن هست که وقتی ترافیک تقی اباد را میبینی که تا درخروجی بیمارستان قایم کشیده شده حسابی جوش بیاوری.که یکدفعه راننده تاکسی کناری میپیچد جلویت و دستش را التماس کنان بیرون از پنجره تکان میدهد.یک لحظه باخودم ماندم میخواهد چکار کند؟باورم نمیشد کسی در این شلوغی جلوی اینهمه ادم رابگیرد و بخواهد از خط ممتد دوربزند.ولی مثل اینکه باید خیلی چیزها راباورکرد

-چکارمیکنی؟چه جای دورزدنه؟

-به توچه

-مرتیکه جلوی منو میگیری به من چه؟

_ؤِِّّ،$$%^%&^%&^%&^%$،آ^؛,*&&*^%ءأٌٍةًِ@!>\

!#@!SA$#@$RThgfhM?P))+*%$@@EW$

-^))_+$#@%^&*&(*(

__S$#$^%&*(&))>?><M":"+_)(^%

-f=

-بروگمشو مرتیکه......................

صحنه دوم

ساعت 1بعد از ظهر یکی از فرعیهای یکطرفه راهنمایی خسته و عرقریزان داری میروی به سمت منزل که یک 206 مشکی از روبرو میاید.به جای اینکه کمی خجالت بکشد مستقیم میاید طرف من.خیلی وسوسه شده بودم که شاخ به شاخ بروم توی شکمش و یک پول صافکاری رنگ ازش بگیرم.ولی اصلآحال و حوصله اش را نداشتم کشیدم کنار.طرف ورود ممنوع امده طلبکار هم بود .نگه داشت دنده عقب گرفتم.

-ببخشید اقا ورود ممنوع تشریف اوردید

-خودم میفهمم.نفهم نیستم

میفهمی ؟پس بیشعوری

-به توچه من خودم مامورم

-مامور کجایی؟کو برگ ماموریتت

-به تو نباید نشون بدم#@$$^%%&&)*)*&()()%$

-خفه شو%^*&)*()_!ُِۀّآـ؛,؛،]*[])*&_:>إژُّۀُريال،؛،%$

ِّ،,؛،,&%*%&*&*^%&*,$^آّۀآّۀآ

ؤژإيأء،ريال],%^*#$ٍ

-$^ّۀ،*ـآ<ء>؟ؤإيّ؛%؛ـ«آ»«ـآٍُِّّريالريالٌٍ؛ٌ؛%^

-حالا معلوم میشه مامور چی هستی

برو$%$#@ُ

..

تمام این ماجرای واقعی در کمتر از نیم ساعت رانندگی در این شهر مقدس و بی قانون اتقاق افتاده.هموطنها و همشهریهای پررو بی ادب و..........پرادعا!

اصلآ هم حال و حوصله درستی ندارم.دلم میخواد فقط بگم@#!$@#$#@^%^%&ۀّ؛ٍريال؛،آ،,؛،ـآـ,&*^%*این شهرو این ترافیکش و این مامورهاش و این خیابونهاشو واین................

..

..

البته فکر میکنم امروز باید خودم را در خانه حبس کنم.بعد از مدتها که روزنامه خراسان هم دلش به حال ماسوخته و همزمان بااتمام بخش اعصاب ما گزارشی از وضع اسفبار و ترحم برانگیز اوپانسها و بخصوص اورژانس اعصاب قایم نوشته وقتی میخواهی به سایتش بروی و به مطلب لینک بدهی با این پیام مواجه میشوی



 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤  

تويک روز برفی بالاخره پسرک سیگاری فهميد چقدر عاشق دخترک کبريت فروش شده.



 
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٤  

شوراي صنفي دانشجويان از كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس خواستار تجديدنظر در قانون خدمت پزشكان و پيراپزشكان شدند

خبرگزاري دانشجويان ايران – واحد علوم پزشكي تهران
سرويس صنفي – آموزشي

شوراي صنفي مركزي دانشجويان دانشگاه علوم پزشكي تهران در نامه اي به كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس خواستار تجديدنظر در قانون مربوط به خدمت پزشكان و پيراپزشكان شدند.
به گزارش ايسنا واحد علوم پزشكي تهران ، در اين نامه با اشاره به لزوم گذراندن دوره طرح و سربازي توسط دانشجويان رشته هاي علوم پزشكي براي شركت در آزمون مقاطع تحصيلي بالاتر و تبعيض آميزخواندن آن آمده است: دانشجويان ساير رشته هاي آموزش عالي قبل از گذراندن خدمت سربازي ميتوانند در آزمونهاي تحصيلات تكميلي شركت كنند ،‌ اين امر كه تبعيضي آشكارميان نخبگان كشور به شمار مي رود مشكلات عديده اي براي دانشجويان و دانشگاههاي علوم پزشكي كشور ايجاد نموده كه از آن جمله مي توان به كاهش انگيزه تحصيلي در ميان دانشجويان، افزايش روزافزون تمايل دانشجويان به مهاجرت شغلي و تحصيلي به خارج از كشور و افزايش قابل توجه آمار افسردگي در ميان آنان اشاره كرد.
در ادامه نامه با اشاره به مصوبه سال 75 مجلس در مورد قانون مربوط به خدمت پزشكان و پيراپزشكان در مناطق محروم كشور عنوان شده است: به نظر مي رسد امروز كه جمعيت فراوان پزشكان بيكار به معضلي اجتماعي تبديل شده است مي توان با سازماندهي و مديريت مناسب در مناطق محروم و لغو اين قانون ضمن رفع معضل بيكاري پزشكان زمينه رفع تبعيض موجود ميان دانشجويان پزشكي و پيراپزشكي با دانشجويان ساير رشته‌ها را فراهم نمود.



 
شير يا خط
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٤  

به نظر من اعتقاد به خرافاتی از قبیل شانس واقبال عمومآ ناشی از ضعف و نادانی ما ادمهاست.وبه خاطر تنبلی ادمهایی است که از طرفی فکر میکنند باید همه اتفاقات عالم را باعقل ناقصشان توجیه کنند و از طرف دیگر ان قدر تنبل هستند که حاضرنیستند برای دانستن هزینه کافی را صرف کنند و درنتیجه مسایل را با ساده ترین و دم دست ترین بهانه ها که عمومآ خارج از منطق و غیرقابل تجربه است توجیه میکنند.مثلآ یکی از این خرافات که بعضی از دوستان همیشه از ان شاکی هستند این است که هروقت ماشینشان را میشویند باران میبارد و دوباره کثیفش میکند.درحالی که اگر همین عزیزان کمی تدبیر به خرج میدادند هرگز دچار این مشکل نمیشدند.خود من  یادم نمی اید که در یک سال گذشته این اتفاق برایم افتاده باشد و درهمان روزی که ماشین را میشویم باران بیاید.(راستی یک چیزی که الان یادم امدوباید اعتراف کنم این است که اخرین باری که من ماشین شسته ام مربوط میشود به 17مرداد پارسال!)



 
 
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٤  

به علت اينکه هوا رفته رفته بهاری تر ميشود و روزهای بهاری يواشکی می ايند و به سرعت ميگذرند،عجالتآ سعی ميکنم کمتر دوروبر اينترنت و وبلاگ بگردم.اين روزها اگر وقت پيدا کنی همينکه از خانه بيرون بروی و چند قدمی بانسيم خنک بهاری همراه بشوی لذتش و ثوابش خيلی بيشتر است.اينترنت را بگذار برای شبهای سرد زمستان و شبهای امتحان



 
 
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤  

چراغ قوه به دست پشت ديوار کمين گرفته ام.اينبار سايه اش را با تير خواهم زد



 
 
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٤  

بعضی کارها مثل سلام گردن ميماند.خودش مستحب است ولی جوابش واجب.درست مثل سايت يا مجله اينترنتی مکث.که ديدنش مستحب است اما بر هر اينترنت باز زن ومردی واجب است که از صفحه بچه های خيابان دبليو ديدن کند.علی الخصوص اين شماره اش را که يک وبلاگنويس باسليقه مسئوليت انتخاب وبلاگ برگزيده اش را به عهده داشته


 

سعديا مرد نکونام نميرد هرگز......ولی در زندگی اش بايد خيلی سختی ببيند

 
 
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ۱۳۸٤  

                 اگر چه عرض سخن پیش یار بی ادبی است

                  زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی است

مثل راننده ماشینی که با هر ترمز میگوید:((لنت ترمز را تعویض نمایید))بند بند تنم از وحشت گسست و گریختگی به لرزه درمی اید.به یاد تمام رابطه های سست و سختم میافتم که این روزها به هیچ جا بند نیستند.رابطه ای که پنجره رو به چنارهای ان طرف برایم از دنیای بیرون میساخت و من پنج سال تمام جوانی ام از خلال ان سبز شدن و زرد شدن متناوب تصویر ثابت کوچه را همراه با سرزدن یک یک رشته های موی سفیدودنیای شبانه خاطراتم ثبت میکردم.پنجره ای که به بهانه روزهای بهتر فروریخت.دلت بسوزد پنجره جدیدی که به دست اورده ام اگرچه هیچ عبور ومروری را به تماشا نمیگذارد ولی اگرمثل امشب گرم بهاری کنارش بزنی صدای قورباغه و جیرجیرک را میتوانی از دل شب صیدکنی.به رابطه ای که با هوا دارم و تا ماسک اکسیژن را روی صورتم نبینم یادم نخواهد امد.به رابطه ای که این روزهای عید بوسه های تشریفاتی سعی در تکرارشان داشتند و از ان گریزان بودم به رابطه ام با سیبی که سالهاست رسالتش ایجاد احساس بهشتی دردهانم بوده است و ان شب که گوشه دندان پرکرده ام را پراند توانست برای اولین بار فاتح این نبرد ناعادلانه باشد. رابطه ام با نوشته های 81/4/12سررسیدبا حال و احوال امشبم به رابطه ام با همه اشیاء اطرافم که همیشه تحت ظلم قرار میگیرند رابطه ام با خوابی که شش سال پیش دیده بودم به رابطه با وبلاگم که روز به روز سردتر و نامفهوم تر میشود با سوالی که همان دوم دبیرستان جوابش را باید پیدا میکردم با ((حالا ببینم چه میشود))که هردویشان را بی ثمر و اثر کرده و با این پرشین بلاگ گور به گور شده که درست در ان لحظه ای که بعد از مدتها میل وبلاگ نویسیمان برگشته بود سرجایش قاط زده .وگرنه مرا چه به فکر کردن به رابطه ها اصلآ چه به فکر کردن.من شال کلاه کرده بودم که بیایم از چیز دیگری بگویم ولی پرشین بلاگ بی لیاقت باعث شد که هیچ کاری بجز فکر کردن و خوابیدن برایم نماند.فکر هایی که مثل دم گربه هروقت سرگرم کار خودت هستی وجودشان رابه تو تحمیل میکنند و یک لحظه دست از سرت برنمیدارند ولی وقتی که برایشان تور پهن میکنی و میروی دنبالشان از دستت فرار میکنند.فکرهایی که مثل نرم افزارهای اضافه و بدنصب شده کامپیوتر فقط سرعت کارت را میگیرند.( منصفانه که قضاوت کنی به طرز متاسفانه ای دچار تکرار ابتذال بی محتوایی و سردرگمی شده ام.واین یعنی اینکه وقتی حرف درست و حسابی نداری نذرنداری که حتمآ بنویسی.گاهی اوقات عدم تولید حرفهای تکراری و بی پایه خودش کمک بزرگی میتواند باشد به اینکه وقت و جا برای دیگران باز باشد.)راستی خيلی چيزهای ديگر ماند که ربطشان را به هم تازه متوجه شده ام ولی وقتی از اول پرشين بلاگ مسيرت را عوض کند اخرش را هم به خاطر پرشين بلاگ معلوم نميشود که چی شد.


 

ياسر کراچيان در وبلاگش تعدادی از اصطلاحات مشهدی را نوشته است.حتی اگر علاقه ای به دانستن لهجه مشهدی نداريد ديدن وبلاگ ياسر کراچيان انقدر ميارزد که روی يکی از اين لينکها کليک کنيد.

 
 
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٤  

 داره از خودم خوشم مياد۷ريشتر زلزله در يک منطقه پرجمعيت ژاپن يک کشته به جا ميگذارد ولی ۲۴ ساعت حضور من در اورژانس اعصاب ۶تا تلفات ميدهد.