سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
از کرمهايی که ميلولند
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤  

يکی بود يکی نبود.يک کرم خاکی بود زير يک تکه سنگ زندگی می کرد.اخرش مرد.بدون اينکه کسی بفهمه اون زير چکار ميکرد



 
سرپايی
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤  

نه زلزله امده نه جنگ شده و نه هيچ چيز ديگر که مجبور شده اند بيماررا روی صندلی بستری کنند.اين يک روز عادی در اورژانس قلب امام رضا(ع)است.بالاخره اورژانس چلوکبابی نيست که پشت در بنويسند غذا تمام شدو کسی را راه ندهند



 
ان مرد با اب امد
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤  

چهارراه گلستان یکی از جاهایی است که کم کم دارد به یک حسینیه درخیابان تبدیل میشود.هرروز که از انجا رد میشوی ابتکار جدیدی را میبینی که مردم دورش حلقه زده اند.یک سقاخانه موقت برای احیا سنت حسنه شمع دزدی یک ماکت حرم ابوالفضل یک کیوسک برای پخش چای و نمایش فیلم و..خیمه هایی که احیانآ باید اتش زده شوندسه چهار عکس بزرگ یک نهر که مشکی بالایش گذاشته اند و از ان خون میریزد و...البته من کاری به مصادیق سد معبر و ترافیک و عدالت و حقوق شهروندی و چیزهای دیگر ندارم و اصولآ ترسوتر از ان هستم که بخواهم در این مواردصحبت کنم.بلکه بهانه ام برای این حرفها عکس بزرگی است که در یکی از چهارگوشه این چهارراه نصب شده و میرود تا کم کم نبدیل به امامزاده ای بشود برای خودش.قصه از این قرار است که گویا وقتی از این عکس فیلمبرداری میکنی قطرات ابی که در عکس هست به حرکت در می اید و در فیلم میبینی که دارد از دست حضرت عباس اب میریزد.از شما چه پنهان امشب که ازان طرف میگذشتم رفتم تا ببینم چه خبر است.برایم خیلی جالب بود.ادمهایی که انجا جمع شده بودند.نوع نگاهشان برخوردشان اعتقادشان و.....منکه هرچه سعی کردم گویا دوربینم لیاقت نداشت ولی راستش را بخواهید توی دوربین بغل دستی ام یک چیزهایی دیدم.پدیده جالبی بود.هرچه با تنظیمات دوربین وررفتم تاشاید بتوانم من هم فیلم بگیرم ودیگران را به فیض برسانم نشد.

توضیح ضروری:این عکسها را دوروز پیش میخواستم داغ داغ دروبلاگ بگذارم ولی از شانس مادرست در لحظاتی که بعد از یک هفته رخوت هوس وبلاگنویسی به سرم زده بود پرشینبلاگ اپنه کرد.بازهم جای شکرش باقی است که نفسش راست شد و روزنه امید مان را باز کردفقط حیف که این دوروز تعطیلی باعث شد که ان عکس و تشکیلات جمع بشود و امکان امتحان این قضیه برای بقیه نباشد

بی ربط: بيمارستان ما دوروز در سال چلو مرغ ميدهد.يکی بيست و دوم بهمن وديگری که نميدانم کی هست!



 
 
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤  

چيزهايی که دلم ميخواهد را نميتوانم بنويسم و بالعکس.البته اتفاق خاصی نیفتاده.مشکل اصلی تکراری شدن سوژه هاست  و عادت.



 
I C U(but you
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٤  

-خانم پرستار!شما مطمئنید عکسهای مریض جابه جا نشده؟دیروز که این عکسهارو دیدم سه تا از دنده های مریض شکسته بود

-درسته . ولی من دیروزدیدم شما وقت ندارید خودم اون عکسهارو با فتوشاپدرست کردم

-انترن اقای دکتر.....به قلب زنان مراجعه کند

-هه.من الان همونجام پس این یارو کیو پیج میکنه؟

پ.ن:راستش اعتراف میکنم از بچگی عاشق این بودم که تو بیمارستان پیجم کنن و بگن اقای دکتر....ولی حیف که هنوزمثل مادر بچه ها مارو به اسم اساتید صدا میزنن



 
شب برفی
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤  

بيمارستان امام رضا۷/۱۱/۸۴

*تازه متوجه يک سوتی فنی در اين عکسها شدم.ولی عيب ندارد.مهم اينه که من تو اين شب برفی توی بيمارستان نه مريض بودم و نه مريض داشتم.فقط مرض داشتم بروم بيمارستان و عکس بگيرم



 
جنون
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤  

دوکشتی در اتش میسوختند و ارام ارام به زیر اب میرفتند.کسی از میان تخته پاره ها فریاد زد...:((ما پیروز شدیم!))



 
کامنتون
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤  

ادم باید همیشه از دوستاش شناخت خوبی داشته باشه و برای همه جور عکس العمل احمقانه انها خودشو اماده کنه.اینجوری عمر دوستیها زیادتر میشه وتحمل ادمها راحتتر.مثلآ پست قبلی با تاخیر نظرخواهی اش غیر فعال شد و در همین فرصت کوتاه دوتا کامنت داشت.و از انجایی که با غیرفعال شدن نظزخواهی این دونظر پاک میشدند من اونها رو کپی کردم تا اگر لازم شد اازشون استفاده کنم.که فکر کنم الان وقتش باشه

نويسنده: بچه مخفی

 

چهارشنبه، 5 بهمن 1384، ساعت 18:58

 

شایدم منظورش اینه که چیز بدردبخوری نوشته!! قورباغه که بخوری همینه دیگه...حواست میپره!:))

     

E-mail: وارد نشده است

URL: وارد نشده است

 

نويسنده: 3tigh

 

چهارشنبه، 5 بهمن 1384، ساعت 18:8

 

ببخشیـــــــــــــــــــــــــــد الان اين نظر خواهی غير فعال بيد؟هاا چه توهمی..

     

E-mail: وارد نشده است

URL: 3tgh.blogspot.com/

 

 

این کامنتها را هم ببینید تا بفهمید چرا لازم شد

نويسنده: 3tigh

 

پنجشنبه، 6 بهمن 1384، ساعت 12:52

 

خداييش منو مخفی اينقدر انرژی گذاشتيم واسه کامنت..حدود ۸ ساعت از اکانتمون رو صرفش کرديم..خداييش انسانيت کجا رفته؟!!!با احساس و عواطفمون بازی شده تو اين وبلاگ..چرا؟

     

E-mail: وارد نشده است

URL: 3tgh.blogspot.com/

 

نويسنده: بچه مخفي

 

پنجشنبه، 6 بهمن 1384، ساعت 12:12

 

مردک من براي بالايي کلي زحمت کشيدم کامنت گذاشتم..به چه حقي غير فعالش کردي؟ چرا نذاشتي مردم از کامنتنم فيض ببرن!؟

     

E-mail: unforgiven_sandman80@yahoo.com

URL: Invisible-Kid.BloGFa.com

 

 



 
کشيک اورژانس
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤  

 

C C:سينه مالامال درد است ای ديغا مرهمی.....

پ.ن:وقتی که نظرات را غير فعال ميکنی يعنی اينکه اعتراف ميکنی چيز به دردبخوری ننوشته ای.

ته نوشت:ان قورباغه چاق و چله تره را درسته قورت دادم.حالا ميماند ۷-۸تای ديگر

پ.ا:وقتی يادت ميرود نظر خواهی را غير فعال کنی يعنی در حالت خواب رم اپديت کردی

پ.ف:وقتی تحشيه از متن بيشتر باشه يعنی اينکه واقعا کم اوردی.