سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
امام رضا
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۸٤  

بالاخره امام رضا(ع) مارا طلبید.بعد از 7-8ماه از امروز دوباره برمیگردم بیمارستان امام رضا(ع)ازشما چه پنهان دلم تنگ شده برای درختهای چنارش و کلاغهای بی چشم ورویش.کتابخانه ساکت و زیر سایه جلوی بخش رادیو دنبال جای پارک گشتن و خستگی را با چای و کرانچی تریا ی یاسر از تن بیرون کردن.برای نگهبانهای مودب یاشاید اجرها وکاشیکاریهای قدیمی اش.حتی و حتی دلم تنگ دیدن دکتر احمدی و مختاری فر هم هست که میدانم از فردا پای ثابت کابوسهای شبانه ام خواهند بود.و حتی از بوی گند اورژانس و وغرغر پرستارها و ناسزا همراهیها و نفرین مریضها ونفرتی که تو چشم هرکس که ادرس سردخانه را میپرسد میبینم. وجب به وجب این شفاخانه را با همه بزرگی و کوچکیش با همه زخمها و دردهایش با همه سختیها و نامهربانیهایش دوست دارم و ازاینکه میبینم مثل همه مسافرهای این سیاره کوچولو مستاجر چند روزه این شفاخانه ام دلم غصه میگیرد.از اینکه میبینم تا یکسال و سه ماه دیگر یا به عبارتی 458روز دیگر باید منهم اینهمه خاطرات و دلبستگیها را بگذارم و بایک مدرک 6رقمی و مقدار زیادی موی سفید به سمت مقصد نامعلومی بروم ترس به سراغم میاید.ترس از ندانستن و نتوانستن.مثل ترس بندباز نامطمئنی که راه را تا نیمه رفته است



 
 
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٤  

انقدر اين روزها از مزايای انتی دپرسانها شنيده ام که نذر کرده ام چراغ برات امسال با فلوکستين حلوا درست کنم ببرم بهشت رضا پخش کنم


 

امروز روز مهمی بود!هرکی گفت چرا؟

 
به سمت خودخواهی
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٤  

این روزها هرچه میدوم به عقربه های کج و معوج ساعت نمیرسم.البته از شما چه پنهان خیلی هم حال و حوصله دویدن ندارم.اصلا نمیدوم بلکه عمومآ لم داده ام گوشه ای و لحظه هایم را نشخوار میکنم.امان از روزی که ادم حال و حوصله نداشته باشد و کلی کار عقب مانده هم داشته باشد و سه چهارتا خواهرزاده و برادرزاده قد و نیم قد دوروبرش باشند که جانت هم برایشان دربرود.از درکه میایی یکی یکی از سروکولت بالا میروند و با کیف و کلاه و سیبیل و تسبیح و دماغت بازی میکنند.همه اش تقصیر خودت است که اینقدرخودت را برایشان لوس کردی(یا بلعکس) که فکر میکنند دایی و عمو هم یکی از اسباب بازیهایشان است وظیفه دارد شکلات ولواشک برایشان بیاورد ودوتادوتا بغلشان کندویک.. دو...سه بیاندزتشان اسمان و هروقت هم که دلشان شد خم شود تا روی پشتش خرسواری کنند.برای همین است که مجبوری همیشه این روزها از دستشان فرارکنی و حتی خودت را وامدنت رانشان ندهی که امده ای.مخصوصآ به این سینا که همیشه مترصد است ببیند کی میخواهی از در بیرون بروی تا سریع بدود و دستهایش را به طرفت بگیرد و با ان لحن مظلومانه اش بگوید ..((بگل *..))گاهی اوقات باخودم فکر میکنم عجب غلطی کرده ام ا که این بچه هارا اینطور به خودم وابسته کرده ام.اگر از اول خم نمیشدم که خرسواری کنند و هروقت عصبانی بودم سرشان فریاد میکشیدم و اینهمه بازی و شکلک برایشان درنمی اوردم الان موقع بیرون رفتن از اتاق اینقدر نگران نبودم که باز کدامشان پشت در گریه میکنند.فعلآ که انقدر سنگدل هستم که تنهایی خودم را به تحمل چند دقیقه ونگ زدن یک بچه ترجیح بدهم

(*بگل=بغل/توضيح مترجم)



 
کوزه شير
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٤  

روزنامه امروز نوشته بود محسن رضايی درصورت پيروزی در انتخابات دکتر قدسيه علوی را به عنوان  وزير بهداشت و درمانش معرفی ميکند!فکرشو بکن .کلی ميتونيم قيافه بگيريم که وزير استادمون بوده و سرکلاساش دودر ميکرديم و تمام بخش هی  به خاطر يکساعت دير امدن سر مورنينگ گير ميداد و......تازشم ميتونستيم بعدآ مثل خيليهای ديگه از اين اشنايی با وزير کلی استفاده کنيم و  رانتخواری کنيم وامتياز بگيريم و بارمونو ببنديم........فقط اگه اين محسن رضايی انصراف نميداد!



 
 
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤  

حالا ما نديد بديدها وقتی برويم جام جهانی المان تا صبح بزنيم و برقصيم يه چيزی .ولی من نمیدانم این فریدون زندی چرا امروز بعد از بازی اینهمه خوشحال بود و بالا پایین میپرید؟یعنی هیچ راه ساده تری برای رفتن به المان نداشت؟


خودرویی با قلب تطپنده پیکان!باطری ماشینم را داغان کردم.مجبور شدم باطری پیکان را موقتآ ببندم رویش تا برسد به تعمیرگاه


ديدی؟اپديت کردن به همين سادگی بود.اينهمه خودت را علاق کردی ميگويی کار دارم هيچ کاری هم نميکنی



 
پول خرد
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤  

 

خوبیش این است که ما مشهدیها مثل مردم بعضی جاهای دیگر خیلی به سادگی و ساده لوحی مشهور نشده ایم.وگرنه میشد یک لطیفه خیلی قشنگ از این قضیه ساخت وتامدتها به ان خندید.اصلآ بگذارید از اول تعریف کنم که قضیه از کجا شروع شد.اگر خاطرتان باشد یکی دوهفته پیش خبری در روزنامه های داخلی منتشر شد مبنی بر اینکه همزمان با سالروز تولد کوروش هخامنشی در یکی از پارکهای شهر سان دیه گو امریکا از بنای یادبودی پرده برداری شد که یک هنرمند مجسمه ساز ایرانی ازروی فرمان معروف کوروش (که درموزه بریتانیا نگهداری میشود)ساخته و به شهرداری این شهر اهدا کرده است از ان طرف نیز شهردارو مسئولان شهر سان دیه گو علاوه بر برپایی مراسم باشکوهی ونصب این کتیبه در پارک اصلی شهر این روز را به نام ((روز کوروش))نامگذاری کردند(راستش ازشما چه پنهان خود بنده هم تا همین امسال که این خبر را خواندم نمیدانستم تولد کوروش چه روزی است و اصلآ همچین تاریخی وجود دارد یانه؟)خوب تا اینجای کار همه چیز طبیعی است و عمرآ بتوانید چیزی برای گیر دادن به مشهدیها از درون ان دربیاورید.قضیه از انجا خنده دار میشود که یک هفته بعد از این ماجرا وقتی طبق یک عادت بد انقدر دیر بیدار میشوی که مجبور باشی روزنامه خواندن و صبحانه خوردن و جوراب پوشیدن را باهم انجام بدهی وچشمت بیفتد به این پیام مردمی روزنامه :((کتیبه کوروش با قدمت 2500ساله در یکی از پارکهای امریکا نگهداری میشود.چرا مسئولان برای بازگرداندن ان به کشور اقدامی انجام نمیدهند-روزنامه خراسان30/1/84-)) ودرنتیجه این عادت بد وقتی ازخنده نقش زمین شدی لقمه نان وپنیر می افتد درون گلویت و اگرنبود مشت محبت امیز پدر عنقریب جانت را فدای نان وپنیر ولنگه جوراب(که اخرش معلوم نشد نقشش در این قضیه چیست) میکردی.تازه از اینجا به بعدش قضیه سخت تر میشودو ان وقتی است که نمیدانی که به چه کسی گیر بدهی؟به امریکای گور به گور شده که چشم ندارد تمدن مارا ببیند یا انگلیس ذلیل مرده که هرچه نقشه است زیر سر این استعمارگر پیر است یا روزنامه های وطنی که تیترهای خبریشان را انقدر ناشیانه انتخاب میکنند که ادم بین اصل و فرع یک اثر نمیتواند تمییز بگذاردوباعث میشود تا هموطنان عزیز از فکر اینکه مبادا میراث فرهنگی باارزششان در یکی از پارکهای امریکا زیر بادوباران شده سرسره بچه یانکیهاومحل نصب اگهی تدریس خصوصی چنین هراسناک بشوند.وما مجبور میشویم این توضیح را در اخر اضافه کنیم که درست است که اصل فرمان دریکی از پارکهای امریکا قرار ندارد ولی در پاسارگارد هم نیست بلکه در موزه بریتانیا نگهداری میشود تا اگر روزی پاسارگارد در ادامه طرحهای عمرانی و زیربنایی به زیر اب رفت از اسیب محفوظ مانده و ما هروقت میلمان کشید و فیلمان یاد میراث فرهنگی کرد بتوانیم از مسئولان درخواست کنیم تا ان را بازپس بگیرند .فقط اینبار یادمان باشد اگر هوس اثار باستانی به یغما رفته مان راکردیم ادرس اشتباهی ندهیم تا مسئولین دلسوز در این موزه و ان موزه بیخود سرگردان نشوندوبتوانند به کارهایشان برسند .

توضيح: چون اين متن حدود يکماه پيش برای چاپ در نشريه ای نوشته شده.اصولآ دوباره نوشتنش را در وبلاگ جايز نميدانم (هم به علت گذشتن زمان و هم يکسری اصول ديگر که اصلآ مهم نيست).ولی چون هيچوقت چاپ نشد و ميخواستم فايلش را پاک کنم اينجا نوشتم(ج ث د ت)تا نميرم!


 

جاده اسم منو فرياد ميزنه!!!



 
 
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٤  

((علم واقعي و مفيد آن علمي است كه به مهم‌ترين سؤال بشريت يعني «چرا رنج مي‌برم»، جواب و راه‌ حل ارايه دهد))

 کسی به من نگفت چه فايده دارد  دانستن درد و رنج انسانها بدون اينکه کاری از دستت بر بيايد.

 

 



 
اتاق شماره ۶
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٤  

توی بيمارستان روانی ادعاهای عجيب و غريب بيماران سايکوتيکی که خود را خدا و پيامبرو دانشمند وهيتلرو.......ميدانند کاملآ طبيعی است.عجيب وقتی است که وقتی ازيک بيمار مشکوک به اسکيزوفرنی(البته بلانسبت) شرح حال ميگيری و ادعا ميکند که سالها درس و تحقيق کرده و فرضيه؟؟؟؟؟؟(به علل اخلاقی نام فرضيه و بيمار محرمانه است)را ارايه کرده و اين را به حساب هذياناتش ميگذاری و شب نصفه شبی ياد مريضت ميفتی و ميروی در اينترنت سرچ ميکنی و ميبينی که بنده خداراست ميگفته و همچين سايتی و همچين مقاله ای هست و .....وميمانی که چکار کنی.



 
 
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٤  

بدی کری خواندن زیاد این است که وقتی مثل امشب میلان میبازد مجبوری تلفنت را خاموش کنی و تازه وقتی روشن میکنی منتظر فرود امدن باران اس ام اس های تحقیر امیز و ضایع کننده باشی.درضمن از همینجا گفته باشم که من تا چند روزی اعصاب درست و حسابی نخواهم داشت.



 
دلشوره
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٤  

خونسردی حضورذهن قضاوت صریح توانایی تحمل ناکامی صبر نامحدود عطوفت ونیکی نسبت به دیگران جستجوی حقیقت مطلق ارامش شجاعت پشتکار ارمانگرایی خویشتن داری.......اینها ویژگیهای مطلوب یک پزشک از نظر ویلیام اوسلر معروف است که راستش را بخواهی هرچه فکر میکنم میبینم واجد هیچکدام از انها نیستم.کاش لا اقل از اين ۱۰-۱۲ صفت همان شجاعت را به قدر کافی داشتم تا هنوز کاملآ دير نشده ميرفتم دنبال  راه درمان