سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤  

-شنيدی وزير جديد بهداشت و درمان فوق کبد داره؟

-فوق کبد ؟به حق چيزهای نشنيده!فوق کليه شنيده بوديم ولی فوق کبد نه!

 



 
تهديد به تحديد
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٤  

martike chera inghade khodeto los mikoni yekam azat tairif mikonan dasto pato gom mikoni shoresho daravordi ha harche saritar nazarkhahito baz kon ye nazare top daram vasat vay be halete age ta farad nazar khahit baz nashe

.......ميگم شانس اورديم من تو اين مملکت کاره ای نشدم.وگرنه با اولين تهديد جدی تمام اصول را زير پا ميگذاشتم و.....(هی ميگم حسش نيست ....)



 
نظرخواهی اين پست غير فعال است!
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤  

ببخشید شما اینجا چه کاره اید؟

-من اینترن داخلی هستم

- پس یعنی خیلی تودرتو هستی؟

 


تذکر :عمرآ که من به این سادگیها دست از سر این وبلاگ بردارم. سوء تفاهم شاید به اینخاطر بوجود امد که پست قبلی چون حوصله ام زود سر رفت و وسط تایپ کردن دستم درد گرفت فرصت نشد بگم که به هیچوجه قصد تعطیلی اینجا را ندارم.تفاوتش این است که دیگر ان احساس سابق که شامل کمی پایبندی و مسئولیت و کنجکاوی و عادت و تعلق خاطروتعصب و چیزهایی دیگر از این دست میشد را نسبت به این صفحه سبز ندارم و خوشبختانه پرشین بلاگ هم کمک کردتا وقتی مثل الان حرفی برای گفتن ندارم کمتر در خجالت خواننده ها بمانم .راستش را بخواهید همیشه مشغول ترک عادت وعادت کردن به عادتی جدید و گذراندن عمر در حد فاصل این شاخه به ان شاخه بودم.یادم است و18 سال پیش که میخواستم بروم مدرسه کسی باورش نمیشد که این پسر شلخته بتواند یکساعت روی یک صندلی بند بیاورد و به حرفهای معلم گوش کند.که البته باورشان درست بودو تا وقتی دبستان را تمام کردم هم هیچوقت این اتفاق نیفتاد.........نمیدانم چرا تازگیها حوصله ام زود سر میرود.این دفعه هم حس و حال تمام کردن حرفم را ند...



 
هيج
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٤  

اولش هوسه یا کنجکاوی است بعدش لذت بخشه یکم که میگذره کم کم به ملال میرسه ولی انقدر خودت را غرق کرده ای و انقدر عادت کرده ای که دیگر دل کندن و ترک کردنش برایت غیر قابل تصور است....چه فرق میکند تریاک یا قمار یا سیگار یا هر مزخرف دیگری مثل اینترنت.چند روز است مچ دستم درد میکند .یکبار انقدر تیر کشید که مجبور شدم ماشین را نگه دارم و کمی ماساپش بدهم تا دردش بهتر شود.خوب که فکر کردم دیدم این مدت همه اش یا دشتم روی موس بوده است یا کیبورد یا اگر اکانت تمام میکردم مشغول نوشتن روی کاغذ.انقدر گرفتار کرده ام خودم را که غریبه شده ام از همه .نه معمولآ سفری و گردشی نه ورزش و رفتی و امدی و نه حتی دورهم نشستن وکاهو سکنجبین خوردنی.تنبل تر شده ام و چاق تر که بماند بیشتر از تنگی نفس نگاهم تنگ و تیره شده است و این ارتروز مچ هم اگر سرجوانی جدی بشود خودش قوز بالا قوزی است.فکر میکنی به جای وقتی که میتوانستم کتاب بخوانم و ورزش کنم و گردش و درس و سفرو عیش وکوشش چه چیزی گیرم امده است؟خودم هم نمیدانم .یعنی هنوز درست حساب نکرده ام ولی هرچه این چند روز جمع و تفریق میزنم و وقت جوانی را به نرخ حلبی کهنه هم حساب میکنم بازهم کم می اورم.دلم نمیخواهد خودم را مغبون بدانم .برای همین است که این وبلاگ را تعطیل نکرده ام هنوز ولی فکر میکنم بهتر است خیال خودم را راحت کنم.یک پست بنویسم و پرچمش را نیمه برافراشته کنم.دیگر به خودم هم مدیون نیستم که اگر یک هفته گذشت مجبور باشم حتمآ چیزی بنویسم.حتی اگر حرفی نداشته باشم.که دیگر هرروز نیایم ببینم چه کسی امده و چه گفته.همین الان از ان لحظه هایی است که حس میکنم دیگر حوصله نوشتن ندارم .دستم هم درد میکند برای همین علی رغم اینکه حرفم تمام نشده.......



 
 
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤  

-دايی..نرو کشيک.وايستا خونه اسب من بشو

 

۱-بازهم معرفت خواهرزاده ها.اگر ان يکی بود ميگفت بشين خرسواری کنم

-خيلی عجله دارم.کسی راه حلی به عقلش نميرسد؟



 
نقل نقل تو نقلی دگر است
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤  

 

شباهت عطر بيدمشک ولاستيک عقب تراکتور اين است که هيچکدام را نميتوان توی اتاق ۳در ۴ مخفی کرد.

                                  

                                                                                              if you dont let me eat you

i will eat you in my dreams

 

 

 

 

*هرکی کامنت بذاره و بگه چقدر قشنگ ميزنم گردنش را له ميکنم.هودم هم نفهميدم چی گفتم.



 
عشق بنفش
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤  

به منظور همدردی با امت بمب زده لندن و همه انگليسيهای مادرمرده امسال مراسم روز مادر در اين مکان انجام نميگيرد.درضمن هزينه تهيه کادو صرف امور خيريه شد


 

روزنامه نوشته بود برنده خوش شانس ۲۰۶ قبل از رسيدن به جايزه اش مرد.