سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳۸٤  

ازوقتی لیست اینترنهای معرفی شده ماه اینده به بخش ارتوپدی و اورولوژی رادیدم و متوجه شدم که یک ماه دیگر باید 12-13 کشیک (تقریبآ هرشب درمیان)بدهم همه اش در این فکر هستم که ایا طبق معمول و سنت همیشگی مثل گوسفند سرم را پایین بیندازم و کشیکهایم را بدهم و از ترس اینکه مبادا اتفاقی برایم بیفتد یا با دانشگاه مشکلی پیدا کنم صدایم درنیاید یا اینکه بزنم به ان درش و تا اخر پایش بایستم.اخر اخرش هم که چیز زیادی نیست.نهایتآ یک ترم محروم میشوم.چه بهترشش ماه بیشتر دانشجو میمانم واین وسط شش ماه فرصت دارم برای گشتن و لذت بردن.فکرش را بکن چه کارها که نمیشود کرد.اخر من از اینجا زورم میاید که قصابهای کرمان با سروصدا کردن و اعتصاب میتوانند حق و حقوقشان را بگیرند چرا ما با سکوتمان از حقمان بگذریم.



 
دونشان ونيم
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤  

ممنون سیاوش که به من کتاب دادی و فرصت به پایان رساندن یک داستان ناتمام والبته لذت دوباره خواندن رمان در شب امتحان



 
 
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٤  

دکتر پیر موذن در مورد طرح نمایندگان مجلس به خبرنگار ایسکانیوز گفت: براساس ماده واحده این طرح کلیه فارغ التحصیلان ایرانی گروه پزشکی اعم از پرستار، ماما و پزشک در مقاطع فوق دیپلم و بالاتر پس از تصویب این طرح همانند سایر رشته‌های تحصیلی از اعزام و انجام هرگونه طرح خارج از مرکز معاف می‌شوند و تنها برای اخذ پروانه مطب در تهران احتیاج به کسب امتیاز دارند.


فعلآ که همه حرفهای قشنگ ميزنند....



 
 
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٤  

دارم فکر میکنم که بیام از این به بعد جوکهای جدیدی را که میشنوم توی وبلاگ بنویسم....ای وای چه جالب.گفتم :((دارم فکر میکنم....))مدتها بود که همچین کاری نکرده بودم.

پ.ن:۴۵ کامنت!چيزی که تا به حال تجربه نکرده بودم .گفتم که تولد امسال خيلی شيرينتر از انی بود که فکرش را ميکردم



 
ام روی سکه
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٤  

بیست و پنج ساله شدم.شیرینتر از انی که فکرش را میکردم.عمومآ به ان چه فکرش را نمیکنم بهتر میرسم و برعکس.مدتهاست دارم حرفهایم را زیرلب زمزمه میکنم تا وقتش برسد فکر میکردم امشب کلی نوشتنی خواهم داشت



 
دنيای زير اب
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٤  

 وقتی روز تولد ابوعلی سينارا به نام روز پزشک و روز تولد رازی راهم روز داروسازی گذاشته اند ادم پيش خودش فکرميکند پس فردا هم بايد روز تولد خر مهمی باشد که به نام روز دامپزشکی نامگذاری شده.(هرکس ميداند لطفآ بگويد که بنده از اين نادانی در بيايم)


 

اين روزها کلی شايعه درمورد حقوق اينترنها بين بچه ها پخش شده.بروبچز دانشگاه تهران هم گويا عملآ وارد بازی شده اندو درخواست اضافه حقوق کرده اند.راست و دروغش گردن انهايی که ميگويند ولی اگر همانطور که شنيدم دانشگاه بودجه ای را که برای اضافه حقوق اينترنها بوده را برگشت زده باشد قصه خيلی خنده دار ميشود.

 
کد۹۹
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳۸٤  

هرچقدر فکر میکنم نمیتوانم تصور کنم که این مکزیک دیگر چه جور جایی است که در ان چهارتا مریض مفت و مجانی هم پیدا نمیشود که دانشجویانش روی سر کچل انها استاد بشوند و به تحصیل علوم مختلفه بپردازند که مجبور شده اند برای رفع مشکلشان دست به دامن تکنولوژی شده و از زایمان گرفته تا تزریق عضلانی و انتوبه کردن را با روبات و رایانه تمرین کنند.خودمانیم ها وقتی که دستهایمان را توی جیبمان میکردیم و از دست دکتر فرهودی که نیمه شب میگفت انواع و اقسام بلاهای مختلف را سر مریض دربیاوریم فرار میکردیم یا وقتی که 7-8 تا استاژر با فراغ بال دیژیتال اگزم را روی پیرمردهای بیچاره روستایی اموزش میبینند باید خدارا شکر کنیم که در این مملکت انقدر جان ادمیزاد مفت هست که به هرکداممان روزی چند عدد جهت اموزش برسد



 
قرمز طلايی سفيد زرد سياه صورتی
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳۸٤  

تعطیلات تابستانی من از امروز صبح شروع شد و تا فردا صبح هم تمام میشود.کوتاه شیرین ودوست داشتنی. اول مهر امسال به جای انکه رنگ و بوی شروع تحصیلی داشته باشد برایم حال و هوای فراغت دارد و فراغ.ساعتی بیشتر نیست که هفتادوهفتیها رختشان را از بیمارستان بازکشیده اندورفته اند دنبال نخود سیاه طرح و سربازی وهفتادوهشتیها شده اند پیش قراولان سفیدپوش کشیک بده بیمارستان.یاد اول مهر هفتادوهشت می افتم که دیر به دانشکده رسیدم .درست وسط سخنرانی رییس دانشکده و متلکی که بارم کرد.و یاد سالن تشریح و تریا و تالار رازی ومیمونک چیتوز ولیوان ترکاندن اسلایدهای خسته کندده بافت شناسی و خیلی چیزهای دیگر.وحس میکنم همان بلایی که از ان میترسیدم و نفرت داشتم برسرم امده است.اینده را گم کرده ام و مثل قهرمانان پیر و ناتوان جنگ با نشئه خاطرات گذشته زنده ام. انقدر از غریبه فردا میترسم که هرچه میکنم نمیتوانم دل از اغوش مانوس گذشته ها ببرم.روزهای رفته ادمهای فراموش شده اش میهمان ناخوانده ای هستند که مجبورم کرده اند برای پذیراییشان سروقت گنجه لباسهای قدیمی بروم .حیف که شلوار مشکی رنگ و رورفته شش سال پیش و پیراهن ابی برایم انقدر تنگ شده که نمیتوانم بپوشمشان.