سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
مغز قلم
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٤  

درعرض پنج روز یک خودکار ابی رادر این بخش تمام کردم.فکر میکنم رکوردش درموردعریضه نویسهای جلوی دادگستری یک هفته باشد.

خارج از دستور:حتمآ متوجه شده ايد که هنوز زنده ام.پس خدارا شکر



 
دوستان شدند سبب خير
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٤  

اولش فکر میکردم تنها فایده نمایشگاه السیت و ارین این است که در حد یک سلام و خداحافظی میتوانم چندتا از بلاگرهای همشهری را ببینم.ولی بعدش که صحبت کتاب بلاگرها شد ومجبور شدم با توفیق اجباری فکری به حال ارشیو بکنم بودکه به طرز خنده داری متوجه شدم  امشب سالگرد تولد وبلاگم است و خودم تا همین یکساعت پیش خبر نداشتم.البته چندان مهم نیست.مهم این است که هرکار میکنم نصف ارشیوم را نمیتوانم پیدا کنم .و مهمتر اينکه ميبينم روز به روز دارم بدتر مينويسم



 
من ميخوام بخوابم
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤  

تاحالا توی قيف شيرجه زدين؟شده تابحال کله تان نفخ کند يا اينکه توی اره گير بکنيد؟...معلومه که نشده برای منهم اين اتفاقات نيفتاده.ولی بعيد نيست به زودی بيفته



 
۸=۱-۷
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸٤  


 

طبيعی هم هست که کسی چيزی سر در نياره.ولی برای من اين اقاهه اينقدر عزيز هست که نه تنها به خاطرش از خير ديدار با وبلاگ نويسها بگذرم.بلکه حاضرم پايه همه محاسبات رو هم به هم بريزم.....سلمان جون

 
ارزوهای شیشه ای
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤  

برای اینکه خوشبخت ترین پیرمرد 85ساله دنیا باشم چیزی کم ندارم :پدر مادر ،کسانی که دوستشان دارم ،توانایی نخ کردن سوزن ،گاز زدن سیب سرخ با پوست ،نگه داشتن ادرارقبل از رسيدن به دستشويی و امید به اینده.



 
گرد .سياه .سفيد
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤  

۱-از هيچ چيز در اين يک ماه گذشته به اندازه به دام انداختن و سيخ کشيدن گورخرها لذت نبردم.تازه به قول فردوسی پور ببين اگر شوچنکو بود چه می شد.

۲-بروند بعضيها غيرت را از گاتوسو ياد بگيرند.اندازه ۸تا کارگر افغانی دويد و زحمت کشيد.

۳-ببين ارين جان .حالا هی کری بخون.وقتش خبرت ميکنم. 

۴-من ذوق مرگ ميشوم کسی از من تعريف بکند.بهترين راه برای خر کردن هر ادمی از جمله بنده هم کاری است که اين اقاهه انجام داده



 
مرگ بر چت.
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤  

شب قدر بابااز مسجد برگشته میاد تو اتاق و بچه هارو کماکان پشت کامپیوتر میبیند.عصبانی میشود-:((دست بردارید شب قدر هم نشسته اید تا نصفه شب چت میکنید؟))بحث میشو.د بگو مگو وکم کم مرافعه و حتی دعوا.بابا کیبورد را برمیدارد و پرتاب میکند(ایول غیرت مذهبی) بعدش را دقیق نمیدانم اگر میدانستم هم نمیگفتم همن مقداری هم که گفتم اشتباه بود .ادم نباید اصرار بیمارانش را فاش کند.هرچند هیچکس انهارا نشناسد.

-نتیجه اخلاقی:سعی کنید با بچه هایتان رفیق باشید وانهارا درک کنید.تحریک کننده ترین چیز برای جوانهایی در این سن و سال تحمیل عقیده است.(به زور که نمیشود کسی را قدرشناس کرد)

نتیجه امنیتی:وقتی بچه های نازپرورده تان مثل گاو رشد کرده اند سعی کنید با ارامش بیشتری با انها رفتار کنیدو سعی کنید از مکانهایی که در ان صندلی وجود دارد برای مذاکره استفاده نکنید

نتیجه خانوادگی :بی معرفتها ادم چتش که نیمه تمام میماند بابایش را طوری میزند که نهایتآ برود بخش ارتوپدی یا سوانح و با دوتا بخیه قال قضیه هم بیاید .نه اینکه کاری کنید بنده خدا شب قدر در بخش اورولوژی بستری شود.باور کنید یک چت ارزش این را ندارد که به خاطرش بنیان مستحکم خانواده را سست کنید.

پ.ن: تا اطلاع ثانوی به عنوان یک جوان حالم از هرچه چت و کامپیوتر و اینترنت است به هم میخورد.شما که نمیدانید هیچ خودم هم نمیدانم چرا بدون اینکه خلافی انجام داده باشم اینقدر خجالت میکشیدم .دلم میخواست از من بپرسد شما هم چت میکنید و من بگویم .:((نه!هرگز))