سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥  


 
خاکستری
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥  

_من مي دانم،اخرش گلبولهاي قرمز و سفيد خونم با هم عروسي خواهند كرد

_موقع اكو قلبم با كارديولوژيست حرف مي زد.

وقتی به زور از ادم مطلب بگیری بهتر از این نمی شود



 
غريبه
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥  

سالهاست ديوارهاي اتاقم خالي از هر عكسي است؛ همه قهرمانان كودكي و نوجواني من ادمهايي بودند كه  نه تنهاجذابيت خبري ندارند كه شايد هيچ عكسي از انها وجود نداشته باشد.



 
پس زندگی خواهم کرد
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥  

خيلي نگران خودم هستم

ايا بلايي به سرم امده؟

زنده ام يا مرده؟

اصلا از خودم خبر ندارم

در اين صبح گاه

 

در خانه ام را مي زنم

كسي كه در را باز ميكند

خودم هستم

حسابي به خودم نگاه مي كنم

ان چهره خندان

كسي نيست غير از خودم

آه !چه صبح زيبايي

 

پس امروز زندگي خواهم كرد

جز خودم كسي را ندارم

وتنها اين موضوع

               مرا نگران مي كند

((عزيز نسين))

واقعآ تصميم گرفته ام تا مي توانم حرف نزنم.حداقل فايده اش اين است كه فرصت بيشتري براي شنيدن حرفهاي حسابي پيدا مي شود.

تنها چيزي كه اين روزها مرا به مرگ اميدوار مي كند اين است كه هنوز پايان نامه ام را ننوشته ام و در صورت مردن زحمت بيهوده اي را متحمل نشده ام

حدود يك ماه پيش كارت اينترنت شانسي خريدم.كارتها از دوساعت تا پنجاه ساعت اعتبار داشتند.يك كارت دوساعته نصيبم شد و يك پنجاه ساعته.از همان شب روزي دوساعت با كارت دوساعته اش وارد اينترنت مي شوم ولي هنوز تمام نشده تا بتوانم پنجاه ساعته اش را امتحان کنم ببینم واقعا درست كار مي كند يا خير؟اميدوارم اين اخر عمري هم  مهر حلالمان كنندو هم مهرمان را حلال کنند تا با خيال را حت سرم را زمين بگذارم

 

 

 

 

 

 



 
 
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥  

_داداش اتيش داري؟

_نه !من همه خاكسترم



 
چه يارب بشکن بشکنی است اينجا
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥  

کفشهايت را که در می اوری سکوت را می شکنی و سرم را.و ان و قت که پشت در می پوشيشان دلم را.



 
 
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥  

یک خنده ملیح
کمی شرم
به ... به ... چه سورپریزی
نیم رخ
 
نه ... اینطور خوب نیست
 
یک لحظه ... آه
 
تیک ، تک
بسیار خوب
خواننده ی عزیز آزاد باش
 
با نور خوب و زاویه ی مرغوب
عکسی از آنجانب گرفتم
 
و با این عکس یک لحظه ای عبث ز زندگی ات را
 
تثبیت کرده ام
 
اما ، در این میان حماقت خود را نیز
 
تایید کرده ام.

((نصرت رحمانی))



 
کار خير
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥  

صبح كه بيدار شدم اولين كارم بعد از باز كردن چشمها اينه كه ساعت رو نگاه كنم.مي خوام اگه ساعت زوج بود برم دنبال كار پايان نامه ام واگر فرد بود باز بگيرم بخوابم



 
 
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥  

از وقتی ديابت گرفته ام علاوه بر پشه ها زنبورها هم مشتری دايمی خوردن خونهايم شد اند.

*کاريمديکاتورم نمياد



 
 
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥  

من تو بازی يلدا شرکت نکردم و راز شخصيی را عيان نکردم.ولی الان می خوام يک اعتراف بکنم که فکر کنم ريشه در کودکی ام داشته باشد(يا شايد بزرگسالی) و ان هم اينکه هنوز از دکتر می ترسم.کماکان هروقت به جايی می روم که بوی الکل می هد و ادمی با روپوش سفيد اينور و انور می رود دلم هری می ريزد پايين و قلبم تالاپ تلوپ ميزند.با اينکه می دانم بی ازارترين موجودات دنيا همين پزشکان هستند ولی نميدانم چرابازهم از اين بيچاره ها می ترسم



 
شعر ناتمام
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥  

نه او با من
 نه من با او
 نه او با من نها عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
 نه مار بازویی بر پیکری پیچید
 نه
 شبی غمگین
 دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
 نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
 سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
 و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
 نه من با کس
 سر یاری
نه مهتابی
 نه دلداری
 و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
 نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
 و شعر ناتمامی خواند
 بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
 ...
 او با تو ؟
 ولی من خوب می دانم
 نه او با من
 نه من با او

 نصرت رحمانی

 

انقدر هي هرجا رفتيم و چيزي گفتيم گفت ((اين فيلم شبهاي روشن را ديده اي؟))كه مجبور شدم من بدفيلم بشينم و ببينم.تا باشد از اين توصيه ها.خوشمان امد.بنده هم به كليه برادران و خواهران محترم توصيه مي كنم كه اگر مي خواهيد با ياسر در جكوزي گفتگو كنيد اين فيلم را ببينيد.حكما اينطور وقتتان در جكوزي كمتر به بطالت خواهد گذشت

 



 
 
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥  

من نميدونم چرا ميشه ادم پنج شش تا بچه داشته باشه و به همه اندازه هم عشق بورزه ولي نميتونه سه چهارتا زن داشته باشه و همه را اندازه هم دوست داشته باشه



 
از اين خوشم مياد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٥  

((پس از كودتا اخوان هم مانند بسياري از همگنانش به زندان افتاد و از او هم مانند ديگران خواستند كه از فعاليت سياسي اظهار ندامت و نسبت به دولت و شخص ((اعليحضرت ))اظهار وفاداري كند.اخوان پس از چند ماه مقاومت پذيرفت كه به جاي ((تنفرنامه)) شعري به همين مضمون بسرايد.شعر او قصيده اي بود با اين مطلع::

تا چند عمر خويش به زندان هدر كنم

هنگام ان رسيده كه فكر دگر كنم

اين قصيده را در روزنامه اي چاپ كردند و با وساطت مدير ان روزنامه شاعر از زندان ازاد شد.ولي اخوان در يكي از ابيات ان قضيده اي درج كرده بود كه ان روز كسي متوجه ان نشد.

مجنون نيم كه خاك وطن را كه پر زر است

بگذارم و زراعت در كنگور كنم

كه تلميحي است از اين شعر معروف:

يا بيا با يزيد بيعت كن

يا برو كنگور زراعت كن))

*باغ بي برگي(( اخوان ،شاعر شكست))، دريابندري



 
کی بود کی بود من نبودم
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥  

جالبی قضيه اين است که هيچ کس از اتفاقاتی که می افتد تعجب نمی کند.ديروز که داشتم در جمعی می گفتم مطالبم را داده ام که اين بنده خدا برايم در نشريه ای چاپ کند يکی به نمايندگی از همه برگشت و گفت :حتمآ مطلب را از تو گرفته و ۱۰ جا چاپ کرده.و بقيه هم انگار لطيفه تکراری شنيده باشند پوزخندی زدند و پريدند توی اب!!



 
 
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥  


 
 
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥  

تنها سايه به ادم كوررنگ دروغ نمي گويد



 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥  

به پدربزرگم گفتم تو هم مثل من خودت را بازنشسته کن.خيلی خوش می گذرد ها.ولی به خرجش نرفت که نرفت



 
ابتذال تمام عيار
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥  

خيال خام من در خواب امشب          تمام نقشه ها بر اب امشب

دلم كندوي زنبور عسل بود             زنيش و نوش تو بي تاب امشب

زيادم رفته بود ان چهره سرد         فريزر جاي عكس در قاب امشب

كناري ميزني زلف سيه را             شب تاريك من مهتاب امشب

اس ام اس مي زني از راه دوري      تيليفون گوييا ناياب امشب

گل شعرم شكفته در نگاهت             وليكن دسته گل بر اب امشب



 
 
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥  

هرروز صبح که از خانه بيرون می ايم ديدن اشغالهای همسايه ها که جلوی خانه ما گذاشته اند لبخند را به لبم می اورد و خدارا شکر می کنم که هنوز می توانم بو کنم