سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
ميثم مرد
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥  

به همين راحتي.هنوز يك روز نگذشته بود كه خبرش توي تمام بيمارستان پيچيد.هرچند خيليها انتظارش را مي كشيدند چون اولين واكنش همه :((ا...بنده خدا.بلاخره مرد!!))بود.وبالاخره دكتر شد ومرد.بعد از 5سال مبارزه با سرطان ان وقتي كه داشت كم كم از شرش راحت ميشد دوباره اين غول خفته بيدار شد و اينبار .....ديگر فايده اي نداشت.چند ماه گذشته مدام بستري ميشد .همان موقع مي گفتند دكتر احمدي هم قطع اميد كرده.تا اينكه پريروز توي icuبيمارستان تمام كرد.صبح شنبه خيليها با ديدن صفحه اخر روزنامه خراسان اشك گوشه چشمانشان حلقه زد((درگذشت نابهنگام جوان ناكام دكتر ميثم گيفاني)).اگر ميشد اين چند روز را بيمارستان نميرفتم.دلم از هواي پر مرده اش گرفته.



 
فصل چاغاله
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٥  

اين پروژه امتحان بلاگ رولينگ هم مثل اينكه ديگر جواب نمي دهد.درست مثل همين امتحانات اخر بخش انترني كه كسي برايش تره هم خردنمي كند.بين خودمان باشد اين يكسالي كه گذشت يك امتحان درست و حسابي سالم و معقول نداده ام.يا اصل امتحان را با شيريني و بستني و موارد مشابه ماست مالي كرده ايم يا اگر هم امتحاني بوده اسيستانها محترم خودشان مثل بچه ادم سوالاتشان را تقديم نموده اند يا يكي از انها سرجلسه وظيفه اش را انجام داده و يا......اصلآ وقتي چند و چون و چراي امتحان مهم نباشد چطور نمره گرفتنش مهم است؟راستش اين قضيه منحصر به يكي دونفر نيست.همه اين روزهاي اخري خسته و بي حوصله و فراري شده اند.يادم است پارسال همين روزها بود كه نشستم حساب كردم چند روز ديگر دانشجوهستم.حدود 400روزي ميشد به گمانم امروز دوباره يادش افتادم.ديدم تنها تا130روز ديگر بايد بروم بيمارستان .روز صدوسي و يكم كه بشود مجبور نيستم صبح با عجله از خواب بيدار بشوم و دست و رو نشسته بروم بخش.پس كجا بايد بروم؟نمي دانم.بالاخره يك طوري ميشود.يك كاريش ميكنيم.يك اتفاقي مي اقتد.چه فرقي دارد كه چه بشود؟((گاهي اوقات به مرگ كه فكر ميكنم اميدوار ميشوم)).ميدانم اين روزها هم ميگذرد هرچقدر چهارچنگولي بخواهم خودم را بچسبانم به عقربه هاي ساعت بازهم تنها خاطره هاي گنگ و دور خواهد ماند.همانطور كه قبلا بوده.از شما چه پنهان جشن فارغ التحصيلي راهم دوست ندارم.دلم نمي خواهد از ان كلاهها سر من هم برود.خوشبختانه اينطور كه بويش مي ايد از همقطاران كس ديگري هم تمايلي رفتن و خاطره داشتن ندارد.(يك كاريكاتور قشنگ پيدا كردم ولي جون اين روزها همه پستهايم عكسدار شده است اينبار نميگذارم كه حرص خودم را دربياورم)

-شايد يكجور تنبيه باشد.ولي هروقت بعد از مدتها هوس نوشتن در وبلاگ دارم ان پرشين بلاگ براي ما بازي در مياورد و بايد نازش را بكشيم.اينبار هم روش

-مديرعامل باشگاه سپاهان گفته:((با پرسپوليس هرجا حتي توي ميدون ونك بازي ميكنيم)).منظور خاصي نداشتم فقط ميخواستم بگم منم رفتم تهران كه نگين چقدر نديد بديده.

-براي بزرگداشت فردوسي يك مدان كارزار بزرگ نياز داريم.يك جنگ حسابي كه دشمن تاراجمان كند و مردان و گردان از چهارگوشه بيرون بيايندو.....اصلآ بي خيالش.حماسه نخواستيم



 
 
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥  

اين پست صرفآ جهت امتحان بلاگ رولينگ نوشته شده و هيچ ارزش ديگری ندارد



 
number one
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥  

 

طفلك چقدر اصرار كرد عكسش را با اين قيافه مضحك توي اينترنت نگذارم.ولي از انجايي كه بعضي كرمهارا به زور خواهش و التماس هم نمي شود درمان كرد اينكاررا كردم تا هم اينجا بشود يک فتو بلاگ ديگرو هم كمي از عقده هايم خالي بشود!!!!



 
کارگران مشغول حالند
ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  

امروز ميهمان جالبترين ويژه برنامه روز كارگر بودم.خوبي قضيه اين بود كه چند دقيقه اي از وقت كسل كننده راند عمومي را گرفت ولي جالبي اش اين بود كه ميزبان خود پرسنل خدماتي بيمارستان بودند وبه جاي اينكه از انها تقدير بشود انها از سرپرستار بخش كه به نوعي كارفرماي انها حساب ميشود تقدير كردند و هديه دادند!!و البته چيزهاي جالب ديگر اينكه به صرف بيسكوييت و اب ميوه ميهمان كارگران بوديم و خدا خيرشان بدهد كه به داد ادم خسته بعد از كشيكي مثل من رسيدند وعشق كه هميشه به داد ت ميرسد و از مقام مادر و انرژي هسته اي و روز معلم وجهاد سازندگي و جنگ و صلخ و...روز كارگرهركدام بخواهي تعريف كني از عشق مي گويي و برنامه تقليد صداي يكي از كارمندان بيمارستان و از همه مهمتر اينكه مثل بچه پرروها وسط جلسه بلند شدم رفتم جلو ي جمع و با كمال بيخيالي از جمعيت عكس گرفتم تا بتوانم يك مطلب پرو پيمان و حسابي درمورد كاروكارگر و جشن زيرزمين گاراژبنويسم ولي اين كاررا نكردم



 
 
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥  

خوابم می ايد.رفته بوديم پيش اش خورون و پس پشم پاشون سيامک.فرصت نشد يک چرت بعد از امتحان بزنيم توی رگ