سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
لوک خر شانس
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٥  

داشتم فكر مي كردم چرا محبوبترين كارتون دوران بچگي ام لوك خوش شانس بوده(البته موقعي كه لوك خوش شانس پخش مي شد  همچين بچه اي هم نبوديم و براي خودمان خرس گنده اي شده بوديم)شايد وجود صحنه هاي هفت تير كشي يا دوبله قشنك يا طراحي دلنشين يا....چه مي دانم اينطور چيزها بوده ولي علاوه براينها بايد چيز ديگري هم باشد كه وقتي بخواهم از بهترين روزهاي كودكي بگم ياد اين كارتون مي افتم.هميشه هم عاشق ان صحنه اخرش بودم كه همه كارها راست و ريست شده بود و مردم مشغول شادي بودند و كسي يادش نبود كه اين لوك خوش شانسي كه باعث اينهمه اتفاق خوب شده كجاست.بعدش يك تصوير نشون مي داد كه خورشيد ش كه داشت غروب مي كرد اندازه نصف صفحه بود و يك درخت كاكتوس و لوك  كه مي فت : من يك كابوي تنها و خسته .......)).البته  مشابه اين اتفاق توي هاج زنبور عسل يا بل و سباستين يا .. مي افتاد ولي با اين تفاوت كه اونها يك هدف مهمتري داشتند كه براي به دست اوردنش عجله داشتند ولي اين لوك احمق هيچ كس منتظرش نبود و فقط به خاطر فرار از خوشي راهش رو مي كشيد و مي رفت.بدون اينكه ذره اي نسبت به موفقيتي كه به دست اورده احساس مالكيت داشته باشه.راستش هميشه دوست داشتم هروقت حوصله ام سر ميرود كلاهم را بردارم و خرامان خرامان از يك گوشه تصوير خارج بشوم.بدون خداحافظي و وداع با چيزهايي كه قاعدتآ بايد بهشون دل مي بستم.بدون نگراني از اينكه روزي دلتنگي به سراغت بياد.بدون ترس از فردا...



 
 
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥  

هیچ چیز سخت تر و مضحکنر از این نیست که بگویند یک مقاله علمی به سلیقه خودت و درمورد خرچیزی که خواستی انتخاب کن!



 
بلاگستان در بيمارستان
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥  

جمعه فرصتی داد تا به بهانه امدن سیامک و سوگند من مراسم ختنه سوران را در بیمارستان برگزار کنیم.راستش خیلی دلم می خواست حالا که خر مهمی به حساب می ایم و اینهمه ادم برای دیدنم می ایند در یک جای ابرومندتری میزبانشان بودم ولی به دلیل کشیک بودن مجبور شدم سفارش بدهم از بیرون شیشلیک و چلوکباب بیاورند و همانجا گوشه تریا از بچه ها پذیرایی کنم.!!!!ا درمورد بقیه مسایل هم چیزی نمی نویسم که ریا نشود.پسر شجاع هم میخواست در مورد این میهمانی باشکوه بنویسه ولی حالش نبود

عکس مربوط به جمعه بیست مرداد. بیمارستان امام رضا محل تجمع وبلاگنویسان مشهدی



 
 
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥  

سوگندمان راهم خورديم ولي هيچ اتفاق خاصي نيفتاد.اين سوگندنامه مثل ختنه مي مامند.هردو يك اقدام سمبليك است كه نشان مي دهد شمااز اين به بعد به يك سري اصول پايبند هستيد ولي هيچكدام ضمانت اجرايي نمي اورد.فقط خوبي اش اين است كه قسم خوردن خيلي دردناك نبود.

*مرسی جناب سرهنگ!



 
 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥  

دوروز ديگر به عنوان يک پزشک سوگند ميخورم و به ارزوی مادرم می رسم!!!قول می دهم بگويم چه احساسی پيدا می کنم



 
 
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٥  
موضوع پایان نامه ام را به دلیل تنبلی عوض کردم.ولی تنها نتیجه اش این شد که الان به جای دو استاد باید از دست چهار استاد فرار کنم