سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
يادش به خير دوران دانشجويی......
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥  

 ((ساعت گيج زمان در شب عمر

 ميزند پي در پي زنگ

 زهر اين فكر كه اين دم گذر است         مي شود نقش به ديوار رگ هستي من

 لحظه ام پرشده از لذت                      يا به زنگار غمي الوده است

ليك چون بايد اين دم گذرد

 پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است

و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است))

درست شش هفته و دوروز و دوازده ساعت ديگر اخرين كشيكم تمام مي شود و بايد روپوش سفيدم را دربياورم و بي هيچ اشكي و بهانه اي به خانه برگردم.به خانه كه مي روم اين بار،باز هم پاييز با باراني بلند و چمدان كهنه اش پشت در منتظر ايستاده است.چشم در چشم كه مي شويم ، نگاهش در رگه هاي سفيد شقيقه ام گم خواهد شد. _خوش امدي _خسته نباشي درست دوماه و يك هفته و يك روز ديگر رختهاي 26سالگي ام را در چمدان مي گذارم و بازهم يكسال ديگر از كودكي دورتر مي شوم،پاييز ان طرف تر در دفترچه خاطرات باغچه گريه مي كند و من اين سو به روپوش سفيدي خيره ام كه چون زره زنگ زده اي روزهاست اويزان به ديوار روبه رو براي دلتنگي بهانه مي سازد. پاييز كه نحيف تر مي شود چراغ رويا نيز رو به خاموشي خواهد گذاشت، ديگر چشمهايم انسوي فردا را نمي كاود.اين روزها بندباز نامطمئني را مي مانم كه راه را تانيمه رفته است.حافظه ام پر است از درد و گريه،خون است و تعفن ،اضطراب ،ترس و نقش اجرهاي بندكشي شده بيمارستان. به عقب كه بخواهم برگردم بايد به ياد بياورم درست شش سال و يازده ماه و سه روز پيش بود كه به پيرمرد قول دادم به محض اينكه پايم به دانشگاه رسيد درس درد زانو را قبل از هرچيزبياموزم و به ديدارش برگردم.بايد به ياد بياورم كه يادم رفت تا وقتي كه پيرمرد را نه نايي براي رفتن بود ونه همه انچه اموخته بودم مي توانست اميد را در دل بيمارش زنده كند. هميشه همينطور است ،به اخر كه مي رسيم ياد اولينها مي كنيم .دستهايم را اگر بگيري قدم به قدم اين لحظه ها و ادمها را برايت مرور خواهم كرد.ازهمه حياتها و وفاتهايي كه باهم ديده ايم.از اميد و انتظار و اشكهايي كه هيچكس نفهميد براي كودك چهارساله مي ريختي ،شبهايي كه با همه تاريكي اش در مقابلت زانو زد،از صداي شكستن دنده زير دستهاي ناتوان و فرار از نگاههاي ملتمس و بي اميد.حتي از همه نيمكتهايي كه شانه به شانه هم نشستيم و رويش اسمهايمان را حك كرديم،از تلخي رفاقت ،سلامهاي نداده و همه حرفهاي نگفته مي گويم تا امشب قبل از همه اخرينها تمام خاطره هايم را درنيمه مسدود ساعت شني حبس كنم و بروم تا بازهم جايي در اغوش پاييز گم شوم. مرداد1385

.....................................................................

اين متني بود كه براي روز جشن فارغ التحصيلي اماده كرده بودم.ولي به اندازه الان  كه فقط 30 ساعت ديگر تا اخرين كشيكم مانده خداحافظي را اينقدر بيخ گوشم احساس نمي كردم.گذاشتن و گذشتن از اينهمه خاطره و عادت كار راحتي نيست اگر انقدر فراموشكار نباشم كه اسم نيمي از ادمها و داروها وبيماريها و درمانها و روزها و خاطره ها را فراموش نكنم.خوبي اش اين است كه از شنبه صبح با موقعيتي مواجه مي شوم كه تا بحال نه تجربه اش كرده ام و نه اين مدت برايش فكري كرده ام.فقط مانده ام منتظر تا وقتش برسد ببينم چه حال و هوايي دارد.شايد ان وقت به سرم بزند وفكري به حال خودم بكنم.  



 
غلط در غلط
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥  

نه املاي صحيح ((علارقم توسيه.... ))تاثيري در زندگي اين خانواده دارد و نه فهميدن اسم درست ازمايش مايع مغزي نخاعي.چيزي كه فاجعه را افريده باور غلطي است كه در بين مردم رواج پيدا كرده و خودمان هم از سر تنبلي به ان دامن ميزنيم.اين روزها پرونده بيماران پراست از اين برگه هاي رفع مسئوليت كه ناخوداگاه وظيفه تشخيص و درمان را به عهده كساني مي گذارد كه ......



 
 
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥  

اين روزها عجيب انتظار معجزه دارم.فعلآ که کاملآ اميدوارم اين معجزه رخ می دهد.حالا اگر نشد يک فکری برای خروار خروار کار عقب مانده ام ميکنم



 
تماشاگرنما
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥  

تو که همه بازيهارو ميری استاديوم از نزديک تما شا می کنی بگو ببينم برای بازی فوتبال چه لوازمی لازمه؟

ـممم.ممم نوک زبونمه بذار....

ـبذار راهنماييت کنم .تو..؟

ـاهان!توپ...تانک...فشفشه...ء¤٫٬٪×،،)*۸)*،)×*،(×۵×٪،٬٫¤×٪(ـ)**ّ]َُِإئ٫¤٪



 
بمب خلاقيت
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳۸٥  

خودش كه مطمئنم قصدش از سرهم كردن اين شلنگ تخته تفنن و تفريح نيست.وگرنه اينقدر با جديت   و دستگاه مبتكرانه اش  رو موقع صحبت كردت با تلفن دستش نميگرفت .منم  به جون خودم بدون اينكه قصد مسخره كردنش رو داشته باشم ازش مي پرسم :اخه اين چيه درست كردي؟

_هه هه هه هه هه!!!شماها همه تون سوسولين.از هندس فري هم براي سوسول بازي استفائه ميكنيد.اين خوبه كه هم نرمه هم مطمئن و ايمني داره.

 



 
راز بقا
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳۸٥  

ديروز که به واسطه خلوتی اورژانس اطفال فرصت شد تا ساعت چهارونيم صبح ليوان چايی ام را دستم بگيرم و چند دقيقه ای توی باغ بيمارستان به محيط زيست طبيعی اش نگاه کنم تازه فهميدم چرا گربه های بيمارستان اينقدر نزار و نحيف هستند،چون بايد زا ته مانده غذای سلف بيمارستان تغذيه کنند.والبته  کلاغهايش هم برای اين اينقدر چاغ و چله هستند و روز به روزبيشتر می شوند که سوسک می خورند



 
۱
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥  
خیلی ممنون