سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
خدمت رسانی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥  

_من بهت می گم من دوتا دستام رفته زیر دستگاه پرس اوردند بیمارستان  از ارنج امپوته کردند باز تو حرف خودت رو میزنی؟

_همین که گفتم اقا.مقررات این حرفا سرش نمیشه.برای ترخیص فقط و فقط باید زیر این برگه رو انگشت بزنی و لاغیر



 
ذره بين
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥  

_به به چه بچه نازی دارین.پسره یا دختره؟

_اوا!پسرم اقاست ماشالا..

_خدا ببخشش خوب این اقا پسرمون چند سالشه؟

_27 سال



 
يک عاشقانه يواش
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥  

جسد روحم را روی ماه پيدا کرده اند/با تيری در قلبش/گفته بودی مردن هم برای فرار از عشقت فايده ندارد



 
پزشک خانواد
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥  

۱ـمراحل تکامل و سلوک یک پزشک هم اینطوری است: دبستان،راهنمایی،دبیرستان،دانشگاه،بیمارستان و نهایتآ روستا(بنده هنوز به این مرحله از کمال نرسیده ام)این قانون طرح اجباری خدمت در مناطق محروم پزشکان که گویا به منظور جلوگیری از مهاجرت مردم به شهر بوده گویا تنها دستاوردش اضافه کردن چیزی حدود دوهزارنفر به جمعیت تحصیل کرده روستانشین بوده است.البته اگر خدا قبول کنه.

۲ـمیگن یک روز یکی از مدیران مراکز بهداشتی شهرستانی به اداره کل نامه مینویسه که برای شهرستان ما دوتا پزشک خانواده بفرستید.داش جواد هم که به لطف تغییر و تحولات جدید از تریای بیمارستان رفته و احتمالآ سر از اونجا دراورده جواب داده:((پزشک خانواده بزرگ یا کوچیک؟)*

*به این لطیفه بی مزه میتوانید نخندید چون کاملآ خصوصی و شخصی است.فقط ۷-۸نفر درجریان هستند که اغلب انها هم این وبلاگ را نمی خوانند(باور کنید خودم هم ماندم این را بریا کی نوشتم)



 
تقوا
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥  

ـسحری چی خوردی؟

ـپلو قيمه،اگه خدا قبول کنه

..............................................................................................................

انگار اگر بلاگرولينگ مرده باشد کسی انگيزه ای برای وبلاگ نوشتن ندارد.ما که عجالتآ مينويسيم.شايد تندتر از هميشه



 
شيعيان امسال تولد ندارند
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥  
به دلیل تقارن لیالی قدر با سالگرد میلاد با سعادت اینجانب از کلیه دوستان و سروران گرامی درخواست می شود تا از برگزاری هرگونه مراسم جشن و سرور در معابر و منازل خودداری نموده و مراتب ارادت و لطفشان را به نحو دیگری بروز نمایند.بدیهی است هموطنان عزیز می توانند کادوهای خود را که به رسم یادگار تهیه نموده وروی دستشان باد کرده به صورت خصوصی و بدون مراسم خاصی به اینجانب تحویل دهند.

 
طالع سعد
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٥  

_اقا بيا فالت بگيرم

_برو بابا فال ما مفلسها كه گرفتن نداره.همه اش بدبختي و گرفتاري

_كو دستت رو بده ببينم.كي گفته همه اش بدبختيه؟البته تا چند سال پشت سر هم بدشانسي مياري.خانواده ات از هم ميپاشند.از كار بيكار ميشي.يك مريضي سختي ميگيري كه دوسال نميتوني كار كني.يك كاميون هم توي بختت ميبينم كه مياد محكم ميكوبه بهت ولي اي خط كف دستت رو نگا كن.وسطش قطع ميشه يعني اگر چند سال صبر كني همه بيچارگيهاي اين سالها رو فراموش ميكني

_يعني از اون به بعد ديگه خوشبخت ميشم؟

_نه! الزايمر ميگيري همه بدبختيهات رو فراموش مي كني

 



 
حتی از اين بدتر
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥  

ديروز از دوست يمني ام پرسيدم تو سربازي رو چكار كردي؟

ميگه: معاف شدم.

مي پرسم :چطوري؟

ميگه: ما تو خونه 11 نفريم.يكي از برادرهام تو دادگستري كار ميكنه. همه داداشها  هم نفري يك نامه از دادگاه داريم كه شهادت ميده تك فرزنديم و باهاش معاف شديم.



 
راهی به سوی رستگاری
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥  

البته من قصد توهين به كسي را ندارم.اصلآ هم نميدانم مسئول كنترل ترافيك شهر و بستن بلوارها و يكطرفه كردن خيابانها كدام ارگان است .فقط احساس مي كنم تازگيها يك تفكر ماليخوليايي برمديريت ترافيك حاكم شده است.مسيرهاي شلوغ و رانندگيهاي جيمزباندي كم اعصاب ادم را خرد مي كند كه تصميمهاي نپخته و سياستهاي ملانصرالديني اقايان مضاعفش مي كند.به نظرم تازگيها كشف كرده اند كه عامل ترافيك دوربرگردانها هستند و تصميم براين شده تا نسل هرچه دوربرگردان در بلوارهاست را از ريشه بكنند و در ضمن درهرمسيري كه شما به وسيله ان ميتوانيد راهتان را ميانبر كنيد چند عدد از بتونهاي نيوجرسي گذاشته وراه را مسدود كرده اند تا همه ماشينها به يك ميزان از ترافيك  مسيرهاي اصلي و پرتردد لذت ببرند(به اين مي گويند عدالت در زحمت).به طور مثال همين بلوار خيام كه از وقتي دو دوربرگردان و يك كوچه را بسته اند و به جايش يك دوربرگردان يكطرفه احمقانه باز كرده اند هم ترافيكش چندين برابر شده است و هم مسير رفت و امد به كيوسك روزنامه فروشي سپهري دور شده است و ادم ديگر حوصله ندارد موقع رفتن به خانه جلوي دكه ترمز بزند و روزنامه بگيرد(البته خدارا شكر كه بعد از اين تغيير و تحولات شرق تعطيل شد).از اين مثالها تا دلتان بخواهد در شهر فراوان است (فكر كنم بجز دوربرگردان كوثر بقيه طرحهاي ترافيكي كه اين اواخر اجرا شده الهام گرفته از كارتون پت و مت بوده است) ولي اين عكس بين همه اين شاهكارها چيز ديگري است.اين عكس متعلق به انتها(ياشايد ابتدا)خيابان طالقاني و پشت ساختمان بانك سپه است.البته چون عكاسي من چندان تعريف ندارد شايد از عكس متوجه نشويد چه اتفاقي اينجا افتاده ولي شما ميتوانيد تصوير كنيد از زاويه عكاس در اين خيابان مي رانيد و به اين نقطه رسيده ايد.در اينجا دو راه پيش روي شماست يكي مسير سمت چپ كه ورود ممنوع است و يك شهروند قانونمدار هيچوقت اينكاررانميكند پس تنها مي ماند ادامه مسير به جلو ولي متاسفانه اين خيابان بن بست است و ده متر جلوتر بوسيله بتونهاي سيماني مسدود شده است .فكر برگشتن به عقب را هم كه نكنيد چون اگر به گوشه سمت راست نگاه كنيد تابلو عبور يكطرفه شما را از اين كار منع مي كندو شما مجبورهستيد كماكان به راهتان ادامه بدهيدتا به ديوار بتوني برخورد كنيد و انقدر انجا بمانيد تا يا راه حلي براي اين مشكل پيدا شود يا اينكه همانجا اتومبيلتان را رها كنيد و با تاكسي برگرديدو خيالتان از اينكه به هيچوجه قانون شكني نكرده ايد راحت باشد.(من اگر جای اقا پليسه باشم هرروز همينجا می ايستم و قبض جريمه ام را تمام ميکنم)

 



 
کاریمدیکاتور(ژورنالیسم به زور)
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥  

بايد اعتراف كنم خودم هم نميدانم اين چيزهايي كه به اسم كاريمديكاتور قرار است شناخته بشود چيست.چون هيچوقت قصد همچين كاري نداشته ام.فقط ان روزها كه اين رفيق هميشه قلم به دستمان هنوز اين دور و برها بود و عزم كرده بود ازبين بلاگرها يك كتاب جيبي دربياورد به من گفت اين قطعه هاي كوچكي كه توي وبلاگت نوشتي و يكجورهايي به طبابت ربط دارد را يكجا جمع كن و تا يك كتاب به اسم كاريمديكاتوربرايت چاپ كنم.البته پرواضح است من كه سالهاست اين بشر را مي شناسم زياد حرفش را جدي نگيرم و البته اوهم كه سالهاست مرا مي شناسد زياد مرا جدي نگرفت و قضيه همينطور مسكوت ماند تا الان كه همانطور كه خودش راهش را بلد است مجبورم كرده دوباره بروم سروقت همان چيزهايي كه اسمش را كاريمديكاتور گذاشته.البته عجالتآ اين واژه هيچ تعريف وقالب درست و حسابي ندارد و هرچيزي را مي شود به اين نام قالب كردوچيزهايی شبيه نوشته های پايين ساخت که ميتوان با ان يک نيم ستون را پر کرد

_براي انكه سينه اش صندوقچه اسرار بماند سرفه هم نمي كرد

_اعتراف مي كنم تو در قلب من نيستي.جاي تو جايي است حوالي هيپوتالاموسم كه با هرنسيم عطر نفسهايت را به خاطرم مي اورد

_روحيه شادمن با كار در اورژانس چشم هماهنگ نبود.هنوز الوده شدن دستهايم به خون ادمها ساده تر از اشكهايشان است.

_فرق تو با بوته گوجه فرنگي اينه كه گوجه فرنگي نارس بايد توي هواي افتابي باشد تا برسد.ولي تورا به خاطر نارس بودن زير مهتابي مي گذارند.

_ازوقتي تورفتي نوار قلبم را از سكوت پر ميكنم

 

 

 

 



 
last supper
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥  

به تلافي اين يكسال و نيم تا توانستم كشيك اخر را دودره كرديم. ظهر كه ميهمان صفاي حاج امير و بچه هايش بوديم و فرصتي دست داد تابرعكس مابقي روز كه شبيه جلادهاي امپول به دست اشك بچه ها را در مياوردم با بچه ها انطوري باشم كه دلم مي خواهد.راستش ان دوساعت جلف بازي و بچگي به اندازه اي لذت بخش بود كه هنوز ناراحتم چرا نتوانستم بيشتر بمانم .از شما چه پنهان شب هم دوباره بيمارستان را پيچانديم و براي شام رفتيم بيرون تا شب اخري را غريبانه جشن بگيريم.انقدر رفتيم و امديم كه وقتي اخر شب حساب كردم ديدم در يك روز كشيك بيشتر از 100كيلومتر رانندگي كردم.