سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
کتاب به شرط چاقو
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥  

خانم حدود چهل پنجاه ساله به غرفه كه ميرسه دوسه تا از كتابهارو بين دوتا انگشتاش لمس ميكنه كه ببينه جنس جلدشون چطوريهيكي از كتابهارو ورق هم ميزنه و از فروشنده ميپرسه_اقا كليات سعدي دارين؟

_بعله 11500 تومن

_اينو غرفه بالايي ميده 9تومن

_همين چاپ رو؟

_اره همين خودش بود.مو نميزنه

_اگه واقعآ اينطوره به من نشونش بدين ازشون شكايت كنيم.چون اين كتاب رو ما داريم چاپ ميكنيم

..................................................................................................................................

غير از اين ديالوگ وحشتناك نمايشگاه كتاب چيزهاي ديگري هم داشت.از چيپس و چس فيل گرفته تا برف و ديدن اشنايان قديمي و بعضي از اساتيد و تا دلت بخواهد كتابهاي كودكان  و ((من يار مهربانم من صاحب الزمانم))اينده سازان و ايندگان و قلم چي و تعبير خواب و ايين دوست يابي وغيره و.....راستش با اينكه تنهايي رفته بودم تا براي اوقات فراوان فراغتم مقداري كتاب بگيرم ولي بيشتر وقتم را در غرفه هاي كتابهاي كودكان سير كردم تا شايد چيز به دردبخوري براي اين شياطين دوست داشتني پيدا كنم.يكي از كتابهايي كه به نيت همين بچه دبستانيها گرفتم دوجلد از مجموعه كتابهاي علوم ترسناك بود.راستش چند خطي اش را كه خواندم از حماقت وبلاهت نويسنده اش خوشم امد.مسايل علمي مثل طرز كار اعضا بدن را به زباني كه دوستش دارم نوشته بود.ولي وقتي كتاب را خريدم و بيشتر خواندم متوجه شدم نه تنها شايد اين كتاب براي يك بجه دوم دبستان سنگين باشد بلكه ادمي مثل من هم گاهي در بينش به نكات عجيب و جالبي برميخورد كه فهمش كمي سخت است.فقط اميدوارم بچه هاي جديد از بچگيهاي ما باهوش تر و كتاب خوان تر باشند وبرايشان كتابهاي بيشتري پيدا بشود

پشتکارش که از عمویش بهتر است.امیدوارم همه چیزش بهتر باشد



 
اول اميد بعد ارزو
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥  

كوچك كه بودم دلم مي خواست بزرگ كه شدم ادم بزرگي بشم.ولي الان كه انقدر بزرگ شده ام كه ميدانم ديگر هيچوقت ادم بزرگي نمي شوم دلم ميخواهد بتوانم دوباره انقدر كوچك بشوم كه بتوانم ارزوهاي بزرگ بكنم.



 
پس چندتا؟
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥  

_خوب عزيزم مشكلت چيه؟

_قول ميدي نخندي؟

_خوب معلومه.من اينجا نشسته ام كه بهت كمك كنم.فكر هم نميكنم هيچ مسئله خنده داري باشه

_من فكر ميكنم كه يك مرغم

_خوب اينكه چيز خنده داري نيست.از كي همچين احساسي داري؟

_خوب معلومه از وقتي توي تخم بودم

_باشه عزيزم حالا بيرون باش تا من با پدرت چند كلمه صحبت كنم

_پدر جان مشكل بچه تون از كي شروع شده؟

_از يك هفته پيش

_يعني از يك هفته پيش فكر ميكنه كه مرغ شده؟

_نه اونو كه خيلي وقته

_پس چرا اينقدر دير اوردينش؟

_اخه تا هفته پيش روزي يك تخم مي كرد ولي الان يك هفته است كه تخم نكرده.دكتر جان من خيلي نگرانشم.دستم به دامنت يك كاري بكن براش

 



 
 
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥  

خداراشکر بالاخره بعداز ۶ماه برای اولين بار در اين شهر باران آمد بدون اينکه من قبلش ماشين شسته باشم



 
DX
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥  

_ای بابا این دکترها هم که هیچکدوم هیچی نمیفهمند.هرکدوم هم یک حرفی می زنند.یک ماه پیش بچه ام سرش درد می کرد بردم پیش دکتر گفت سینوزیت داره براش انتی بیوتیک نوشت هفته پیش بردم پیش یک دکتر دیگه گفت اپاندیست گرفته سریع خوابوند عملش کرد.خدا می دونه باز پس فردا چه مریضی براش جور کنند

_یعنی واقعآ برای سردرد گفتند اپاندیسیت داره؟

_نه !سردردش که خوب شد .این دفعه به خاطر درد شکم رفتیم دکتر ولی چه فرقی می کنه ؟هردوش یکیه

 

 



 
 
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥  

درسته دقيقآ همون کاری رو می کنی که من می خوام اما اصلآ اون چيزی نيستی که من ميخوام