سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦  
تا زمانی که پرشین بلاگ آدم نشده حال و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم

 
فوتبال
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦  

بدترين اتفاق ممکن در بازی ابومسلم و مشهد مساوی شدن اين دو تيم بود که اتفاق افتاد.شخصا دلم ميخواست يکی از اين دو تيم(مخصوصا ابو)ميبرد.و البته بقيه بازيهايشان را هم.ولی بهترين قسمتش اين بود که دو تيم در سطح بالايی بازی کردند.البته در تيم ابومسلم مصدوميت و تعويض زودهنگام محمدمنصوری و اخراج سعيد خانی گران تمام شد.مضاف بر اينکه ابومسلم برعکس خيلی از تيمهای ديگر ايران هيچوقت به فکر بازی بسته و کاملا دفاعی نيفتاد.هرچند اين يک نقص حساب ميشود اما کمک ميکند تا بازی زيباتر بشود.تيم پرسپوليس در نيمه اول هم علی رغم نتيجه افتضاح بازی خوبی انجام داد و به اندازه دو سه بازی موقعيت ايجاد کرد.که البته يکی از مهمترين دلايلش بازگشت کريم باقری بود.ولی نيکبخت واحدی در نيمه دوم چيز ديگری نشان داد.پرسپوليس حالا با اضافه شدن اين دو بازيکن خارجی و حسين کعبی و بازگشت الونگ ميتواند بزرگترين نقطه ضعفش که تکراری شدن سبک بازی بود را بپوشاند.ناگفته نماند پنج،شش بازی اخر پرسپوليس به خوبی می تواند به نقش پررنگ الونگ در موفقيتهای نيم فصل اول ليگ ايران تاکيد کند.حيف همچين بازيکنی که ايرانی نيست.چيزی که اين روزها به آن فکر ميکنم اين است که حسين کعبی کجای اين ترکيب جا خواهد گرفت.اولين گزينه ای که برای بيرون ماندن به ذهن مربی شايد برسد حسين بادامکی است که اين روزها آن حسين ديويد بکهام نيست.سمت راست اگر شيث همين بازی را هميشه انجام بدهد شايد در تيم ملی هم حسين کعبی را نيمکت نشين بکند.محسن خليلی هم در سايپا هروقت نيمه دوم به زمين می آمد مفيد تر بود.شايد بتوان اين کار را بار ديگر امتحان کرد.

*قابل توجه ساکنين محروميت کشيده مشهد و حومه.تعداد محدودی کافه سنتی که قليان ارائه ميدهند در سطح شهر کشف شده.خوب شده که شده.توقع نداريد آدرس بدم که؟



 
من ميتوانم
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦  

هرکی مينشست توی ماشين من اولين کارش اين بود که بيخود گير بده:((چرا اين در داشبوردت آويزونه؟))بعد از سه ماه و هفت ،هشت روز  امروز بستمش.دوتا پيچ اون زير بود که بايد خم ميشدی و میپيچاندی.روی همرفته پانزده دقيقه وقت نگرفت.فلذا گفتم همينجا برنامه های اينده ام را اعلام کنم که ديگه کسی ما رو به کاری مجبور نکنه:

۱ـ دوباره پستهای فوتبالی خواهم نوشت.البته اينبار کوتاهتر و جمع و جور تر.کاش ميشد اين بغل مغلها يک جايی باز کرد برای اين جفنگيات.نمی دانم چکار ميشود کرد.ولی يک کاريش ميکنم

۲ـ در مورد نوشتن تاريخ کماکان روی حرف خودم هستم.به نظرم تاريخ نوشتن خيلی مهم است.و اصولا از همه کارهای ديگر مهمتر.و ما بايد همه کارهايمان را زمين بگذاريم و بنشينيم تاريخ خودمان را بنويسيم.يکی دو هفته پيش برنامه طلوع ماه با ((دکتر محمد ابراهيم باستانی پاريزی)) که عمرش دراز باد مصاحبه داشت.هر سوالی که مجری می پرسيد استاد می گفت چون در جامعه ايران گوسفندداری بوده و مردم با گوسفندهايشان نقل مکان ميکردند شهرها اين شکلی شده يا چون  پايه معامله و باج و خراجشان گوسفند بوده و اساسا چون اب و هوای ايران برای گاوداری و کشاورزی مناسب نبوده و گوسفند در اقتصاد ايران تعيين کننده بود و خلاصه هرچی میپرسيدند استاد جواب می داد به خاطر گوسفند! و ما به اين نتيجه رسيديم که تاثير گذار ترين شخصيتهای تاريخ ما گوسفندها بوده اند که اساسا تاريخ و تمدن و چيزهای ديگر اين مملکت را رقم  زده اند وبرای همين است که بر ما فرض شده کار و زندگيمان را ول کنيم و تاريخ بنويسيم تا مقامی در حد گوسفند در تعيين سرنوشت مملکتمان به دست بياوريم

۳ـاخرين تصميمی که دارم و ميخواهم ان شاءا.. به زودی عملی کنم اين است که در اين وبلاگ را گل بگيرم.البته بستن وبلاگ کار چندان سختی نيست.عجالتا تنها مشکلی که دارم اين است که خوب بعدش چکار کنم.



 
چشم وهمچشمی
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦  

_اخرین رادیوگرافی شما به طرز عجیبی با علائم همخوانی ندارد.مطمئن هستید عکسها عوض نشده اند؟

_آره مطمئنم ,منتها چون تو عکسهای قبلی معده ام از عکسهای خواهر شوهرم گنده تربود, اینها رو دادم عکاسی همسايه، واسه ام روتوش کردند.

 



 
 
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦  

تصميم دارم از اين به بعد بزنم تو کار نوشتن تاريخ

درسته سواد ندارم ،ولی رو که دارم



 
صحت گفته های زير تائيد نمی شود
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦  

((در آن حال که ديگران به تصنيف و تاليف مشغول بودند،من سه سال بسفر گذراندم تا بر خلاف ايشان،آنچه را بخاطر سپرده بودم فراموش کنم.اين از دست دادن محفوظات کاری کند و دشوار بود و مرا بسيار مفيدتر از هرگونه معلوماتی بود که مردم تلقين کرده باشند،وراستی آغاز رشد عقلانی بود.))

مائده های زميني،آندره ژيد

ما هم گول همين چرت و پرتها رو خورديم همه چی پاک از يادمون رفت.از من به شما نصيحت حرف اين کتابها رو گوش نکنيد.

 



 
در باب قليان و شور مردمی
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦  

نمیدونم خاصیت برفه یا بهمن که مردم مارو یکجور دیگه ای میکنه که عادت نداشتی ببینی.فداکار،با حوصله،مهربان،شاد و در کنار بقیه.امروز جابه جا مردم تیوپ به دست به ساده ترین شکل ممکن مشغول شادی کردن بودند.اتفاقی که فقط گاهی در بعضی شبهای چهارشنبه سوری و بازی ایران استرالیا ممکن است بیفتد.مردم به هم راه می دادند،آرام رانندگی می کردند،می خندیدند،به هم کمک میکردند.وقتی موقع برگشتن از طرقبه یخ زدگی سه راهی وکیل آباد باعث شده بود تا در غیبت پلیس و شهرداری و.... صف طویلی از ماشینهایی تشکیل بشود که محافظه کاری را کنار گذاشته و برای شادی کردن بیرون آمده بودند کسی اعصابش در ترافیک خرد نبود.بوقهای پیاپی نمی زدند، به زور راه نمی گرفتند.حتی وقتی ماشینی در سربالایی نمی کشید و در جا میزد بقیه پیاده می شدند و هل میدادند تا راه بیفتد.تازه از همه مهمتر کافه دارهای طرقبه خوشحال ازاينکه امروز عصر عرضه قلیان در قهوه خانه های مشهد آزاد شده بود قليانهايشان را دوباره به قل قل انداخته بودندتا.....(واقعا نمی دانم چرا همچین روزی قلیانها دوباره به کافه ها برگشت.هرچند اساسا نمی دانم چرا ممنوع شده بود.هرکس چیزی میگفت)ولی مهم نیست.مهم این است که به همين سادگی و



 
اواز کرک
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦  

- « بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ ...»

- کرک جان ! خوب میخوانی .

من این آواز پاکت را در این غمگین خراب آباد

چو بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد .

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .

بخوان آواز تلخت را ، و لکن دل به غم مسپار .

کرک جان بنده دم باش ... »

- « ... بده ... بدبد ...ره هر پیک و پیغام و خبر بسته است

     نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته است

     قفس تنگ است و در بسته است .............                                                                          
                                                                 مهدی اخوان ثالث

گويا  اين آلبوم عليرضا قربانی طور ديگری است

*نمی دانم چرا با آنکه می دانم اين برادر عزيزمان(اخوان ثالث مرحوم) يک ادم نحيف و مردني،ای بسا بدتر از خودمان ،بوده باز هم هميشه فکر ميکنم يک غول بی شاخ و دم و ادم تنومندی است که وقتی راه می رود زمين زير پايش می لرزد



 
نامه رسان نامه من دير شد...
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦  

ای کاش به جای خدمت مقدس سربازی برای نمايندگی مجلس شورای اسلامی کانديدا می شدم .لااقل تا الان نامه عدم صلاحيتم امده بود و  خيالم راحت ميشد



 
شباهت
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦  

_ مبارکه! میبینم که باز رفتید یک تلوزیون بزرگتر خریدید

_ ممنون.ولی من هرچی بهش میگم بری پیش یک اپتومتریست دیگه ارزونتر درمیاد به خرجش نمیره.

 



 
زيرصفر
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦  

یکی  نیست به ما بگه این موقع شب توی سرما بیکار بودید امدید بیرون که اینطور توی خودتان جمع بشوید و شال و کلاه را دوره کله بپیچانید که فقط دو چشم بیرون باشد و گاهی بخاری که نشان می دهد زنده اید

_جدی جدی(( سرما سخت سوزان است))

_نمی دونم اگر اخوان توی سرمای الان مشهد بود چی می خواست بگه؟

_چیلیک چیلیک چیلیک*

*در واقع این صوت چیزی نبود که کسی از ما دونفر گفته باشد. همینطور بی اراده از دهانمان  (دندانهایمان)خارج میشد. چون هیچکدام نمیخواست شال گردنش را از جلوی دهانش کنار بزند و دهانش را بازکند. اگر بخواهم صادق تر باشم باید بگویم ان دیالوگهای اول را هم الان که در خانه نشسته ام وبه خاطر علاقه ایی بی دلیل  به خط فاصله  به وجود اوردم وگرنه....