سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦  
خوبیش اینه که هرسال نزدیک عید روز به روز حال آدم بدتر میشود.اینطوری به سال تحویل که میرسه خدا هم مجبوره دوباره بهترش کنه.بده عمر آدم تموم بشه و کلی کار نکرده داشته باشه.سال ما که تمام شد و حرفها ماند.اخرین حرف همیشه آرزوست:سالی قشنگتر ،پربارتر،موفق تر،شادتر و بهتر از چیزی که انتظارش را میکشید داشته باشید

 
بهار
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦  

روی دیوار گلی میخندد
پشت دیوار بهار آمده است
کوله باری دارد مخمل دوز
که بدزدد هرچه دل است
آ...ی دزد آمده است
و کمندش لب ایوان سبز است
             ****
ابر می بارد
ن     م نم
          کم کم
به سر انگشتانش
بسته او باغ همه گلها را
زیر انگشتانش
خیمه شب بازی گل ها تماشائیست
***
باد می آید
می گریاند
بوی پیراهن یوسف دارد
((مرحوم عمران صلاحی))
یکی از مبتذل ترین کارها نشستن و چشم بستن و مدح بهار گفتن است.آن هم وقتی که باید باور کرد هنوز زمستان است و به این سادگیها قصد رفتن ندارد



 
شوخی و بازی
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦  
....ما عادیترین موضوعها را درباره خودمان به همدیگر گفتیم؛اعترافهایمان کوتاه وبه جا بود.وقتی به خوابگاه رسیدیم,کوتاه زمانی بیرون,زیر چراغ خیابان که لوسی را با نور می پوشاند ایستادیم,ومن متوجه شدم که دارم نه گونه ها یا موهای او,که پارچه نخ نمای پالتوی قهوه ای مندرس او را نوازش میکنم...شوخی_میلان کوندرا

آخرین بازیهای بلاگستان که دعوت شدم ترانه ها بودند و کتابهای ناتمام.هرچند تاریخ انقضا این بازیها به پایان رسیده ولی برای من که جر زدن همیشه دوست داشتنی ترین قسمت بازیهایم بوده هیچوقت بازی تمام نمیشود.تازه هرطور هم که دلم بخواهد بازی میکنم.این کتاب(( شوخی)) یکی از آن کتابهای ناتمام است که تاریخ انقضا نیمه اول خوانده شده اش تمام شده و اگر بخواهم از داستان سر دربیاورم باید دوباره از اول شروع کنم.تنها چیزی که یادم می آید این است که از بقیه کتابهای میلان کوندرا کمتر به دلم نشست.برای همین نیمه تمام مانده و احتمالا خواهد ماند.



 
دل کندنی شیرین تر از جان
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦  
بعضی چیزها مثل گاو هزار و یک خاصیت دارند و آن یکی آخرش هم این است که از دست هرکس عصبانی بودیم میتوانیم بهش بگوییم سیامک گاو!!ولی بعضی چیزها به درد این میخورند که بهشان بگوییم گاو.پرشین بلاگ جزو هیچکدام از این دو گروه قرار نمیگیرد.چون همانطور که قبلا ثابت شده پرشین بلاگ خر است.اینکه بعد از یکماه هنوز دست از فحش دادن به پرشین بلاگ نکشیده ام برای خودم جای تعجب دارد ولی مسئله اینجاست که این سیستم جدید با قالب قدیمی این وبلاگ همخوانی ندارد.و به همین دلیل است که امکان نوشتن نظرات خوانندگان در ان ممکن نیست.تنها راه چاره ای هم که عجالتا پیش روست یا تعویض قالب و انتخاب یکی از قالبهای استاندارد پرشین بلاگ است و یا صرف نظر از نظر .حالا واقعا پرشین بلاگ خر نیست؟البته که هرگونه دلبستگی گناه است هرچند دلبستگی به قاب و قالبی باشد که از سر تنبلی و نه وفاداری بیش از سه سال است دور و بر لحظه های بارورم حضور داشته و قاعدتا وقتی چیزی کارکردی ندارد باید جایش را به شایسته تر و کاراتر بدهد ولی چه کسی است که دامنش به این گناه آلوده نباشد؟

من اما تصمیم خودم را گرفته ام.این حرفها هم نه مرثیه ای بود برای قالبی که دوستش داشتم و نه نیازی به اجازه گرفتن داشتم.تنها میخواستم در این اخرین لحظات دلبستگی و وفاداری ام را شدیدتر ابراز کنم تا وداع کمی جانسوز و سخت و البته با نمک تری داشته  باشم.راستش هرچه فکر میکنم میبینم بازهم کار سختی نیست.از اول هم قرار هم بر این بوده که هیچ چیز باقی نماند.نه قالب نه وبلاگ,نه من ,نه تو........



 
سی و یک اسفند
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦  

اصولا هیچ نوع اعتیادی خوب نیست.ولی ترک هر روند عادی و روتین هم میتواند نشانه مرگباری از یک فاجعه باشد.خوشبختانه هیچ کدام در مورد من صادق نیست.این مدت نشان داد نه آنقدر معتادم که مدتی ننوشتن اتفاقی قلمداد شود و و نه فاجعه ای پیرامونم جریان دارد.به قول گوینده رادیو ما روزهای آخر اسفند را جزو عمرمان حساب نمیکنیم.شاید برعکس.روزهایی که ترافیک تا جلوی خانه می آید و حرکت و سرعت و شلوغی و عجله بیداد میکند از هرروز زنده تر است.اگر انسان به صورت جوان و تکامل یافته اش در حشر حاضر شود زمین در روزهای آخر اسفندش خواهد بود.روزهایی که دوباره متوجه حضور آفتاب میشوی,هرچند هیچوقت جایی نرفته بود.وقتی نرم نرمک جرات میکنی سینه ات را در برابر وزش نسیم قرار بدهی و بی محابا نفس بکشی.سبک تر,بی پرواتر و جوینده تر از زمستانی که سراسرش بوی شلغم و اکسپکتورانت میدهد.نمی دانم روحیه عملگی است یا نوستالژی که همیشه سر سفره هفت سین دعا میکنم خدا توفیق خانه تکانی سال دیگر را هم به من بدهد.امسال یک سی دی همایون پیدا کردم و قاب عکسی که تولدم هدیه گرفته بودم (گم نشده بود.نمی دانستم کجا نصبش کنم).پایان نامه و دو سی دی مهران را هم باید بدهم و دو کتاب علی که کاش برای بردنش می آمد.نیامد هم خودم خواهم رفت.برای خداحافظی.نروم هم خدا یادش نمی رود حفظش کند.فیلمهای کسرا را هم پیدا کردم.کلی کتاب را هم گذاشتم در جعبه و فرستادم انباری.نگاه که می کردم چیز زیادی به خاطر نمی آوردم همان بهتر که عجالتا ارتباط من با چیزی که علم می دانندش قطع شده باشد.اگر زنده بودم وقت دوباره عالم شدن هست.اگر هم نبودم که هیچ فرقی نمی کند.



 
احتمالات خرکی
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦  
پرشین بلاگ که آدم نشد ولی منکه میتونم آدم باشم و دیگه وبلاگ ننویسم.شاید هم نتونستم