سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦  

آنچنان با ساعتم صميمی شده ام که وقتی می خوابم توی دلش تيک تاک می کند



 
يامرگ يا سربازی
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦  

((محمد قوچانی دانشجوی دوره کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه آزاد در سال ۱۳۷۹ به دلیل بازداشت از دانشگاه اخراج شده و از آن زمان به خدمت سربازی نرفته است. جالب این‌که محمد رهبر معاون دائم‌العمر قوچانی که از گردانندگان اصلی روزنامه هم‌میهن نیز است به مانند سردبیر این روزنامه فاقد کارت پایان خدمت سربازی است. همچنین امیرحسین رسایل و محمد ابک از اعضاء شورای سردبیری شرق و دوستان شفیق قوچانی نیز سرباز فراری هستند و ...))

سايت انصار ليست روزنامه نگاران سرباز فراری روزنامه هم ميهن را نوشته است.اينکه اينگونه مقالات افشاگرانه سابقه اش و انگيزه اش از کجا می ايد به من ربط نداره حسن!!خيلی هم ربط نداره حسن!فقط می خواستم ببينم حالا که هيچکس اميدی ندارد من در طب چيزی بشوم کسی توی هم ميهن آشنا ندارد دست مارا هم بند کند؟



 
جمعه
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦  

_اينهمه مدت اينجا منتظرش ايستادي خسته نشدي؟

_چرا.ولي اگر مي خواستم دنبالش بگردم بيشتر خسته مي شدم

 



 
رنگ پنهان
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦  

_ما خيلي رويايي بوديم.مي خواستيم براي رسيدن به آرزوهايمان باهم از پل رنگين كمان عبور كنيم.ولي او از ان بالا پرت شد پايين

_چرا؟

_آخه كوررنگ بود



 
سرخوردگيهای اخر هفته
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦  

بعد سالها كه فكر مي كردم طنز مي نويسم احساس مي كنم شاگرد عكاسي كه مردم را جلوي دوربينش دعوت به لبخند زدن مي كند از من موفق تر بوده است



 
بدنيستم،شما چطوريد؟
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦  

...........(( نيكولا ميگويد جهنم آرام،جهنمي كه در كنار ماست،در درون ماست،آن جايي نيست كه ادم را با گاز انبر و زجرهاي گوناگون شكنجه مي دهند.ونيز جهنم آن نيست كه آدم ديگران را از بابت آزاري كه به او داده اند يا خود را از بابت آزاري كه به ديگران داده است سرزنش كند.تنها جهنم زجر دهنده شايد اين باشد كه آدم خود را از بابت خيري كه به  ديگران رسانده است سرزنش كند.زيرا رنجي كه به ما رسانده اند قابل فراموشي است،ورنجي كه ما به ديگران رسانده ايم قابل جبران است،و اگر قابل جبران نباشد باري مي توان عقوبتش را پس داد.اما اينكه بگويد،يا به خود بگويد:: من اين كار نيك را كرده ام و حالا پشيمانم،مسلما بدتر از همه رنجهاي ديگر است.))

 

*کلود روا



 
سپيد دندان
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦  

واقعآهربلايي سر كسي مياد از لياقتش و فهم و شعور خودش است.ادميزاد بايد به عقل بنايي كه اندازه يك قمري توي ديوار ساختمان جاي خالي بگذارد بايد شك كند.ان هم سوراخي كه به سقف كاذب راه دارد و يك قمري به راحتي مي تواند از اين سوراخ وارد سقف كاذب شده و تمام سقف خانه را لانه خودش بكند.البته در ناقص عقلي قمري  كه كسي شك ندارد وگرنه حيوان بخت برگشته بين اينهمه انسان تشنه محبت و نوعدوستي نمي امد توي سقف خانه كسي لانه كند كه اين گوشه را براي فرار از هر سر و صداي موجود زنده ديگري انتخاب كرده.يا اگر هم از بي مكاني امد اينجا تخم كرد لااقل وقت قيلوله خروسها كه صاحبخانه هنوز خواب است روي حلبهاي سقف كاذب رژه نمي رفت و اواز موسي كو تقي سر نمي داد كه اعصاب ادميزاد را به هم بريزد و مجبورش كند هنر بنا را ماله بكشد وجوجه  قمريهايش را ان پشت زنده به گور.فقط نمي دانم چرا هرچه ادم احمق است خوش شانس است .(يا چرا هرچه ادم خوش شانس كه گير ما مي افتد احمق است يا اينكه چي؟)چون هنوز حال و حوصله نردبان اوردن و بالا رفتن و راحت شدن از شر پرنده اي كه از دست گربه به گرگ پناه اورده را نداشته ام.دلم كه عمرا سوخته باشد.دست مي داد خود قمري را هم كباب كرده بودم و خورده بودم.مگر اين هيكل را با گوشت همين جانورهاي احمق و بي پناه نساخته ايم؟احتمالا صرف نمي كرده كه تا بحال اين يكي را گذاشته ام زنده بماند.وگرنه نه دلم به حال جوجه هايش سوخته و نه حرمت پناه اوردنش را نگه داشته ام.اصلا هنوز هم دير نشده.از همينجا به اين پرنده احمق(كه نمي دانم اسمش يا كريم است يا قمري يا چي؟) اخطار مي كنم اگر طي 1-2 روز اينده با زبان خوش دست جوجه هايش را گرفت وگورش را گم كرد كه نوش جان گربه ها وگرنه خودم همه انها را پر بسته براي سگ امير هديه خواهم برد.



 
شرح يک داستان ده کلمه ای
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦  

 

((صداي سه گلوله در فضا پيچيد و مرد روي زمين افتاد))

 

نتيجه گيري اخلاقي:اين دنيا محل بي رحمي است كه انسانهاي بد در ان موفق تر هستند ولي در نهايت اين نيكي و خوبي است كه پيروز و پاينده است.و سرنوشت هر انسان هرقدر تلخ و سخت باشد براي  انسان خوشبخت بهترين سرنوشت متصور است و غير از ان را نمي تواند تحمل كند.انسانهاي زيادي هستند كه مي توانند عليرغم كاستيها و كمبودهايي كه در زندگي دارند به همه انچه مي خواهند برسند.اگر خواسته هايشان را براساس تواناييهايشان بخواهند.نداشتن قدرت دوست داشتن  و لذت بردن به ادمها اين امكان را مي دهد تا محروميت كمتري را تحمل كنند.همانطور كه نداشتن پنجه هاي قوي و دندانهاي تيز به انسان اين فرصت را داد تا از عقلش بيشتراستفاده كند.

 

پ.ن:يك داستان بد مي تواند داراي نتايج خوبي هم باشد و بالعكس داستانهای خوب هم الزاما با نتايج خوبی همراه نيستند

تبصره:داستاني كه درمورد انسان نباشد داستان نيست.ولي هرچيزي هم كه در مورد انسان بنويسيد داستان نمي شود.وگرنه كتاب فيزيولوژي گايتون داستان قرن ميشد.

 

برای خودم:هيچ وقت کلمه ای را نگو که برای توجيه و توضيحش مجبور باشی کتاب بنويسی

 



 
 
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦  

تا بال نداشتم

                     قفس

                               تنگ

      نبود.

*هرچی زور زدم مصرع اولش یادم نیامد.تصمیم گرفتم مدرن باشم و تبدیلش کنم به شعر نو



 
دائييسم، يا چه کنيم که ملت کم حافظه ای هستيم
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦  

نظر سنجی بعد از جام جهانی:

سوال:مهمترين علت عدم نتيجه گيری تيم ملی در جام جهانی چيست؟

جواب۹۰ درصد مرد:علی دايی

نظرسنجی بعد از ليگ برتر:

سوال:مهمترين علت موفقيت تيم سایپا چيست؟

جواب همان ۹۰ درصد:بی شک علی دايی

اين اتفاق اولين و اخرين بار نيست قبلا  در موردپديده های کم اهميت تر ديگری چون مسعود ده نمکی هم افتاده است



 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦  

ويروسها فقط برای کسی می ميرند که برايشان تب کند



 
گاهی به راديو نگاه کن
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦  

مي گويند مي خواهي كسي را بشناسي ببين مخالفانش چه مي گويند.راديو جوان امروز مصاحبه تلفني داشت با بهاءالدين خرمشاهي در مورد كتاب((حافظ به روايت كيارستمي)) كه به طور اتفاقي ان را شنيدم.البته من در مورد كتابي كه هنوز نخوانده ام اظهار نظري نخواهم كرد بهاءالدين خرمشاهي هم كه بهاء الدين خرمشاهي است.كيارستمي را هم البته همه مي شناسند.مجري راديو جوان را هم هركسي نمي شناسد چندان چيز مهمي را از دست نداده هيچ، اعصابش هم راحت تر است.حقيقتا تنها چيزي كه در اين ادم خوب است پررويي و بي ادبي او و اين است كه حرص همه را در مي آورد.(دشمن دشمن تو دوست توست) گاهي با ادمهاي بزرگتر از خودش كه خيلي وقتها پستهاي حكومتي هم دارند چنان با لحن گستاخانه و طلبكارانه اي صحبت مي كند كه ادم مي ترسد الان طرف برگدد و توي راديو حرفي بزند كه نبايد .براي همين مي گويم تنها حسنش اين است كه گاهي به ادمهايي كه چندان خوشم نمي ايد گير مي دهد و دري وري مي گويد.در برنامه اي كه قرار بود در مورد كتاب باشد پنج دقيقه به بهاء الدين خرمشاهي وقت صحبت داد و نيم ساعت خودش در باب كيارستمي و فيلم سه دقيقه ايش و بازتاب جهاني ان و صحبت كرد و اظهار فضل هاي چاپلوسانه اش را به خورد شنونده داد.عمده ايراداتي هم كه از قول شنوندگان بر ميشمرد شامل اين موارد بود((اگر اين كار باب بشود سنگ روي سنگ بند نمي شود،فيلمساز و عكاس و نقاش خوب بودن دليل نمي شود كه حافظ پژوه خوبي هم باشيم(برعكسش هم امكان دارد.هرچند به قول خرمشاهي بيچاره كيارستمي هيچوقت همچين ادعايي نكرده)،كارهاي مدرن را روي آثار مدرن انجام بدهيد و به حافظ كاري نداشته باشيد.آيا خطر تحريف!حافظ وجود ندارد؟)) كه به نظر مي رسد بيشتر اين منتقدان هم مثل بنده كتاب را رويت ننموده اند يا اينكه مثل كتاب فروش باحال ما تعجب مي كند مردم چرا براي اين كتاب پول مي دهند؟ آياواقعآ خواندن حافظ به روايت كيارستمي چيزي بيشتر از يك ژست است و به آدمي ان لذتي كه انتظارش را دارد مي دهد؟

خرمشاهي كه به قول خودش لااقل دويست بار حافظ را خوانده مي گويد از اين اثر لذت برده و در عين حال اذعان مي كند اگر اسم كيارستمي(و البته خود خرمشاهي) روي اين كتاب نبود در كتاب فروشيها باد مي كرد.گويي اين دعواي نوگرايي و تعصب كوركورانه به اين زوديها دست از سر ما بر نمي دارد و هر اتفاق جديدي كه در هركجا مي افتد يا بايد با جوگيري و شلوغ بازي عد ه اي اصطلاحآ جواد بشود و يا با مقاومت سرسختانه و محافظه كارانه عده اي كه انگار روي تفكراتشان تخم گذاشته اند و هر حرف جديدي را فحش ناموس مي دانند عقيم بماند.

اتفاقآ در خلال همان چند كلمه اي كه مجري به بهاءالدين خرمشاهي( كه مي گفت اگر جوان بود شايد از منتقدان كتاب مي شد )اجازه صحبت داد مي شد فهميد انتخاب مصرع يا تك بيتهاي حافظ و قرار دادن انها در يك صفحه كه چيزي شبيه شعر نو را خلق مي كند چقدر توانسته طعم جديدي را براي  كلامي مانوس ايجاد كند كه وي را هم به تحسين بر انگيخته.مثلا فكر كن فقط بخواني   : ((صدبار توبه كردم و ديگر نمي كنم.)) و ورق بزني بروي سروقت شعر بعدي.بي انكه نوشته باشد ((من ترك عشق و شاهد و ساغر نمي كنم)).اصلآ به نظر من يكي از دلايلي كه حافظ كتاب خوبي براي خواندن آخر شبهاست اين است كه براي لذت بردن از يك شعر نيازي به خواندن تمام غزل نيست و بيتهايش تك به تك چيزي شبيه كاريكلماتور مي سازند كه مي تواني خودت را تا مدتي تنها درگير يكي از اين بيتها نگه داري.

البته پير قران پژوه و حافظ شناس  دوست داشتني ما علاوه بر متانتي كه در اين مصاحبه نشان داد يك سوتي كوچك هم داد كه شانس آورديم از بس مجري شلوغ كرد كسي چيزي نفهميد.(چيزي شبيه حرف مجري راديو فهرهنگ در زمان برپايي نمايشگاه كتاب كه كاسه هاي داغ تر از اش ان را تبديل به گاف كردند).وقتي بهاء الدين خرمشاهي داشت به يكي از سوالات جواب مي داد گفت البته قران كتاب مقدس نيست قدسي است و...هنوز كلامش منعقد نشده بود كه طبق معمول مجري پريد وسط حرفش و مغلطه كرد و به استاد فرصت نداد توضيح بدهد منظورش چيست.با اين اوضاعی که ما در اين مملکت داريم خدارا چه ديدي شايد به واسطه اين عجله مجري در چند روز اينده بهاء الدين خرمشاهي مجبور باشد براي توجيه حرفش ساعتها توضيح بدهد تا كسي برداشت اشتباه نكند.

 

 



 
بازهم فوتبالی
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦  

اولين اثرات طرح مبارزه با اراذل و اوباش خودش را امروز نشان داد و در روزی که ابعد از مدتها بازيهای ليگ برتر در آخر هفته برگزار می شد و استقلال نيازمند حمايت تماشاگرانش بود نيم بيشتر استاديوم خالی بود.

*با نتايج امروز يک اتفاق عجيب افتاد و آن هم اينکه پرسپوليس برای اولين بار در اين فصل به فتح جام اميدوار شد. وعجيب تر خواهد شد اگر اين اتفاق بيفتد.چون در تمام طول فصل هيچوقت پرسپوليس در صدر جدول نبوده است.



 
ميلان مشکيته هو هو هو!!!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦  

چهارسال ،سه فينال و دوجام.رکورد بدی برای تيم محبوبمان نبود.به اينها اضافه کنيد جام جهانی را که در  ايتالياست.جام حذفی را هم که امسال بگيريم کلکسيون تکميل است.فقط مانده ام اين ليورپوليهای پررو چرا ناراحت بودند؟همان سه سال پيش هم که شانسی جام را به خانه بردند برای هفت پشتشان کافی بود



 
شوف نبيل
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦  

 

خداراشكر نبيل رفت و بالاخره اين دل ما يادش آمد گاهي بايد تنگ هم بشودبراي رفقايش كه يكي يكي اين سالها رفتند و گاهي پشت سرشان نيم نگاهي انداختند و گاهي نه.هشت سال پيش بود.خدايا چه زود گذشت.آنقدر چيزهاي جديد دوروبرمان بود كه ديدن سه چهارتا خارجي توي رديف اول كلاس چندان توي چشم آدم نمي آمد.ولي از شما چه پنهان توي چشم من  آمد.اولين بار كه با نبيل و بقيه لبنانيهاي كلاس صحبت كردم همان روزها بود كه ايران از اتفاق با لبنان بازي داشت.فكر مي كنم پرسپوليس بود بايكي از باشگاههاي لبنان يا اينكه تيم ملي.ولي هرچه بود همانطور كه لبنانيها مي گفتند و ما اميدوار بوديم ايران برد.بعدها كنار آدمهاي ديگر كه بزرگ مي شديم اينها هم با ما بودند و گاهي انها يكي از ما بودند و گاهي من يكي از آنها.اين هفت هشت سال خودش يك عمر بود.با خيليها نشستيم و برخاستيم و كشيك داديم و تمام شد و يادمان رفت گاهي دلمان براي هم تنگ بشود.مي داني،آدميزاد همه چيز را براي خودش مي خواهد،حتي رفاقتهايش را، معرفتش راوحتي ايثارش را.من يكي كه اينطورم.پاچه گير مي شوم حتي وقتي دارم چيزي را از دست مي دهم كه هيچوقت مال من نبوده.براي همين بود كه به نبيل گفتم اميدوارم اسراييل لبنان را بزند كه تويكي فرار كني بيايي همينجا.هرچند اينجاكه بود غير از سالي و ماهي همديگر را نمي ديديم و احوالي از هم نمي پرسيديم.نشان به آن نشان كه اين چند سال با داشتن دوتيم فوتبال رفيق عرب فقط پنج شش تا فحش آبدار عربي ياد گرفته ام و آداب قليان چاق كردن.

دلم تنگ كه شده هيچ به گمانم كم كم هم دارد مي گيرد.براي خيلي چيزها و خوب كه فكر مي كنم چيزي نيست.براي همين است كه نمي نويسم.كه  حسوديم مي شوداز اينهمه خاطره قشنگ اين سالها بنويسم.حالا حسودي است يا بخل يا ترس اينكه مبادا چشمم كنند دلم مي خواهد رفاقتم و خاطراتش را و حتي دلتنگي اش را فقط و فقط براي خودم نگه دارم  و مطمئن هستم نبيل هرجا كه مي رود خوشبخت مي شود و من هم همينجا هستم

 

*با عرض پوزش از خوانندگان،نظرخواهي اين پست غير فعال است.چون آنقدر شخصي است كه دلم نمي خواهد نظر كسي هم شريكش بشود