سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
روزگار غريبی است
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦  

پووووووو..ف ف ف....

 ديگه هيچی مزه سابقش رو نميده.حتی پرشين بلاگ،حتی علی کريمی

(جهت همذات پنداری بيشتر همزمان صحنه ولو شدن روی صندلی گردان را هم اجرا کنيد)

البته دليل نمی شود تا تقی به توقی بخورد کلا وبلاگ نويسی را کنار بگذاريم.عجالتا ادميزاد دست و دلش به نوشتن نمی رود.ولی مگر اعتياد به اين سادگيها درمان پذير است؟



 
غم سوختت بيابون پرورم كرد
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦  

توضيح كوچولو:اگهي فوق برعكس روال معمول در صفحه اول روزنامه خراسان ديروز چاپ شده بود



 
انقلاب ضد شاه
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦  

تاحالا شده بخوای شطرنج بازی کنی و وسط بازی يهو بهت بگن يه مهره ای هم به اسم گاو هست تو بازی؟يا مثلا تانک!فرقی نميکنه اسمش چيه.ولی بايد طرز کارش رو در هنگام بازی ياد بگيری و حتما هم ببری.ميشه.يعنی بعيد نيست بشه



 
بامبو
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦  

_اگر هفده بار قبل درست عملش كرديد پس چرا هنوز دماغ بچه من اين شكليه كه همه دوستاش مسخره اش بكنند؟

_ببين پدر جان اينقدر منو تهديد نكن.من  مدارك همه عملهارو كامل دارم كه نشون ميده كوتاهي نكردم.اين بار هم كه پسرت رو عمل ميكنم از ترس شكايت نيست.دلم ميخواهد نتيجه كارم درست دربياد.خوب حالا بگوببينم اسم پسرت چي بود؟

_غلام شما ،پينوكيو!

 



 
مستند سانسور ايرانی
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦  

سانسور از اين ضايعتر هم ميشه؟

_مگه چي شده؟

_طفلي اندرانيك تيموريان بعد از بلند شدن از زمين داشت صليب مي كشيد كه يكدفعه تصوير قطع شد و تماشاگران نيمساعت پيش را نشان داد.

_اره بابا! اينكه چيزي نيست.ديروز رفته بودم بيمارستان يكي از اساتيد را ديدم عصباني بود،ازش پرسيدم چي شده؟گفت:((رفته ام مركز كامپيوتر بيمارستان براي ((breast tuberculosis ))دنبال مقاله بگردم ديدم هيچ مقاله اي باز نمي شود.متوجه شدم تو سايت دانشگاه پزشكي كلمه breast  في ل تر شده .))

 

 



 
ملانصرالدين ،تو بخواب که ما بيداريم
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦  

از كل دفتردستكي كه صداو سيما در لندن به نام دفتر منطقه اي اروپا راه انداخته تنهاماهي يكبار ارتباط مستقيم با برنامه اخبار ورزشي را ديده ام كه انهم با غلطها و تپقهاي وحشتناك مجري در مثلا اشتباه خواندن نام بازيكناني مثل كاناوارو يا كاكا يا رونالدو همراه است كه نشان مي دهد مجري محترم با اجبار و اكراه به اين ماموريت خطرناك رفته و با چه زحمتي در ديار غربت برنامه توليد مي كند.

 اگر كسي امروز بيننده اخبار ورزشي بود مي توانست يكي از جالبترين برنامه هاي توليد لندن را ببيندو با بنده همعقيده بشود.قضيه از اين قرار بود كه بعد از كلي تعارف و تبليغ از جانب مجري اخبار ورزشي ارتباط مستقيم با لندن برگزار شد و از انجا كه به تازگي حسين كعبي به تيم دسته اولي لستر سيتي پيوسته از لندن ارتباط مستقيم با مالزي برقرار و از او در مورد وضعيتش سوال شد.(انهم چه سوالاتی).در حقيقت كل برنامه توليدي دفتر لندن يك مصاحبه تلفني با حسين كعبي در مالزي بود كه اگر از تهران يك نفر اين كار را انجام مي داد هم براي تلوزيون ارزانتر مي افتاد و هم ان فرد(حتي اگر به طور اتفاقي انتخاب مي شد) به احتمال زياد از مجري برنامه بيشتر فوتبال را مي شناخت و مي توانست سوالات بي ربط كمتري بپرسد.فقط اگر اين اتفاق مي افتاد احتمالا كسي متوجه نمي شد عده اي خبرنگاران و فيلمبردار و عوامل توليدبا زحمت فراوان و تحمل مشكلات غربت در بريتانيا مشغول خبررساني و خدمت مي باشند.

 



 
 
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦  

چه حالی ميده چهارصد پونصد تا لامپ سالم و سرحال رو به هم سری بسته باشن تو هم اون وسط يه لامپ سوخته شل باشي.اصن زنجيرتا وقتی كه يه حلقه اش گم نشه يه چيزی كم داره



 
Life delusion
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦  

زياد حوصله منتظر كرمها ماندن را ندارم.حيفم هم مي آيد.حالا يكجور بخل است يا خساست نمي دانم ولي دلم مي خواهد جسمم را براي خودم نگه دارم.براي همين گاهي دوست دارم تصور كنم بعد از مرگم مرا خواهند سوزاند.بدنم را لاي كنف سفيد پيچانده اند و سر و ته اش را با نخ بسته اند.مثل شكلات يا  فرش لوله كرده  انداخته اند كف سراميكي يك جايي شبيه نانوايي يا سردخانه كه در و ديوارش با كاشي هاي سفيد و پسته اي پوشيده.دو تا ادم اخمالو مي ايند سر و ته جسدم را مي گيرند و زير لب غرغر مي كنند و به جد و ابادم بابت هيكل گنده و نان مفتي كه خورده ام فحش مي دهند.(گور پدر گور به گور شده جفتشان)مي برند يكجايي شبيه تنور هاي نان سنگكي و سرم (يا پا فرقي ندارد)را مي گذارند داخل تنور و بقيه را هل مي دهند تو.بعدش را نمي دانم.چون من همينجا تمام مي شوم.خوشبختانه دردي حس نخواهم كرد.ولي حس تمام شدن به ادم آرامش مي دهد.اينكه  اول بوي كله پاچه و بعد كباب توي هوا مي پيچد و روغنهاي زير پوستم باز مي شوند و نشت مي كنند كف تنور و يواش يواش دود غليظي است كه به هوا مي رود.كبابم كه تمام شدوقت پرواز رسيده.و من ارام ارام انقدر از خودم جدا ميشوم كه هيچ چيزي نمي تواند ادعا بكند من است.

راستش كمي دلم براي خودم تنگ شد.كاش توي اين خيال لااقل چيزي از خودم باقي مي گذاشتم.اصلا براي مردن هيجان انگيز تر نياز به گلوله دارم.مرگ ارام مثل بادام تلخ آخر آجيل است.ادميزاد كشته كه بشود هميشه اين هيجان همراهش خواهد بود.با چشمهاي گرد شده و وحشت زده.البته مسلما التماس نخواهم كرد كه مرا نكش.يك شليك ناغافل وسط سرم از فاصله نزديك كه تكه هاي مغزم را به در و ديوار  بريزدايده ال است.اينكار علاوه بر اينكه ثابت مي كند مغز دارم چند فايده ديگر هم دارد.اولا آن دوتا گردن كلفت بار كمتري مي برند و زر كمتري هم خواهند زدو درثاني  اينكه يك تكه كوچك به اندازه يك عدس يا حتي كوچكتر ازمن  پشت كتابخانه به يادگار مي ماند و نظافتچي يادش مي رود تميزش كند.البته خوب كه فكر ميكنم مي بينم اين ذره هم فايده اي  ندارد.اگر بخواهم تكه اي از خودم باقي بگذارم بايد انقدر كوچك و مخفي باشد كه به چشم نيايد و تكه به اين كوچكي هم انقدر بوي تعفن نخواهد كرد كه بقيه را كلافه كند.براي سبكبالتر شدن همان دانه عدس راهم مي بخشم به اولين مورچه كوري كه از انجا رد مي شود و خودم با خيال سوختن و دود شدن و لذت اينكه در اخرين لحظات روي جاذبه را هم بالاخره كم كردم به سمت آسمان ميروم.

 



 
من هم يک خرم؟!
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦  

هنوز هم مثل پينوكيو ي ساده دل بزرگترين آرزويم اين است كه كاش بشود همه چيزهاي  با ارزشمان  را زيرخاك دفن كنيم و منتظر بمانيم تا سال ديگر كه چندين برابرش را برداشت خواهيم كرد



 
داداش، مرگ من يواش
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦  

البته در ارادت قلبي ما به اكبر آقا كسي شك ندارد ولي گويا اين چند روزه هر شب اكبرميثاقيان سراسيمه از خواب مي پريده و مي رفته سروقت تابلوي افتخاراتش تا مبادا دزد مدال قهرماني ليگ برترش را به سرقت ببرد كه وسط راه يادش مي آمده قهرمان نشده و فقط توانسته تيمش را در ليگ نگه دارد و دوباره مي خوابيده.مصاحبه اش با روزنامه شرق نشان مي دهد كه هوادارانش بي جهت نگران سلامتي اش نيستند.

((وقتي راه آهن به من پيشنهاد داداز اين پيشنهاد لذت بردم.چون زندگي در استرس را دوست دارم.راه آهن پنج امتياز داشت و در بترين شرايط بود.مي دانستم خيلي سخت است چون تهران پر است از حاشيه هاي جورواجور،تيم هم تماشاگر نداشت.كلكسيون گرفتاري بود.فكر كردم همين جا خوب است/هميشه 10موقعيت گل داشتيم اما از گل زدن خبري نبودو برعكس حريف يك حمله ميكرد و يك گل ميخورديم/همسرم تهران آمده بود با من دعوايش شد كه اين چه حرفي است كه زدي.از اين برج بيفتي كه مي ميري/اگر مي باختيم صددرصد خودم را مي انداختم پايين.چون تهرانيها ولم نمي كردند/بازي اخر را بچه ها فقط به خاطر زنده ماندن من انجام دادند/راه آهن يكي از باشگاههاي پرامكانات ايران است.درست مثل رئال مادريد/پلي اف هميشه براي اكبر است.هميشه در پلي اف مشخص مي شود من مربي هستم/اگر در راه آهن بمانم اين تيم را قهرما مي كنم/امسال هم ابومسلم را براي قهرماني بسته بودم.اگر من بودم ابومسلم قهرمان مي شد.))

خداييش اين مود اكبر اقا ديگر حسابي بالا رفته.گمانم بازيكنانش وقتي روي دست بلندش كردند يادشان رفته بياورندش پايين و هنوز در ابرها سير مي كند.براي سلامتي خودش هم شده يكي اين اكبر رو بگيره

 



 
بوی يواش زندگی
ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦  

ـ عزيزم...

ـ اينطور با عشوه به من نگو عزيزم حالم به هم ميخوره،عزيزم گفتنهات بوی اشغال ميده بوی تعفن و کثافت.من بدم مياد!!!!!

ـ خوب حالا چرا فرياد می زنی؟

ـچون تنها جمله ای که بعد از عزيزم شنيدم اين بوده((...اين آشغالها رو ببر دم در))

ـ خيلی خوب حالا.ساعت پنج دقيقه به نه،دير بجنبی رفته ها



 
عمل شنيع
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦  

_ببخشيد استاد.اخه چرا از بين اينهمه ادم كه توي اتاق عمل هستند فقط منو مجبور كرديد كه ماسك بزنم؟مگه من آلوده ام؟

_نه عزيزم.فقط ميخواستم اگر يكوقت يكي از مريضها به هوش امد فكر نكند مرده و نكير منكر امده اند براي بازجوييش

                  



 
اکبر ايول.....ايول اکبر.....
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦  

*صحنه چهارزانو نشستن اکبر مثل فيگوری بود که رافايل بنيتس موقع پنالتيهای ليورپول چلسی گرفته بود.همانطور پراز آشوب ولی با ظاهری بيخيال.

 از عجايب همين بس که مذاق را ه آهنی ها که تيم يکی مانده به اخر ليگ شدند از نايب قهرمان (وحتی قهرمان)شيرين تر بود