سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  
یه لحظه گوشی...الان میام

 
زبان و مغز و پاچه
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧  
مصاحبه های رادیو و تلوزیون و تماسهای تلفنی مردم به این رسانه ها را شنیده اید؟بعضی وقتها انگار طرف سلام و علیکش را هم از روی نوشته میخواند.از ان طرف هم زبان وبلاگهای ما که نشان میدهد چقدر کتابی حرف میزنیم و محاوره ای مینویسیم.انگار کرم داشته باشیم کلا

 
نامه های یتیم
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧  
اینطور که تلوزیون نشان می دهد سفر رئیس جمهور به قم هم مثل همه سفرهای دیگرش است احتمالا.رئیس جمهوری که از سقف ماشین بیرون امده و مردمی که گوسفند قربانی میکنند و به ماشین اویزان میشوند تا رئیس جمهورشان را لمس کرده باشند(احتمالا یا باور دارند با این کار مشهور میشوند یا اینکه فکر میکنند حاجت میدهد).جمع کثیری که فرصت را مغتنم شمرده و نامه هایشان را به رئیس جمهور میدهند و جالب هم اینکه ایشان هم با ولع این نامه هارا جمع میکرد.البته در اینکه کار رئیس قوه مجریه جمع کردن و خواندن وپاسخ دادن به ملیونها نامه مردمی نیست کسی بحثی ندارد.اما صرف وجود این نامه ها و اشتیاق روز افزون مردم به این کار خودش نکته مهمی است که ذهن آدم را به خودش مشغول میکند.دلم نمی خواهد مثل عده ای اقبال عوام به شخص یا پدیده ای را با شعارهایی تکراری مثل ((پوپولیست)) و این چیزها که خودم هم معنی اش را نمیدانم بی اهمیت جلوه بدهم.و البته هیچ منافع مشترک وسابقه مجیزگویی هم با دولتیان نداشته ام.فقط چند تا سوال برایم پیدا شده که دلم میخواهد بدانم.(البته جواب واقعی و مدلل).یکی اینکه چه کسانی این نامه ها را مینویسند؟این دور و بر که تا چشم کار میکند من کسی را ندیده ام بتواند چهارکلمه بدون غلط حرف بزند و نامه نوشته باشد(از ادمهایی که بلد نیستند تک و توکی دیده ام)ثانیا چه چیزهایی مینویسند؟البته میشود حدس زد اغلب نوشته ها باید حاوی درخواست کمک باشدولی اینکه واقعا این نامه ها خوانده بشود و به تفکیک درخواستهای مردم طبقه بندی بشود و روی انها کار  اماری بشود چیز دیگری است.در واقع چیزی که بالقوه میتواند این نامه نگاریهای عوام را مفید و مثبت بکند تنها همین اطلاعات موجود در نامه هاست که میتواند حکم یک امارگیری یاحتی  رفراندوم داوطلبانه عوام را داشته باشد.حالا چقدر از این اطلاعات استفاده میشود و چقدر نمیشودبماند برای صاحبانش.سوال مهمترکه به شمل وسواس گونه ای دچارش شده ام اینکه اصلا چرا اینهمه نامه؟آیا این نامه ها بهترین راه حل رسیدن به هدف نویسندگانش است؟اگر اینطور باشد این یک علامت شوم بیماری است.یعنی تمام نهادها و دستگاههای عریض و طویل و دست و پاگیر مملکت پشم است و تا کاری را رئیس دولت نخواهد انجام نمیشود؟ایا این به دلیل بی کفایتی نظامات اجتماعی ماست یا به دلیل فرهنگ غلط و قدیمی مردم که فکر همیشه میخواهند برای هر کار جزئی به بالاترین مسئول مراجعه کنند؟مثل همین عادتشان که برای هر بیماری پیش پا افتاده ای از ابتدا به دنبال متخصص هستند و به پزشک خانواده تنها به چشم مهر کننده دفترچه نگاه میکنند؟هرکدام از این دواتفاق باشد ناهنجاری و ایراد است و باید در جهت ترمیمش کوشید نه اینکه به هیزم نیم سوزش دمید تا بیشتر و بیشتر بسوزاند.واقعا خیلی دلم میخواست بدانم مشکلاتی که در این نامه ها ذکرمیشود در جوامع دیگر به چه صورت حل میشود و اصلا میزان نامه ورودی به نها د ریاست جمهوری میتواند شاخص مناسبی برای تعیین سلامت و محبوبیت حکومت باشد یا نه؟اینکه مردم برای دعوای زمین و هزینه کفن و دفن و بیکاری و تهیه مسکن و زدن زیر اب رئیس اداره به رئیس جمهور نامه بدهند ساز و کار درستی برای اداره مملکت هست یا نیست؟و اینکه چه اتفاقی افتاده که در این مدت اقبال عمومی هم به نوشتن این نامه ها بیشتر شده است.نامه هایی که خواندن آنها به احتمال زیاد خالی از لطف نیست ومیتواند در سالهای اینده به عنوان سندی از طرز تفکر و زندگی مردم ما مفرح هم باشد.

 
قلیان اکسیژن برای نخستین بار در پایتخت عرضه می‌شود .
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  
این نوع از قلیان که علاوه بر دارا بودن خاصیت‌های درمانی جایگزینی مناسب برای قلیان رایج در فرهنگ ایرانی است به تایید دانشگاه‌های تهران و شهید بهشتی رسیده است .
با توجه به پشتیبانی میراث فرهنگی صنایع دستی و گردشگری و نیز شهرداری تهران از رواج قلیان اکسیژن بین مردم، علاقمندان به زودی می‌توانند در بسیاری از سفره‌خانه‌ها و پارک‌های پایتخت این قلیان‌ها را تجربه کرده و مشتری پروپا قرص آن شوند.
الگوی اولیه این قلیان در پارک کوهسار واقع در منطقه پنج تهران در دست اجرا است و هم‌چنین سفره خانه دف به عنوان نخستین سفره خانه آمادگی پذیرایی از علاقمندان به تجربه اکسیژن را دارد .


 
پوتین برای سربازان جدید
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  
اول اردیبهشت سالروز تولد قیصر است و رفتن سهراب.البته که هر امدنی را رفتنی است.ولی معلوم نیست اینبار که میروری برگردی یا نه؟
پ.ن:خودم هم نفرت دارم از اینکه مثل مرده خورهای قبرستون فقط مرثیه خواندن بلدم این روزها.ولی بهتر از این نمی شود.همیشه هم ابومسلم و پرسپولیس و میلان با هم میبازند

 
هفته سلامت و علیکم و این صوبتا
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧  

سوغاتی

 

 

هرجایی برای خودش سوغاتی دارد.برای ما هم از فاروج این آگهی را تحفه اورده اند



 
 
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧  
از بیانات بانو،((ان شرلی دختری با موهای قرمز)):
((من همه این تخیلات و خیلاژردازیها را در شب انجام میدهم.چون روز از بس کار میکنم وقتی برای این کارها نیست.))
 
خیلی وقت است تلوزیون کارتن آن شرلی را پخش نکرده،اینها را از دفتر خاطراتم مورخه ۱۱/۴/۸۳ بازنویسی کرده ام.قبل و بعدش هم البته چیزهای دیگری نوشته بودم که به کسی ربطی ندارد.اما کماکان برایم تازگی دارد و تکرارش قشنگ است.

 
روایت فتح
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  

این فصل گند و غم انگیز بهار همیشه همینطور ادمیزاد را افسرده میکند.هرجا را نگاه میکنی بوی مرگ میدهد و میرایی.برگهای نارون که میلیمتر به میلیمتر جلوی چشمهایت رشد میکنند و هرروز ازپنجره حجم سایه شان را با روز قبل مقایسه میکنی و اقاقیای تازه گل داده که یک شبه انگاری سر از خواب بلند کرده.حتی بنفشه ها و شب بوهایی که بابا قبل از عید توی باغچه کاشته دارندمثل فرشته مرگ از آن پایین دهن کجی میکنند.برای هزارمین بار است که نشستم و منظره بهاری پنجره را مرور میکنم ,آسمان هم این چند روزه فقط و فقط میگیرد.نه بارانی,نه خورشیدی ,نه حرفی,نه صدایی و نه حتی رعد و برق آرامش برهم زن و ارام کننده ای.هرلحظه هم که میگذرد ترس از رگبار و سیل روی نگرانی خشکی و نباریدن اضافه میشود .همسایه دو کیسه پنبه توی حیاطش گذاشته.ببارد یا نبارد آخر؟عجالتا چیزی که دارد از در و دیوار میبارد برزخ است و تعلیق,مثل پر مرغی در باد.مینشینم روزها کنار پنجره و کتاب و تخمه و به لذت مردن فکر میکنم.به لذت روزهای اخر.به لذت قورمه سبزیهای مادرانه که یواش یواش زیر دندانم ذخیره میکنم,لذت اینترنت کم سرعت و پرفیلتر,زشک و طرقبه و چای و قلیان و قیلوله.ولی هرچه زور میزنم دلم نمیگیرد.انگار برای همیشه خوشبخترین احمق دنیا هستم.شاید اگر بهارنبود دیگرهیچ ملالی نداشتم.



 
من اشتباهی ام
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧  
بنده ضعیف بودم ، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران...
و من به همه احترام میگذاشتم... من به همه احترام میگذاشتم ، و من شروع کردم به بازی کردن... و من شروع کردم به سرگرم شدن... و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام...
و همه ی این هایی که میگند مال من نیست ، حق من نیست... و من اشتباهی ام... من از اولش هم اشتباهی بودم... بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتبا هی ام ، تقصیر من بود... تقصیر دیگران هم بود...
از این قسمت دفاعیات شست چی خوشم آمده بود.میخواستم موقع تکرار برنامه بنویسمش که فرصت دیدن تکرار را پیدا نکردم.این را هم هرچند دقیق و صحیح نبود از این وبلاگ کش رفتم.ولی قشنگ است.کپی کردم که گاهی یادم بیاید.

 
 
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٧  
کماکان صبا به تهنیت پیر میفروش آمد واز این صحبتا....

 
سین حافظ
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٧  
صبا به تهنیت پیر می فروش آمدکه موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشایدرخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهارکه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحراز هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع به حکم انکه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزادچه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انسسر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقاه به میخانه میرود حافظ

 

هرکس فکر میکند این فال مثل فالهای رادیو و تلوزیون از قبل انتخاب شده خودش امتحان کند باورش میشود

مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

 

 



 
سی و یک اسفند
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧  

انگارهمیشه باید به هر بهانه ای شده در این ساعات معطلی و بی صاحبی بین دو سال چیزی اینجا نوشته باشم.آنقدر که این قدم زدن در لحظه های یتیم  کم کم به سنتی غیر قابل ترک کردن تر از سبزه گره زدن سیزده تبدیل شده.دلم میخواست حالا که کسی نمیشنوداعتراف کنم.دو سال پیش همین روزها آخرین کشیک عفونی را می دادم.روی تخت   کثیف کنار پنجره دراز کشیده بودم و پشت برگه تقسیم کشیکهای جراحی برای دل گرفته ام مینوشتم.داشتم به امروز فکر میکردم.دقیقا به امروز.دلم آهنگ فرهاد خواسته بود.دلی که میگیره از این خرده فرمایشات زیاد دارد.خیلی زودحوصله ام از نوشتن سر رفته حتما.هرچند تا شروع برنامه شبستانه هنوز مانده بود رادیو موبایل را روشن کردم تا وقت بگذرد....((با اینا زمستونو سر میکنم    با اینا خستگیمو در میکنم....))آن موقع مثل حالازیاد این آهنگ پخش نمیشد.یادم هست چنان حسی بهم داد که دوباره شروع به نوشتن کردم.که ای کاش چیز دیگری از خدا خواسته بودم.ولی هرچه فکر کردم چیز دیگری به ذهنم نرسید.با خودم گفتم هروقت لازم شد باز دوباره میخواهم.الان که پیچ رادیو رو باز کردم دوبارهبوی عیدی بوی سبزه بوی ماهی دودی و از این صحبتا بود.می دانم پخش این آهنگ در این روزها از رادیو اتفاق نادری نیست اما من به دوسال پیش فکر میکنم که داشتم به این لحظه فکر میکردم.وشاید اصلا اینطور فکر نمیکردم زندگی اتفاق می افتد.برای همین امسال به هیچ چیز فکر نمیکنم حتی به اینکه دنیا بدون من چه طور خواهد گذشت

.پست بعدی:طبق یک سنت فال حافظ تحویل سال است.احتمالا امسال از مادرم بخواهم کتاب را باز کند