سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
 
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  

مثل بچه ای که دستش را برای زدن زنگ دراز میکند ونمیرسد امسال خودش را به نزدیک ترین فاصله تا سی و یک اسفند رساند.ولی بازهم نشد.فکر میکنم دیگر همینقدر کافی باشد.اگر بخواهم دست دست کنم شاید مجبور بشوم تا چهارسال دیگر صبر کنم!هرچند این وبلاگ جزئی از زندگی و هویتم شده.ولی هرچه بیشتر میگذرد جدا شدنش سخت تر میشود



 
دعای التماس/التماس دعا
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧  

یا مقلب القلوب و الابصار

تقلب مقلب رو امسال بذار کنار



 
روزها که خودمان را به خواب میزنیم
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧  

_بالاخره یک جایی باید باشه که شکایت کنی

_هیچ جا نیست.تازه اگر بفهمه به کسی گفتم اذیتم میکنه, میزنتم.دو ماه پیش زد دوتا از دندونام شکست

_چرا؟

_دست خودش نیست.وقتی میکشه خوبه ولی وقتی گیرش نمیاد چیزی حالیش نیست

_حالا شوهرت چه کاره هست که اینقدر خرج مواد میکنه؟

_پلیس



 
افات دانشجویی
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧  

حالا که دولت مهرورز با اضافه کردن خواندن قران و نماز و خطبه عقد!به مطالعه ایرانیان توانسته سرانه مطالعه هر ایرانی را از سه دقیقه به نیمساعت در سال تبدیل کند عده ای به اصطلاح اصلاح طلب و به اصطلاح چیزهای دیگه سعی میکنند با جلوگیری از مطالعه مردم دستاوردهای دولت را زیر سوال ببرند

متاسفانه به علت کیفیت پایین عکس عبارت((دانشجویان عزیز مطالعه اکیدا ممنوع)) به خوبی دیده نمی شود

 



 
هوا را از من بگیر خنده ات را نه!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧  

طبق معمول همه چیز از یک رفاقت ساده شروع میشه.دوسال و نیم پیش ...

_چه عجب خبری از ما گرفتی

_کارت داشتم!میخواستم بگم یادته نوشته های طنزی که داشتی در ارتباط با پزشکی

_خوب حتما باز یک جا پیدا کردی که میشه چاپش کرد.ولی بگم اینها به درد چاپ نمیخوره

_حالا تو برام ایمیل کن بقیه اش رو خودم یک کاری میکنم

_یکسری رو که قبلا داشتی

_اونها رو به اسم خودم چاپ کردم.گفتم از این به بعد بقیه اش رو با اسم خودت چاپ کنیم

_خوب چی گیر من میاد؟

_معلومه که هیچی.

_ با این حساب به نظر تو عاقلانه است من تو این گرفتاری که خودم دارم همچین کاری بکنم؟

_عاقلانه که نیست ولی منم برای همین به تو زنگ زدم.اینقدر هم فلسفه بافی نکن من منتظرم

_حالا باشه ببینم چی میشه

و همینطور ببینم چی میشه که شوخی شوخی دوسال و نیم شد.و کاری که با رفاقت شروع شد برایم هرروز یک رفاقت تازه می اورد....

*****************

_کجایی بابا بی معرفت!از وقتی فارغ التحصیل شدیم نپرسیدی زنده ام ؟مرده ام؟

_راستش مجله تون هرهفته میامد بیمارستان.من هم میدیدم اسمت هست میدونستم زنده ای دیگه نگرانت نبودم

****************

_اتفاقی افتاده؟

_نه!ببخشید ,ولی شما به طرز عجیبی شبیه یکی از همکلاسیهای من هستید.

_کی ؟

_ حتما نمیشناسیش .اسمش میثم جوادی بود

_همون که تو سپید چرت و پرت مینویسه؟

_بعله؟

_منظورم اینه  حق با شماست,نمیشناسمش

***************

_تو که یکسال برای پایان نامه ات زحمت کشیدی,اگر تا دوماه دیگه بتونی مقاله اش رو آماده کنی قول میدم توی مجله چاپ بشه

_یک مقاله اشکال نداره استاد.ولی توروخدا شماره ام رو بهشون ندین که  تحمل هفته ای دوبار استرس رو ندارم!

************

این دیالوگها که چندین و چندبار وبه صورتهای متفاوت برای من اتفاق افتاد بهترین یادگار این دوسال بود.گاهی از تصور اینکه چهره عبوس و خسته ای با یک لبخند بهاری شده خودم را خوشبخت ترین ادم روی زمین میبینم.انقدر که حس میکنم با همه آدمهایی که این یکی دوسال  کاریمدیکاتورهایم را میخواندند رفاقتی دیرینه پیدا کرده ام.مخصوصا آنهایی  که در ان ساختمان سپید کار میکنند و هنوز نمیدانند لهجه مشهدی دارم یا اصفهانی.

میثم جوادی



 
انان که رفتنى کار حسینی .....
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧  

(من می‌خواستم در روز و جلوی همه با چراغ‌های روشن ‌بجنگم. ولی وقتی جنگ‌ها تاریکی و در پشت پرده است و جنگ‌های زشت است به نظر من بهتر است آدم آن جنگ‌ها را نجنگد)

قسمتهایی ازمصاحبه افشین قطبی



 
جان ادمیزاد سه کیلو هزار
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  

مرد جانبازی که درطی سال گذشته دوبار به مجلس رفته و درخواست اشتفال داشت نهایتابه درجه رفیع اشتعال رسید.



 
اموزش و پرورش!
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧  

پست قبلی از دفتر انشا یک دانش آموز پنجم دبستان بود و این حدیث از دفتر رشد یا پرورشی یا چیزی شبیه این که خانم معلم کلاس سوم به بچه ها گفته