سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
مردی که زیاد میدانست2
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧  

دکتر درهمی (استاد معروف پاتولوژی):وقتی یک ادم سیگاری سرطان ریه میگیره,این تقصیر ریه است که خره!مریضه!وگرنه سیگارش هیچ اشکالی نداره!

********

برای اینکه به زوایای دیگری از عقاید این خاص دانشمند منحصر به فرد پی ببرید خواندن این مطلب سیامک را توصیه میکنم



 
مدیریت
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧  

_ماشین داری؟

_نه پیاده میرم

_ماشین منم که تو پارکینگه,پس وایستا منو هم برسونی



 
کاریمدیکاتورهای جامانده
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  

_سونوگرافی جنینت رو گرفتی

_آره,نوشته:یک توده به قطر سه سانتیمتر در خم کولون که احتمالا ناشی از تجمع مواد مدفوعی است مشاهده می شود....

_پس بالاخره یکی از بچه هات میخواد برای خودش یک گهی بشه!



 
بعد دوری
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧  

اگر از احوالات اینجانب جویا باشید ملالی نیست و از این صوبتا.انگار که دیگر وظیفه شده است نوشتن,چیزی شبیه علایم حیات/که همگنان بدانند ما هنوز زنده ایم.حتی اگر کاریمدیکاتور را فقط به زور قنداق اسلحه ارسال میکنیم و پرشینبلاگ را هفته به هفته نگاه.این روزها حال و حوصله تفسیرهای ابدوغ خیاری نوشتن که ندارم,قطبی رفته و علی کریمی هم دریبلش نمی اید.باید فوتبال را گل گرفت.خداداد عزیزی را دوبار دیده ام این مدت.در همین فاصله ای که نفت از بشکه ای ١۴٠ دلار رسید به ۵٠ دلار.هردوبار به شدت و و حدت مشغول قلیان کشیدن بود.اساسا گویا در بکش بکش تبحر خاصی دارد.خوب که فکر میکنم میبینم خیلی روتینهای دیگر راهم قضا کرده ام.جزوه خریده ام و ثبت نام کرده ام.ولی دوساعت هم درس نخواندم.اساسا جاده کیفش بیشتر است.با ان پلیسهای احمق و شارلاتانش:درسته شما پشت سر نیسان صبر کردی تا خط ممتد تمام بشود ولی موقع سبقت لاستیک عقبت هنوز روی خط ممتد بود!برای همین نصف جریمه برایت نوشتم.نامرد انقدر وقیح بود که ترسیدم نکند موقع نوشتن جریمه کارت سوختم را دزدیده باشد.تازه اوباما هم این مدت رییس جمهور انجا شده و شایعه کرده اند که دلار گرون میشه.خداییش اصلا حرص نزدم.حرص هم نخوردم.اصلا ایراد من این مدت همین بوده که نه حرص زدم و نه حرص خوردم.به همین کم دور و بر قانع بودم .اصلا حوصله بیشتر نوشتن هم ندارم

سلام مرا به همگی برسانید.باقی بقایت,جانم فدایت

 

*یک نفر را دیدم توی کافی شاپ،تنها نشسته بود.موهای بلند و ریش داشت.راه به راه سیگار میکشید وانگار فکر میکرد و قهوه میخورد و گاهی مینوشت(میشود حدس هم زد که چه چیزی روی ان ورقهای کاهی مینوشته).یک نگاه نافذی هم داشت به ان دور دستها که انگار اهل این حوالی نیست.دور از جان شما انقدر چندشم شد که انگار یکی بستی را به جای خامه با گه میخورد.خوب حق باید داشته باشم تا مدتها نتوانم بنویسم.میروم طرف قلم و کاغذ مثل ویار کرده ها اوقم میگیرد