سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
این قصه ادامه دارد
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠  

سرشب که هنوز اورژانس خلوت بود مامور نیروی انتظامی میگه : صبح که از خونه میایم بیرون یک پماد پوست کلفتی به خودمون میزنیم.چون هرکی میاد یک چیزی به ما میگه و دق دلیش رو سر ما خالی میکنه,اگه پوست کلفت نباشیم سکته میکنیم.یکساعت نگذشته کم کم اورژانس منفجر میشه.بعدها میفهمم اون کشیک در یکسال گذشته بی سابقه بوده تا چهار صبح برای همه پرسنل نیروی کمکی میاد ولی من کماکان تنهام.پنجاه و شیش تا مریض که هرکدوم حداقل دو همراهی عصبانی دارند.وسطهای کار همون پلیس رو میبینم که با دهان کف کرده با همراهیها یقه به یقه شده.اخرهای شیفت که کم کم اوضاع عادی میشه پرستارها با تعجب میگن:((چطوری با این همراهیها درگیر نشدی؟اگه هرکی دیگه بود کار به دعوا و آژان کشی میرسید.))

میگم:منم خیلی وقته از داروهای جناب سروان استفاده میکنم.منتها شیافش



 
این قصه ادامه داره
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠  

چند روز پیش پیرزنی رو معاینه میکردم که به شدت میلرزید و به طرز غریبی صحبت میکرد(درست عین باباشاه.هم از لحاظ لرزش و هم از نظر حرف زدن)این شباهت اونقدر بود که انگار تازه کشف کرده بودم این کاراکتر از روی همچین ادمهایی درست شده.بعد یک حس نفرت و عصبانیت از خالق و بازیگر این شخصیتها توی وجودم زبانه کشید که نه تنها خودم هم تعجب کردم بلکه همراهی مریض هم فهمید چقدر قیافه ام جدی و عصبانی شده.وقتی مریض از اتاق رفت بیرون با خودم فکر کردم خود من بارها به باباشاه و بابا اتی خندیدم.حتی بدتر از اون بارها در جمع دوستان به همچین پیرزن و پیرمردهایی هم خندیدم.اما چرا الان و اینجا اینطور عصبانی وپرنفرت شدم؟شاید تاثیر میز و روپوشی بود که البته اغلب تنم نمیکنم.البته قبلآ به این نتیجه رسیده بودم که وقتی به ادمی به عنوان بیمار نگاه میکنم برخوردم باهاش تفاوت داره و درکش برام راحتتره.حتی فارغ از اینکه در جایگاه درمانگر باشم