سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
رفيقانم خراميدند ورفتند
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۳  

حضور با سعادت جناب اقای دکتر سیامک شایان

سلام علیکم:

نمیدانم چه خطابت کنم؟برادر جان رفیق همکار همقطار یا دکتر؟..برای مزه اش هم که شده بگذار همین یکبار به افتخار شش سال وعلی الخصوص شش ساعت اخرش که با ان لباس و کلاه و کراوات عرق ریختی دکتر بناممت.بعدش باز همان سیامک خودمان باش.راستش چندان با این لقب دکتری که پشت سر ادم میبندند میانه ای ندارم.یعنی از هرچه که میخواهد بین ادمها را خط کشی کند گریزانم.حالا انجایی که به اقتضا شرایط و ضرورت مجبوریم هیچ.ولی توی این وبلاگ سو ت و کور که دیگر ازادیم!پس بذار دوباره از نو شروع کنیم.

سلام سیا:

چه خوب شد که امشب هم درس نخواندم و امدم به مجلس ختمت ودیدم این کلاه مدرکی که سرمان میرود چه شکلی است ولقب دکتری که از اول دبستان پشت بند هر نمره بیست و هرانشاءبدخطت بوده چه مزه ای دارد.و اینکه توبالاخره ان خر مهمی که میخواستی شدی و ما همان خری که بودیم ماندیم.همه جور دروغ گقتنت را هم قبلآ دیده بودیم ولی قسم دروغ خوردن نوبری بود که امشب رو کردی.البته قبول دارم که اگر قرار بود با یک قسم و دست روی سینه گذاشتن همه خداوپیغمبر شناس بشوند و وجدان دارو خیلی چیزهای دیگر که چپانده اند در این قسامه کار راحت بود فقط چیزی که میماند قدری رودربایستی است که خیلی زود عادت میکنی. اولین بار که دیدمت یادم است .با ان دماغ گوشتی و فامیلی که اخرش هم نتوانستم درست تلفظ کنم مگر میشد یادم نماند والبته خوشحالم که امشب نه ان دماغ را داشتی و نه ان فامیل را ولی دیگر محال است که بتوانم فراموشت کنم تورا در ان سرو وضع شبیه جعبه لنت ترمزی میدیدم که دوهفته است گذاشته ام صندوق عقب و هنوز فرصت تعویضش را پیدا نکرده ام.(شانس اوردی که شیشه شیر پاستوریزه را صبح از عقب ماشین برداشته بودم).انگار همه تان را قالب زده باشند و بسته بندی و اماده استعمال!همه یکجور به چشم میامدید شبیه همه مشترکاتی شده بودید که جمعتان کرده بود این سالها زیر یک سقف.شبیه سالهای جوانی که با دهان بینی گزرانیده اید.شبیه ارزوهایتان و خستگی .شاید هم کمی شبیه ان فرشته هایی که درهمی عزیز (دیدی دکتر را از پشت اسم اقای درهمی هم برداشتم و هیچ اتفاقی نیفتاد.توکه جای خود داری)میگفت از امشب مینشینند روی ان کفه ترازوی امتیازات!(راستش فکر میکنم یکی از ان فرشته ها سرشب اشتباهی امده بود روی شانه های من نشست.اخر خواننده که اهنگ اول را میخواند به سینا گفتم دلم هوس ((گلنسا)) ویگن را کرده دودقیقه نگذشت که اهنگ دوم شروع شد وخواند(....بارون بارونه زمینا تر میشه.گلنسا جونم کارا بهتر میشه....)داشت شاخ درمیاورد سینا دستم را بردم روی شانه هایم.انگاری پریده بود)داشتم چی میگفتم ؟یادم رفت.انقدر حرف دارم که نه بگمانم کفاف وبلاگ بدهد و نه حتی بشود توی سررسیدم بنویسم.میدانم هم امشب اگر کلکش را نکنم باز فردا از کاروزندگی خواهم افتاد.پس خلاصه اش میکنم(خلاصه اش این است.مفصلش به جان تو مثنوی هفتادگیگابایتی میشود)ولی هرچه خلاصه اش کنم این شعر فروغ را نمیتوانم نیاورم که از سرشب مثل یک خش افتاده روی تمرکزم(چطور اقای درهمی شعرش را نخوانده پایین نیامد من شعر نخوانده کوتاه بیایم؟).راستش متن شعر دقیقآ یادم نبود(من کی متن شعر یادم مانده که این دومی اش باشد)به خانه که رسیدم رفتم سروقت کتابش(بالاخره پیدا شد).درست است که سوژه دیگری است و لی

انگاراین ((ای مرز پرگهر ...))را برای همین امشب گفته باشد

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خودرابه نامی دریک شناسنامه مزین کردم

وهستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678صادره از بخش 5تهران

دیگر خیالم از همه سو رات است

اغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پرافتخار تاریخی

لالایی تمدن وفرهنگ

وجق وجق جغجغه قانون

اه دیگر خیالم از همه سو راحت است

از فرط شادمانی

رفتم کنار پینجره با اشتیاق ششصدوهفتاد وهشت

بار هوارا که از غبار پهن

وبوی خاکروبه وادرار منقبض شده بود

درون سینه فرودادم

وزیر ششصدوهفتاد و هشت قبض بدهکاری

وروی ششصد و هفتاد وهشت تقاضای کار نوشتم

فروغ فرخ زاد.....

میبنی نامرد با چه حرارتی 78راتکرار میکند؟راستش من که خیلی وقت است که فراموش کرده ام هفتادوهشتی ام یا هفتی یا نهی یا هرعدد دیگر.من و توراهم نه این ریسمان پاره هفتاد و هشت که شاید قداست نانوشته کلمهیا صمیمی تر خطوط درهم وبی صاحب وب به هم وصل کرده است

ببین عزیز دل برادر من انقدر ها هم که به نظر میاید بیکار نیستم که بنشینم برای تو غزلواره بخوانم امشب ازهمان دست حرفهاای که قشنگ ترش را و شیواترش را این روزها بسیار شنیده ای.راستش این حرفهای من شاید تلاشی است برای به دست اوردن سهم الارثم از میراث مشترکی که تمام این سالها زیر خاک کردیم.

قصه به شبهای اخر که میرسد همیشه همه یاد اولینها می افتند اولین بار یادت هست؟البته قبلش بگویم عجالتآ تالار رازی و سالن تشریح وجزیرره و امتحان پاتو وتقلبب و....را باکوه خاطره ها ودلتنگیهایش فراموش کنیم که اینجا نه حال واگویه کردنشان است ونه مجالش.میخواهم ببرمت امشب به جایی که بی ارتباط نیست به صفحه ای که الان چشم دوخته ای بهش.امشب دنبال هویت میگردم برای وبلاگم .میخواهم یکجورهایی سابقه وبلاگ نویس ام را وصل کنم به جنون گاوی!بیماری مشترک من و تو()پنج سال پیش بود اگر اشتباه نکنم کم کم شوق به دست اوردن یک فضای یک ونیم در یک متری کناردر ورودی سالن برای نوشتن و زندگی کردن و به قول دشمن کار فرهنگی داشت به ملال فرسایش اوری تبدیل میشدنه شری نه شوری نه کامنتی و نه ویزیتوری.دیگر داشتم متقاعد میشدم به جای اینکه شبها بنشینم به سوژه های طنز لایه لایه ونیش و کنایه های فر خورده فکر کنم بروم دنبال یک کار نان و اب دار بی سروصدا(چندانکه افتد ودانی!)بین انهمه خمیازه احساس گنگ غریبگی داشتم.اینها را یکجور اعتراف هم درنظر بگیر چون یادم نمیاید برایت تعریف کرده باشم که چه حس خوبی بهم دست داد وقتی برای اولین بار پای تابلوی انطرفی کاغذ جدیدی دیدم .خودت یادت هست چه نوشته بودی؟غلط نکنم یک جمله اش این بود:((جزوه های فیزیولوژِ ی شمارا بعد از قضای حاجت درروز 2 بهمن (تاریخش را یادم نیست دقیقآ ولی همین هول وهوش)خریداریم))بیشتر از نمک حرفت نیشم بیشتر از یافت شدن گمشده ای باز بود شاید .چه عجب را یادم هست که گفتم وبعدش هم اینکه این جانور کیست که تابحال ندیدمش؟یادش به خیر ان روزها چه زود به هم امیختیم و چه خوب همدیگر را فهمیدیم.انقدر که علی رغم همه دوریهایی که این سالها بین من وتو بوده هنوز هم گاهی هیچکس نمیفهمد این منم یا تویی؟()وان روزها کاری را تجربه کردیم که بی شباهت به کار امروزمان نبود.زحمتی میکشیدیم وقتی میگذاشتیم که هرکه میپرسید هیچ توجیهی برایش نداشتیم.الا به حرف دلی که خداوکیلی خود من وتو هم خیلی وقتها بهش شک میکنیم.ومن خوشحالم همه ان روزهای سفید هیچ اگر نداشت . ولی چرا خیلی چیزها داشت رفاقت داشت خنده داشت تجربه ای نو داشت که بسیار شبیه چیزی است که امروز به ان دچاریم ان هم ان روزها که هنوز تب وبلاگنویسی اینقدر بالا نگرفته بود.راستش بعضی از کاغذهایش را هم هنوز دارم شاید یکشب نشستیم باهم خواندیم.نگهشان داشتم به عنوان اولین وبلاگ افلاین!ثبتش کنم.شما که از دانشکده ما رفتید ماهم دیگر دست و پایمان را جمع کردیم.کسی نبود مجبورم کند برای نوشتن وانقدر بهانه برای ننوشتن بود که مثل همین الان بیخیال.خبری هم از ما نگرفتی بی معرفت!خوب که فکر میکنم میبینم طی این سالها نشده تماسی باهم داشته باشیم و بامبولی سرما نخواسته باشی سوار کنی(اگر اینطور نبود که امشب فارغ التحصیل نمیشدی!)شبهای المپیاد یادت هست؟ اولش با اکراه امدم تابستان را میخواستم بچرم برای خودم(خودم هم میدانم فصل چرابهاره ولی..)ولی خیر از جوانی ات ببینی .چه خوش گذشت من که خوره رفاقت یکهفته تمام نوشتم و رفاقت کردم و خاطره های رنگی ساختم برای خودم.بعدش هم کم وبیش همینطور هرشش ماهی یکسالی خبری ازت میشد و یک کار وبار دیگر!مقصر اصلی تولد همین وبلاگ راهم یکجورهایی خودتی.مدتها بود که لب ساحل وسوسه انگیز وبلاگ نویسی دودل بودم.اگر ان شب 3روزمانده به امتحان ارتوپدی ناغافل هولم نداده بودی شاید به این زودیها غرق نمیشدم.خدابگم چکارت کند.هنوز هم این موقع شب دست از سرم برنمیداری؟ببین یکدور مجانی دور خاطره هایت چرخواندمت تا شد ساعت پنج صبح!حالا دیگه واقعآ خوابم میاید.برو گمشو دیگه دست از سرم بردار روح سرگردان ..........