سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
سرنويس
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  

روی علفهای سرد چشمهایم را میبندم وبا حسرت هوای سرد نمدار را توی ریه هایم میفرستم.بعد از مدتها خانه نشینی و خوردن و خوابیدن این هوای ازادواین خستگی پیاده روی و این خاک و خولی شدن حسابی میچسبد.هنوز نفست چاق نشده یک نفر صدایت میزند.((بیا این درخت رو دربیار))لحنش انقدر با تحکم و جدی بود که بعید دانستم با من باشد.ولی دقیقآ منظورش من بودم.با خودم فکر میکردم مثل همیشه شوخی است(مثل همه زندگی ام).شاید هم پیرمرد بیچاره کارش حسابی گیر است ومجبور شده کمک بخواهد.ازروی فضولی هم که شده هیکل خسته را به پیرمرد رساندم.انگار به نوکر بابایش دستور میدهد نشست روی زمین و گفت ان کلنگ را بردار و این درخت را دربیاور.اولین چیزی که باید از دهانم درمیامد ((چرا ؟))بود((میخوام انجا بکارم.))کلنگ را برداشتم و وگیج میزدم.یکی دوضربه که زدم شروع کرد به مسخره کردن.((هی!معلومه کلنگ زن نیستی.جون نداری ؟))نمیدانم چرا نه رویم شد و نه دلم رضا داد بگویم خوب معلومه کلنگ زن نیستم مرتیکه!که محمد بیچاره تر از خودم سررسید.تابحال دست من کلنگ ندیده بود.نیم ساعتی دونفری با بیل و کلنگ و نهالهای پیرمرد مشغول بودیم.((تو با کلنگ اینجا را بکن تو هم انجارا گو د کن.حالا اون نهالو بیار میخوام اینجا بکارم....))چپ و راست فرمون میداد.ولی هرکار میکرد اخممان هم نمی امد.اخرش هم بعد از کندن چند چاله و کاشتن پنج نهال گیلاس و البالو موقع پس زدن سنگهای اخرین چاله دستم را زخمی کردم وبه همین بهانه بیل را انداختم ورفتم لب چشمه تا دستم را بشویم.موقع برگشتن پیرمرد به خیال خودش حق شناسی اش رادر حد اعلی نشان دادو به هر کداممان یک سیب را با چنان حالی میداد که گویی به طفلان مسلم نوشابه میدهد.ولی هرچه بود نه اخرش نفهمیدم ان مرد روستایی چرا اینطور به خودش حق داد که از ما کار بکشد و نه اینکه چرا ادم تنبلی مثل من بدون هیچ انگیزه ای اینطور خودش را به خاک و خون میکشد.ولی یک چیز را فهمیدم که امیدوارم خیلی از انهایی که الان مرا از دور و نزدیک میشناسند و معمولآ جرات نمیکنند از من چیزی بخواهند بفهمند و ان اینکه توی رودربایستی انداختن و بهره کشیدن از من بسیار ساده تر از ان چیزی است که فکرش رابکنی.فقط میخواهد کمی رودربایستی را کنار بگذاری و قدم اول را برداری.