سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
خزان در بهار
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳  

 رابينسون کروزويه نجات پيدا کرد.اقا جمال هم به قيافه ادم برشگرداند .از فردا باز ميگردد به اغوش اجتماع.فقط احساس سبکی سنگينی روی کله ام ميکنم.*

*بايد رابينسون را قبلآ ميديدی تا بفهمی يعنی چه


 

نه خودم میدانم و نه دلم میخواهد کسی بداند چه مرگم است این روزها که مثل لاک پشت در لاک خودم خزیده ام و از بهار فرار میکنم.دلم میخواهد اسفند امسال را با همه کباست و خباثتش تا انجا که میشود ادامه بدهم .طبق معمول همه وقت دلتنگیها میروم سروقت کاغذهای کاهی قدیمی و سررسیدهای سالهای گذشته.بدون استثنا هاله ای از تشویش و دلنگرانی در نوشته های اخر سال به چشم میخورد ولی همیشه شورواشتیاق و طراوت هم درکنارش موج میزده.امسال اما میدانم مثل همیشه نیست.همینکه حال و حوصله خانه تکانی وکارت تبریک خریدن ندارم .اینکه برای اولین بار طی این چند سال دنبال گلدان سینوره نرفتم اینکه به هیچکس زنگ نزده ام وخبری نگرفته ام . اينکه در اين هوا پنجره را باز نميکنم تا باد سرد گونه هايم را نوازش کند اینکه یک هفته است گلدانهایم اب نخورده اند .اینکه با هر سرو صدای کودکانه ای که ایجاد میکند سر مهنوش فریادمیکشم و از غصه خوردنش گریه ام نمیگیرد... .خودم میدانم حتمآ یک جای کارم لنگ میزند.میدانم از ان پوسته دربیایم خیلی چیزها و خیلی ادمها باید عوض شده باشند.میدانم اگر نوروزی وروز نویی داشته باشم باید امسال باشد که روزی نو را شروع خواهم کرد. ولی نمیدانم چرااینقدرخودم را در غل و زنجیرم کرده ام نمیدانم چرا.......

زمان من فرا خواهد رسيد از ان روزهايی است که ميتوانم ان شعر استاد شفيعی کدکنی را به عنوان يک پست قشنگ بنويسم.حيف که حالی نمانده و گرنه چه حالی ميشد با اين روزها کرد.

 

در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه‌هاي مهاجر
زيباست
در نيم روز روشن اسفند
وقتي بنفشه‌ها را از سايه‌هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
ميهن سيارشان
در جعبه‌هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي‌آورند
جوي هزار زمزمه در من
مي‌جوشد
اي‌کاش
اي‌کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌هاي خاک
يک روز مي‌توانست
همراه خويش ببرد هر کجا که خواست٬
در روشناي باران
در آفتاب پاک