سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
در راه سفر1
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱  

یک هفته بیشتر تا رفتن نمونده و این روزها بیش از همیشه مشغول دل کندن و روشن کردن تکلیف با اشیا و ادمها و اتفاقات دور و برم هستم.هیجان و استرس داره کم کم جاشو به دلتنگی و نوستالژی میده .این وبلاگ یکی از اون چیزهاییه که بیشترین قابلیت تبدیل شدن به نوستالژی رو داره.خودش ارزش مادی (وحتی معنوی) زیادی نداره و سالهاست که داره این گوشه برای خودش خاک میخوره.اما برای من که هشت سال از روشن ترین سالهای زندگیم رو همراهش بودم علاقه و محبت خاصی رو ایجاد کرده که دل کندن ازش رو سخت میکنه.هربار طی این سالها که خواستم ببندمش و برم دنبال کارم یا حتی برم ادرسشو عوض کنم دلم نیامد.گویی بخشی از هویت و غرورم رو به اینجا سنجاق کرده ام.هویتی که حالا دارم تقریبا تمامش رو به ارزانی معامله میکنم.اما خوشحالم که داشتن این وبلاگ ان طرف مرزها نه اضافه باری دارد و نه گمرکی و نه تشریفات اداری.تنها وقت ازاد میخواهد و دل خوش و البته اینترنت که احتمالا به وفور در دسترسم خواهد بود.

راستش تا جایی که خودم رو میشناسم ادمی نیستم که زیاد دلم تنگ بشه یا برای گذشته حسرت بخورم.اما هرچی باشم به احتمال قریب به یقین ادم که هستم!عادت داشتم بعد از ظهر که حوصله ام سر میرفت به قاسم زنگ بزنم ببینم کجاست و کی میتونیم بریم رینگو.امروز بعد از که ناخوداگاه گوشی رو برداشتم و یادم اومد که اون نامرد یک هفته زودتر رفته انگار تازه یادم اومد قراره چه چیزهایی رو از دست بدم.فوتبالهای یکشنبه و قلیون بعدش, ترافیک اعصاب خوردکن مشهد! ساندویچهای چرب و کثیف کنار درمانگاه, فحش یاد دادن به خواهرزاده هایی که از سرو کولت بالا میرن, اخر شب خونه اومدن و پشت در موندن,پاییزی که تو راهه و هرسال این موقع اماده رصد کردن اولین برگهای زردش بودم, تونل درختی کنار کارخانه قند,کاناپه نارنجی خسته که از لحظه رسیدن به خونه تا برگشتن به کشیک میزبانم بود, مودم اعصاب خردکنی که هی باید خاموش و روشنش کنی,پنجشنبه جمعه های شلوغ پارک,کمد لباسهام و کفشهام,خونه تربت و جاده ناتموش و خیلی چیزهای دیگه مثل یک فیلم تند از جلوی چشمهام گذشتند.لم دادم روی مبل و چشمهام رو بستم و سعی کردم نوستالژِیهامو تا وقت دارم ببلعم