سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
به سمت خودخواهی
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٤  

این روزها هرچه میدوم به عقربه های کج و معوج ساعت نمیرسم.البته از شما چه پنهان خیلی هم حال و حوصله دویدن ندارم.اصلا نمیدوم بلکه عمومآ لم داده ام گوشه ای و لحظه هایم را نشخوار میکنم.امان از روزی که ادم حال و حوصله نداشته باشد و کلی کار عقب مانده هم داشته باشد و سه چهارتا خواهرزاده و برادرزاده قد و نیم قد دوروبرش باشند که جانت هم برایشان دربرود.از درکه میایی یکی یکی از سروکولت بالا میروند و با کیف و کلاه و سیبیل و تسبیح و دماغت بازی میکنند.همه اش تقصیر خودت است که اینقدرخودت را برایشان لوس کردی(یا بلعکس) که فکر میکنند دایی و عمو هم یکی از اسباب بازیهایشان است وظیفه دارد شکلات ولواشک برایشان بیاورد ودوتادوتا بغلشان کندویک.. دو...سه بیاندزتشان اسمان و هروقت هم که دلشان شد خم شود تا روی پشتش خرسواری کنند.برای همین است که مجبوری همیشه این روزها از دستشان فرارکنی و حتی خودت را وامدنت رانشان ندهی که امده ای.مخصوصآ به این سینا که همیشه مترصد است ببیند کی میخواهی از در بیرون بروی تا سریع بدود و دستهایش را به طرفت بگیرد و با ان لحن مظلومانه اش بگوید ..((بگل *..))گاهی اوقات باخودم فکر میکنم عجب غلطی کرده ام ا که این بچه هارا اینطور به خودم وابسته کرده ام.اگر از اول خم نمیشدم که خرسواری کنند و هروقت عصبانی بودم سرشان فریاد میکشیدم و اینهمه بازی و شکلک برایشان درنمی اوردم الان موقع بیرون رفتن از اتاق اینقدر نگران نبودم که باز کدامشان پشت در گریه میکنند.فعلآ که انقدر سنگدل هستم که تنهایی خودم را به تحمل چند دقیقه ونگ زدن یک بچه ترجیح بدهم

(*بگل=بغل/توضيح مترجم)