سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
تذکره اهل بخیه 8
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩  

هزینه درمان با متادون ماهی شصت هزار تومنه

اینو داشته باشین

 

برگردیم کلینیک

حاج اقای متشخص و محترمی که ماه هاست رو درمانه اومده بود داروشو بگیره

گفت میشه کل داروی اسفند رو واسم حساب کنین

ما هم گفتیم اینقدر قرص میشه مثلا

ابروهاش رو تو هم پیچید که چرا دارین حق منو میخورین

من 60 تومن پول دادم

 

شروع کردم بلند بلند حساب کردن که مجاب شه

وقتی دوز داروشو میخواستم در 29 روز اسفند ضرب کنم

با فریاد گفت

دیدی داری حقمو میخوری؟

باید در 30 ضرب کنی

من پول ماه سی روزه رو دادم

به من چه که اسفند 29 روزه؟

 

به کی بگم که این مریض واسه سی اسفند که اصلا وجود نداره

میخواد از من متادون بگیره

 

یادم نبود بهش بگم مگه واسه ماه های سی و یک روزه پول اضافه میدادی که این اسفند 29 روزه اینقدر سنگین بوده واست؟

+سایر اذکار



 
تذکره اهل بخیه 7
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩  

من باید مقدار مصرفی مواد مخدر رو به گرم بدونم

اما مریضها به تومن جواب میدند

مثلا میگن روزی 3000تومن تریاک میکشم

 

واسه همین وقتی امروز یه فروشنده مواد اومد کلینیک واسه ترک

فرصت رو مغتنم شمردم و شروع کردم قیمت پرسیدن

اقا شیشه گرمی چنده؟

کریستال چند مدله؟

مرغوبش چنده؟

................

 

با ذوق خاصی بهم این اطلاعات رو داد

و اخرش با لبخند ناجوری به میزم نزذیک شد و گفت

من عمریه ساقیم خانم دکتر

مشتریم رو از دور میشناسم

شما رو هم تا دیدم فهمیدم مصرف کننده اید

 

با اخم و عتاب توضیح دادم که واسه چی اینا رو پرسیدم

مدیر مرکز هم دعواش کردو خلاصه مجبور شد معذرت بخواد

 

اما جالب قضیه اینجاست

که هر روز که میرم ویزیت

یه چشمک بهم میزنه و یواش میگه

خانم دکتر،ما در خدمتیم ها

 

این اوضاع منه

+سایر اذکار



 
تذکره اهل بخیه6
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩  

توی مرکز بستری معتادان داشتن تلفن همراه قدغنه.یکی از بیمارانی که جانباز اعصاب و روان هم بود هی اصرار داشت که با خانواده اش تماس بگیره و بگه حالش خوبه.بالاخره گفتم باشه؛شماره پسرت رو بده بهشون میگم.یک لحظه فکر کرد و گفت:((صفر نهصد و خورده ای ,پونصد و خورده ای ....چهارشماره اخرش یادم نیست))

+سایر اذکار

 



 
تذکره اهل بخیه 5
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩  

 

جالبه

مریضی که با پای خودش اومده ترک کنه

چه کرد با خودش

 

اقا ما هر کار میکردیم سم زدایی انجام نمیشد

و تست مورفین همینجور مثبت مونده بود

درحالیکه باید روز 7 منفی میشد

 

اونچه فن بلد بودم زدم

فایده نداشت

 

یه مریض قلچماق دیگه اومد و گفت

بذار به روش خودمون ته توی قضیه رو دراریم

ومنتظر موافقت من نشد

 ریختند سرش و بستنش به تخت

گفتند بازت نمیکنیم تا بگی

 

پا شدم برم جلوشونو بگیرم و نذارم ازش یه ابطحی بسازند

که اون مریض مادرمرده مقر اومد

 

این اقا کریستال رو تو یه پلاستیک مقاوم به اسید معده میپیچه

میبلعه

دو سه روز بعد دفع میکنه

از لای مدفوع استخراج میکنه

و همانجا در توالت مصرف میکنه

 

جالبه

با پای خودش اومده بود ترک کنه

میگفت دیگه به اینجام رسیده

 

یادم باشه ایندفعه بپرسم دقیقا به کجاش رسیده

شاید تازه رسیده به جاهای خوبش

+سایر اذکار

 



 
تذکره اهل بخیه4
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩  

اتاق پذیرش کلینیک   

صبح یه روز سرد بهمن ماه

 

خانمی میانسال گریه کنان

بر سر زنان

وارد کلینیک شد

 

لابلای شیونی که میکرد میشنیدم خودشو نفرین میکنه

اونقدر پریشون بود که هر اینه ممکن بود قالب تهی کنه

 

تلاش پرسنل واسه اروم کردنش به جایی نرسید

میشه گفت از حال رفت

...........................

 

 

اتاق تزریقات

صبح یه روز سرد زمستون

اون خانوم زیر سرم

من و پرسنل کنارش منتظر

 

داستان این بود

پسر این خانوم ده ساله که معتاده

خونه و ماشین و همه چیز این زن رو دود کرده فرستاده اسمون

زن و بچه اش رو اواره خیابون میکنه

دایم این زنو با ارعاب و کتک تیغ میزنه

و خلاصه جهنم مهیبی واسش درست کرده

 

مادرش یه بار که زیر کتکهاش کبود میشه

زنگ میزنه دفتر ایت ا...فلان تو حرم

که بپرسه به لحاظ شرعی میشه بچه اش رو بکشه یا نه

واسم جالبه که اون اقا هم گفته "یه انگل کمتر،چه بهتر"و این خانم میره سیانور تهیه میکنه

و میریزه تو سوپ پسرش

پسره تا میاد قاشق رو بذاره دهنش

مادره میزنه زیر بشقاب و

ضجه زنان میاد کلینیک ما

 

داستان و که تعریف کرد دوباره حالش بد شد

شماتت میکرد خودشه که داشت چی کار میکرد

خدا میدونه که عاقبتش با وجدان درد فرزند کشی چی میشد

نتونستم بیتابیش رو تاب بیارم

پا شدم محکم بغلش کردم

سخت در اغوشم فشارش دادم

با تمام تاثری که داشتم

اروم شد

  اروم شد و وقتی میرفت

همونطور که دعامون میکرد و میرفت

پرسید:خانوم دکتر!دارویی هست که ادمو فلج کنه اما نکشه؟بچه ام اگه نتونه بره بیرون حله

حرفی نزدم

حرفی نداشتم بزنم

+باقی اذکار

 



 
تذکره اهل بخیه3
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩  

 

میخوام امروز از مریضی بنویسم که صبح اومد بستری شه و قلبم و به درد اورد

یه جوون 22 ساله با چهره زرد و نگاهی کودکانه

ازش پرسیدم چند ساله معتاده؟گفت 12 ساله

یه لحظه فکر کردم دیدم یعنی از 10 سالگی

 

متوجه تعجبم شد و گفت

خانم دکتر،من نمیدونم پاک زندگی کردن یعنی چی

من از وقتی خودمو شناختم معتادم

قلبم درد اومد

 

داشتم اختلال خواب رو بررسی میکردم که دارو بذارم

از خوابش پرسیدم

معصومانه گفت:تنها روزهایی که معتاد نبودم،روزهای کودکی منه،یادم میاد خوب میخوابیدم

بعدش که همش اعتیاد بود و بد خوابی

بازم قلبم درد اومد

 

نگران بود

گفتم که ترک با این داروها درد و خماری ناجوری نداره که نترسه

گفت:من از درد و خماری نمیترسم

اینا سالهاست با من هستند

 

ما تو کلینیک تست ایدز و هپاتیت رو روتین انجام میدیم

نمیدونین چه حالی شدم وقتی گفتند یکیش مثبته

 

 

+سایر اذکار



 
تذکره اهل بخیه 2
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩  

جدیداجرم فروش مواد مخدر یا به اصطلاح ساقیگری سنگین شده و این باعث شد قیمت مواد مخدر خیلی‌ بره بالا

اینو داشته باشین،حالا برگردیم به کلینیک و سوال "انگیزه شما از ترک چیه؟"

جوون بلند قامت و خوش قیافه ای بود

با بیحوصلگی نگام کردو‌‌ صادقانه گفت:

مواد گرون شده.یه حساب سر انگشتی کردم دیدم این مدت که گرونه،مقرون به صرفه اینه که بیام از تو متادون بخرم و بخورم

بد که ابا از آسیاب افتادو مواد باز ارزون شد،دوباره می‌کشم

بی‌ اختیار مثل مهران مدیری گفتم

خیلی‌ ممنووونم

 

هلاک اون تفکر اقتصادی شما هستم



 
تذکره اهل بخیه
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩  

 

پشت میزم توی کلینیک نشسته بودم که مریض اومد تو.

بدون سلام احوالپرسی گفت:منو ترک بده.

از ذهنم گذشت که این طفلک حسابی‌ بریده و عزمش خیلی‌ جزمه که درمان شه.

لبخندی از سر خرسندی زدم و شروع کردم به پرونده نویسی واسش

این میان پرسیدم انگیزه شما از ترک چیه؟منتظر جوابای روتین مثل دیگه خسته شدم،یا زندگیم داره نبود می‌شه بودم که  با لهجه مشهدی گفت:

مدنی خانوم دکتر،شنفتم که اگه ترک کنی‌،باز متنی با یک ذره تریاک هم نشئه بری

مو الان خیلی‌ باید مصرف کونوم تا نشئه شم

 

 

باز هم لبخند زدم

ولی‌ اینبار نه از روی خرسندی.

با خودم گفتم اینم یه‌جور انگیزست دیگه

پ.ن:از این به بعد مطالبی که به عنوان تذکره اهل بخیه اینجا مینویسم از صفحه فیس بوک عیال که تجربیاتش در ارتباط با کارش در کلینیک ترک اعتیاد مینویسد کپی پیست میکنم.خودم هم میدانم انتشار خاطرات برخورد با بیماران از نظر اخلاق پزشکی کار درستی نیست.اما سعی میشود خاطرات بدون ذکر نام و اشاره مشخص به فرد باشد تا رسم امانتداری هم حفظ بشود.