سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
سی و یک اسفند
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧  

انگارهمیشه باید به هر بهانه ای شده در این ساعات معطلی و بی صاحبی بین دو سال چیزی اینجا نوشته باشم.آنقدر که این قدم زدن در لحظه های یتیم  کم کم به سنتی غیر قابل ترک کردن تر از سبزه گره زدن سیزده تبدیل شده.دلم میخواست حالا که کسی نمیشنوداعتراف کنم.دو سال پیش همین روزها آخرین کشیک عفونی را می دادم.روی تخت   کثیف کنار پنجره دراز کشیده بودم و پشت برگه تقسیم کشیکهای جراحی برای دل گرفته ام مینوشتم.داشتم به امروز فکر میکردم.دقیقا به امروز.دلم آهنگ فرهاد خواسته بود.دلی که میگیره از این خرده فرمایشات زیاد دارد.خیلی زودحوصله ام از نوشتن سر رفته حتما.هرچند تا شروع برنامه شبستانه هنوز مانده بود رادیو موبایل را روشن کردم تا وقت بگذرد....((با اینا زمستونو سر میکنم    با اینا خستگیمو در میکنم....))آن موقع مثل حالازیاد این آهنگ پخش نمیشد.یادم هست چنان حسی بهم داد که دوباره شروع به نوشتن کردم.که ای کاش چیز دیگری از خدا خواسته بودم.ولی هرچه فکر کردم چیز دیگری به ذهنم نرسید.با خودم گفتم هروقت لازم شد باز دوباره میخواهم.الان که پیچ رادیو رو باز کردم دوبارهبوی عیدی بوی سبزه بوی ماهی دودی و از این صحبتا بود.می دانم پخش این آهنگ در این روزها از رادیو اتفاق نادری نیست اما من به دوسال پیش فکر میکنم که داشتم به این لحظه فکر میکردم.وشاید اصلا اینطور فکر نمیکردم زندگی اتفاق می افتد.برای همین امسال به هیچ چیز فکر نمیکنم حتی به اینکه دنیا بدون من چه طور خواهد گذشت

.پست بعدی:طبق یک سنت فال حافظ تحویل سال است.احتمالا امسال از مادرم بخواهم کتاب را باز کند