سی و یک اسفند

زندگی پزشکی فوتبال اعتیاد تکنولوژی

 
شوخی و بازی
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦  
....ما عادیترین موضوعها را درباره خودمان به همدیگر گفتیم؛اعترافهایمان کوتاه وبه جا بود.وقتی به خوابگاه رسیدیم,کوتاه زمانی بیرون,زیر چراغ خیابان که لوسی را با نور می پوشاند ایستادیم,ومن متوجه شدم که دارم نه گونه ها یا موهای او,که پارچه نخ نمای پالتوی قهوه ای مندرس او را نوازش میکنم...شوخی_میلان کوندرا

آخرین بازیهای بلاگستان که دعوت شدم ترانه ها بودند و کتابهای ناتمام.هرچند تاریخ انقضا این بازیها به پایان رسیده ولی برای من که جر زدن همیشه دوست داشتنی ترین قسمت بازیهایم بوده هیچوقت بازی تمام نمیشود.تازه هرطور هم که دلم بخواهد بازی میکنم.این کتاب(( شوخی)) یکی از آن کتابهای ناتمام است که تاریخ انقضا نیمه اول خوانده شده اش تمام شده و اگر بخواهم از داستان سر دربیاورم باید دوباره از اول شروع کنم.تنها چیزی که یادم می آید این است که از بقیه کتابهای میلان کوندرا کمتر به دلم نشست.برای همین نیمه تمام مانده و احتمالا خواهد ماند.