تذکره اهل بخیه4

اتاق پذیرش کلینیک   

صبح یه روز سرد بهمن ماه

 

خانمی میانسال گریه کنان

بر سر زنان

وارد کلینیک شد

 

لابلای شیونی که میکرد میشنیدم خودشو نفرین میکنه

اونقدر پریشون بود که هر اینه ممکن بود قالب تهی کنه

 

تلاش پرسنل واسه اروم کردنش به جایی نرسید

میشه گفت از حال رفت

...........................

 

 

اتاق تزریقات

صبح یه روز سرد زمستون

اون خانوم زیر سرم

من و پرسنل کنارش منتظر

 

داستان این بود

پسر این خانوم ده ساله که معتاده

خونه و ماشین و همه چیز این زن رو دود کرده فرستاده اسمون

زن و بچه اش رو اواره خیابون میکنه

دایم این زنو با ارعاب و کتک تیغ میزنه

و خلاصه جهنم مهیبی واسش درست کرده

 

مادرش یه بار که زیر کتکهاش کبود میشه

زنگ میزنه دفتر ایت ا...فلان تو حرم

که بپرسه به لحاظ شرعی میشه بچه اش رو بکشه یا نه

واسم جالبه که اون اقا هم گفته "یه انگل کمتر،چه بهتر"و این خانم میره سیانور تهیه میکنه

و میریزه تو سوپ پسرش

پسره تا میاد قاشق رو بذاره دهنش

مادره میزنه زیر بشقاب و

ضجه زنان میاد کلینیک ما

 

داستان و که تعریف کرد دوباره حالش بد شد

شماتت میکرد خودشه که داشت چی کار میکرد

خدا میدونه که عاقبتش با وجدان درد فرزند کشی چی میشد

نتونستم بیتابیش رو تاب بیارم

پا شدم محکم بغلش کردم

سخت در اغوشم فشارش دادم

با تمام تاثری که داشتم

اروم شد

  اروم شد و وقتی میرفت

همونطور که دعامون میکرد و میرفت

پرسید:خانوم دکتر!دارویی هست که ادمو فلج کنه اما نکشه؟بچه ام اگه نتونه بره بیرون حله

حرفی نزدم

حرفی نداشتم بزنم

+باقی اذکار

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
اکبر

بلای خانمان سوز!!!!![نیشخند] نمی دونم این همه مواد کشف میشه مگه چقدر وارد میشه که هنوزم این همه مواد تو جامعه هست!!!!![نیشخند] مگه اینکه تجارتش دو.لتی یا آق .ا زاده ای باشه!!!!![نیشخند]

شاسخین

[ناراحت]