برشی از یک بعد از ظهر شلوغ

بنا به یک عادت اخلاقی به هر بچه ای که آمپول تجویز میکنم یک جایزه هم میدهم.قرص جوشان,مرخصی از مدرسه یا گاهی عکس برگردانهایی که توی کشو گذاشته ام.این دفعه به یک پسر بچه 10-12 ساله دماغو میگم بیا برات استراحت بنویسم فردا نری مدرسه.مادربزرگش میگه مدرسه نمیره!

_چرا؟

_پدر مادرش مردن.خودش هم دوست نداره بره

برگشتم نگاش کردم.هیچ احساسی توی نگاش نبود.بجز کمی کنجکاوی از نگاه حیرت زده من.خیلی وقت بود بچه به این سن و سال ندیده بودم که مدرسه نره.خواستم تشویقش کنم به درس خواندن.ترسیدم بگه تو که همه چی داشتی و بیست سال درس خوندی چه غلطی کردی؟خوشحالی؟خوشبختی؟غر نمیزنی؟خودت چندبار گفتی اگه جای درس خوندن پادویی کرده بودی الان هم پولدارتر بودی هم احترامت بیشتر بود و هم مجبور نبودی با اینطوری کار کنی؟حالا به مارسید عاشق علم شدی؟

شاید اون هم این دیالوگ رو توی ذهنش گذروند که فروتنانه نگاهش رو ازم دزدید و نذاشت بیشتر از این خجالت بکشم

/ 3 نظر / 10 بازدید
سونیان

جالب بود موفق باشی دوست عزیزززز اره اینو قبول دارم پسرا اگه به جایه این همه درس خوندم اگه بخوان از نوجوانی کار کنن بهتره والا تا اینکه بعد سن 27 یا 28 بخوان تازه برن دانباله کار اما خب درس خوندم چیزه خوبیه[چشمک]

پگاه

می تونم قیافه ی بچه رو تصور کنم![ناراحت] نگو این حرفو. حالا چطوری کتاب بخونه؟ در ضمن به عنوان یک اینور میزی: آقای دکتر عزیز کلید یه ویلا تو شمالم که بدی بازم آمپول درد داره!

ArOma

شاید اگه بهش پیشنهاد درس خوندن میدادی آینده‌ی روشنی در انتظارش بود .. الان مطمئنن آینده‌ی خوبی نخواهد داشت !!