بلند فکر کردنهایم را نخوانید

خودم هم نمیدونم چرا نمینویسم.همینطور که هیچوقت نفهمیدم چرا مینویسم.یعنی فکر میکردم نوشتن رو دوست دارم.از وقتی یادم میاد نوشته ام.اغلب تنها برای خودم و از این کار لذت برده ام.پس چرا ادمی که با نوشتن ارضا میشود و احساس خوبی پیدا میکند میلی به نوشتن ندارد؟شاید از همیشه طبیعی ترم و عقده های کمتری دارم.اما نیستم!احساس سلامت زیادی ندارم.حداقل بیشتر از گذشته این احساس را ندارم.میپرسه چرا برای سپید دیگه نمینویسی و من فقط نگاش میکنم!خودم هم نمیدونم.تنبلی؟همیشه تنبل بوده ام.بی انگیزگی؟هیچوقت انگیزه خاصی نداشتم.بی سوژه هم نیستم.همین که هی ساکت میشوم و یک دفعه میگم: ((نچ!))یعنی داشتم تو فکرم مینوشتم و خط میزدم.ولی نه رغبتی به قلم برداشتن میکنم و نه میلی به تایپ کردن دارم.همین افکار احمقانه همیشگی ام را که همیشه خط خطی میکردم کماکان نشخوار میکنم ولی جرات و حوصله ثبتش را ندارم.الان صفحه مدیریت کاربر را باز کرده ام تا بلند بلند فکر کنم و یادم بیاید اینهمه کاغذ کاهی سالهای دور را گه ماحصل قلمی فکر کردنهایم بوده چطوری پر کرده ام.اما به هیچوجه به ان احساس و شوق پیش رفتن و قلم زدن نزدیک نمیشوم.دارم پیر میشوم؟دارم پیر میشم!غلط میکنم دارم پیر میشم.پدر پدرسوخته ام را دربیاورید که بخوام پیربشم.من هنوز با بچه ها گرگم به هوا بازی میکنم.من هیچوقت پیر نمیشم.من حتی بزرگ هم نمیشم.من از وقتی یادمه یک بچه دوازده ساله بوده ام.هنوز قیچی برگردان میزنم.هنوز به بچه های فامیل فحش یاد میدم و برای جایزه بهشان پاستیل و شکلات میدم و خودم هم باهاشون شریک میشم.اگر فراموش هم بشوم برای نوشتن زور نمیزنم.اصلا نمینوسم تا این چند روز دوران نقاهتم بگذرد و دوباره کتونیهام رو بپوشم و ورجه وروجه کنم.

/ 2 نظر / 14 بازدید
سمیرا

سلام! اااااااااااااااااااااااااااااااه بعد از چند وقت اومدم اینجا؟! و چه جالب که اینها دغدغه های منم هستن! و همین امروز نوشتم که از این به بعد باید منظم تر و جدی تر بنویسم! و اون نوشتن توی ذهن و بی حوصلگی برای نوشتن و یا تایپ کردن! دلمان برایتان تنگ شده بود کلا!

اکبر

آدم مهم نیست که سنش بالا می ره !!!!!!!!![نیشخند] مهم اینه که قلبت جوون باشه و اپ تو دیت باشی!!!!!!!!![نیشخند] ایشالا خوب بشی با هم بریم یه گل کوچیک بزنیم!!!!!!!!![نیشخند]