این قصه ادامه داره

چند روز پیش پیرزنی رو معاینه میکردم که به شدت میلرزید و به طرز غریبی صحبت میکرد(درست عین باباشاه.هم از لحاظ لرزش و هم از نظر حرف زدن)این شباهت اونقدر بود که انگار تازه کشف کرده بودم این کاراکتر از روی همچین ادمهایی درست شده.بعد یک حس نفرت و عصبانیت از خالق و بازیگر این شخصیتها توی وجودم زبانه کشید که نه تنها خودم هم تعجب کردم بلکه همراهی مریض هم فهمید چقدر قیافه ام جدی و عصبانی شده.وقتی مریض از اتاق رفت بیرون با خودم فکر کردم خود من بارها به باباشاه و بابا اتی خندیدم.حتی بدتر از اون بارها در جمع دوستان به همچین پیرزن و پیرمردهایی هم خندیدم.اما چرا الان و اینجا اینطور عصبانی وپرنفرت شدم؟شاید تاثیر میز و روپوشی بود که البته اغلب تنم نمیکنم.البته قبلآ به این نتیجه رسیده بودم که وقتی به ادمی به عنوان بیمار نگاه میکنم برخوردم باهاش تفاوت داره و درکش برام راحتتره.حتی فارغ از اینکه در جایگاه درمانگر باشم

/ 0 نظر / 13 بازدید