خزان در بهار

 رابينسون کروزويه نجات پيدا کرد.اقا جمال هم به قيافه ادم برشگرداند .از فردا باز ميگردد به اغوش اجتماع.فقط احساس سبکی سنگينی روی کله ام ميکنم.*

*بايد رابينسون را قبلآ ميديدی تا بفهمی يعنی چه

 

نه خودم میدانم و نه دلم میخواهد کسی بداند چه مرگم است این روزها که مثل لاک پشت در لاک خودم خزیده ام و از بهار فرار میکنم.دلم میخواهد اسفند امسال را با همه کباست و خباثتش تا انجا که میشود ادامه بدهم .طبق معمول همه وقت دلتنگیها میروم سروقت کاغذهای کاهی قدیمی و سررسیدهای سالهای گذشته.بدون استثنا هاله ای از تشویش و دلنگرانی در نوشته های اخر سال به چشم میخورد ولی همیشه شورواشتیاق و طراوت هم درکنارش موج میزده.امسال اما میدانم مثل همیشه نیست.همینکه حال و حوصله خانه تکانی وکارت تبریک خریدن ندارم .اینکه برای اولین بار طی این چند سال دنبال گلدان سینوره نرفتم اینکه به هیچکس زنگ نزده ام وخبری نگرفته ام . اينکه در اين هوا پنجره را باز نميکنم تا باد سرد گونه هايم را نوازش کند اینکه یک هفته است گلدانهایم اب نخورده اند .اینکه با هر سرو صدای کودکانه ای که ایجاد میکند سر مهنوش فریادمیکشم و از غصه خوردنش گریه ام نمیگیرد... .خودم میدانم حتمآ یک جای کارم لنگ میزند.میدانم از ان پوسته دربیایم خیلی چیزها و خیلی ادمها باید عوض شده باشند.میدانم اگر نوروزی وروز نویی داشته باشم باید امسال باشد که روزی نو را شروع خواهم کرد. ولی نمیدانم چرااینقدرخودم را در غل و زنجیرم کرده ام نمیدانم چرا.......

زمان من فرا خواهد رسيد از ان روزهايی است که ميتوانم ان شعر استاد شفيعی کدکنی را به عنوان يک پست قشنگ بنويسم.حيف که حالی نمانده و گرنه چه حالی ميشد با اين روزها کرد.

 

در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه‌هاي مهاجر
زيباست
در نيم روز روشن اسفند
وقتي بنفشه‌ها را از سايه‌هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
ميهن سيارشان
در جعبه‌هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي‌آورند
جوي هزار زمزمه در من
مي‌جوشد
اي‌کاش
اي‌کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌هاي خاک
يک روز مي‌توانست
همراه خويش ببرد هر کجا که خواست٬
در روشناي باران
در آفتاب پاک

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده

شايد بايد گفت: پس خوش‌حالم که رابينسون رو حالا می‌بينم نه قبلاْ! و اما راجع به دو روز ديگه که روز موعود توئه: کم کم خيلی خوش به حالت می‌شه از اين بابت با تو شادی‌ می‌کنم. خزانت لباس عزا از تن در آورد؟ مبارکه :) نمی‌دونم چی شده که قبل از شعر طرب‌آور شفيعی کدکنی اون جمله‌های غم‌ناک رو نوشتی دلم می‌گيره با تو. هم‌دلی از هم‌شهری بودن بهتر است! نه؟ شعر اون‌قدر زيبا و زنده بود که عطر شکوفه‌های گلابی و صورتی شکوفه‌های هلو توش موج می‌زد. چی شده که غم‌گينی٬ يک لحظه همه‌شونو بريز بيرون هم‌شهری. تحويل سال نفس عميقی بکش و حس کن که زندگی با فروردين طراوت و شادی برات می‌ياره منم برات دعا می‌کنم هم‌شهری. راستی پيرمرد رو دوباره پری‌شب ديدم. هم نرگس داشت هم مريم مطمئن قدم برمی‌داشت و اثری از خواهش و التماس قشر سر چهارراه توی چشماش نبود. پيرمرد عزت نفس داره اين بار منم ازش گل می‌خرم :)

reza

به خير گذشت. نمره ها که نيومده. ما اینترنی را از اول ارديبهشت شروع ميکنيم. شما چی؟!

بیلی و من

ما خودمان غم غربت را داریم تو هم افزوده میکنی. بهر حال بیلی و من سال پر نشاطی را برایت آرزو داریم. عیدت مبارک

گلناز

سلام.پس الان اگه اون رابيسنونه بره پيش دوستاش ممکنه دوستاش بجا نيارن.جالبه...ديگه عيد و اين تغييرات که خواسته يا ناخواسته بايد بهش تن داد.ولی دوس دارم اين رسم و رسومو.خريد عيد.ماهی گلی(ماله من اسمش دلبره:ي).سبزه مون که هميشه خدا اين مامانم دير ميزاره که سبز بشه و هميشه کچله:))...

گلناز

من چرا اين شفيع کدکنی رو خوب نميشناختم.احتمالا از اسمش خوشم نمياومده...اين شعره که عاليه.دوس دارم.بهتر بيشتر بشناسمش(يکی از کارايی که در سال ۸۴ بايد انجامش بدم

sepanta

دلم نمياد حال به اين خوبی و احساس به اين قشنگی رو که به تصویر کشیدی با کامنهای چرت و پرت خراب کنم:)

شراره

سلام ... خيلی شعر بجايی بود..... عيدتم مبارک...

شراره

سراغ ما رو نمی گيری ها ...يادت باشه!

شراره

من که آخر متوجه علت غمگين بودنت نشدم.... شايد...

گلناز

فک ميکنم خيلی وقتا دلتنگی و بی حوصله گی و اين چيزايی که گفتی دليل نخواد.ولی اين حالتا کمی تا قسمتی عذاب اوره و دلگير