این قصه ادامه دارد

سرشب که هنوز اورژانس خلوت بود مامور نیروی انتظامی میگه : صبح که از خونه میایم بیرون یک پماد پوست کلفتی به خودمون میزنیم.چون هرکی میاد یک چیزی به ما میگه و دق دلیش رو سر ما خالی میکنه,اگه پوست کلفت نباشیم سکته میکنیم.یکساعت نگذشته کم کم اورژانس منفجر میشه.بعدها میفهمم اون کشیک در یکسال گذشته بی سابقه بوده تا چهار صبح برای همه پرسنل نیروی کمکی میاد ولی من کماکان تنهام.پنجاه و شیش تا مریض که هرکدوم حداقل دو همراهی عصبانی دارند.وسطهای کار همون پلیس رو میبینم که با دهان کف کرده با همراهیها یقه به یقه شده.اخرهای شیفت که کم کم اوضاع عادی میشه پرستارها با تعجب میگن:((چطوری با این همراهیها درگیر نشدی؟اگه هرکی دیگه بود کار به دعوا و آژان کشی میرسید.))

میگم:منم خیلی وقته از داروهای جناب سروان استفاده میکنم.منتها شیافش

/ 3 نظر / 12 بازدید
طبیبانه

خدا آینده را به خیر کند ! من در همین دوران دانشجوئی برای خواندن 4تا کتاب از این پمادها استفاده میکنم فکرکنم درسم که تمام شود تزریقی شوم!

s.r

[وحشتناک]خدا صبرتون بده...